X
تبلیغات
به وبلاگ سینمابرترخوش امدید بفرمایید.
سینمایه چیزتموم نشدنی هستش.هرچی که فیلم بسازی.بازم جاواسه ابتکارهست.

نقد و بررسی فیلم Grown Ups 2 (بالغ های 2 )


Grown Ups 2 (بالغ های 2 )----جولای 2013  کمدی--101 دقیقه --PG-13 -



کارگردان : 
Dennis Dugan

نویسنده : Fred WolfAdam Sandler

بازیگران : Adam SandlerKevin JamesChris Rock

 

خلاصه داستان : سه سال پس از اتفاقات قسمت قبل، لني (آدام سندلر) تصميم مي‌گيرد تا خانواده‌اش را به شهري که در آن به دنيا آمده برگرداند تا فرزندانش در آن محيط و با بچه هاي دوستان دوران کودکي‌اش بزرگ شوند. ورود آن‌ها به شهر جديد با ماجراهايي همراه است.

 

منتقد:  اندی وبستر  ، امتياز: 2 از 10

آدام سندلر در نقش لني در «بالغ‌هاي 2» خطاب به دوستانش مي‌گويد: «رفقا مهموني تمومه! خيلي بي مزه هستيم». و بر خلاف جدول فروش فيلم، حرف¬هاي اوچندان دور از واقعيت هم نيستند. «بالغ‌ها» در سال 2010 توانست بيش از 271 ميليون دلار در سراسر دنيا بفروشد و به نظر مي‌رسد که قسمت دوم اين کمدي نچسب قصد دارد که اين رکورد را بشکند و سود کلاني را عايد آقاي سندلر و همبازي‌هايش که اتفاقاً بيش‌ترشان رفقاي دوران دانشگاه هستند، نمايد. يک بار ديگر آقاي سندلر موفق شد ميان سال‌هاي آمريکايي را با کمدي سخيفش سرکيسه کند.

به عنوان يک قانون کلي در دنباله¬هاي فيلم‌هاي پرفروش، خبري از منطق ارتباطي يعني مرتبط بودن دو نسخه فيلم نيست: لني و خانواده‌اش لس‌آنجلس را به مقصد زادگاهش در نيوانگلند ترک کرده‌اند و دوستانش اريک شکم گنده (کوين جيمز)، کرت زن ذليل (کريس راک)، و مارکوس زبان دراز (ديويد اسپيد) ظاهراً به همان بلوک لنی نقل مکان کرده‌اند. هر سه اين‌ها با همسرانشان (با بازي سلما هايک، ماريا بلو و مايا رودولف) زندگي مي‌کنند. رژه ستاره‌ها در اين فيلم با حضور جون لوويتز، تيم ميدوز و کالين کويين در نقش هاي کوچک‌تر ادامه مي‌يابد.

فيلم پر است از خرده داستان‌هايي که شلخته وار و بي¬قاعده به هم وصله پينه شده‌اند. شخصيت آقای اسپيد با پسرش- يک خلاف‌کار خرده پا که نزد همسر سابقش بزرگ شده- روبرو مي‌شود؛ مخالفت‌هاي آقاي سندلر با هوس دوباره بچه دار شدن همسرش؛ ناديده گرفته شدن آقاي جيمز توسط همسرش؛ آقاي راک به پاس اين که بيستمين سالگرد ازدواجشان را به ياد داشته يک مرخصي يک روزه از همسرش دريافت مي‌کند. در اين فيلم همه شوهرها مظلوم و همه زن‌ها پرتوقعند.

آه داشت يادم مي‌رفت، بعد از اين که اين جوانان قديم جسارت مي‌کنند و در درياچه مقدس يک دسته اوباش يوناني شنا مي‌کنند توسط آن‌ها تهديد مي‌شوند. و وقتي لني يکي از آن مهماني‌هاي دهه 80 را در ملک گران‌قيمتش برگزار مي‌کند مورد هجوم يوناني‌ها قرار مي‌گيرد و در اين جنگ جوانان تازه به دوران رسيده با جوانان قديم درگير مي‌شوند. فيلم پر است از صحنه هاي ناجور باد شکم، باد گلو، ادرار کردن، بالا آوردن، آروغ زدن، مدفوع کردن شبيه سازي شده، چشم چراني و جوک‌هايي درباره زنان مردنما و مردان زن نما.

«بالغ‌هاي 2» فيلمي است نارس، ساده و عقب مانده. بعد از فيلم‌هاي افتضاحي مانند «اين پسر من است» و «جک و جيل»، به نظر مي‌رسد که آدام سندلر با اين فيلم به اعنبار حرفه ای خود چوب حراج زده است. منبع نقد:سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 10:10 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Parker (پارکر)  جدیترین فیلم جیسون استاتهام و جنیفر لوپز


Parker (پارکر)
----ژانویه 2013 -- اکشن، جنایی، هیجانی--118 دقیقه -R-

کارگردان: Taylor Hackford

نویسنده : John J. McLaughlin

بازیگران: Jason StathamJennifer LopezMichael Chiklis

خلاصه داستان :

-

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/parker-poster03.jpg

منتقد: جیمز براردینلی - امتیاز6.5 از 10

«پارکر/ Parker» درست همان چیزی را ارائه می کند که تماشاگران عادی از آن توقع دارند. یک تریلر اکشن به سبک «جیسون استتهام/Jason Statham» ( یعنی چیزی متفاوت از تریلر اکشن هایی به سبک «مت دیمون» یا سبک «راک»). استتهام، مانند «جان وین/John Wayne» در دوران اوج و «آرنولد شوارزنگر/Arnold Schwarzenegger» در دهه ی 80، نیازی نمی بیند تا توانایی های خود به عنوان یک بازیگر را به چالش بکشد. این بی میلی باعث شده تا او برآورده کننده ی نیازهای بخش خاصی از صنعت سینما باشد و به طوری منظم و قاعده مند، نوعی خوراک سینمایی خشن و خونین برای طرفدارانش فراهم کند. فیلم های استتهام غالباً به موفقیت دست پیدا می کنند و کمتر پیش می آید با شکست مواجه شوند. «پارکر» با فیلم هایی مانند «The Transporter» و «Crank» در یک طبقه قرار می گیرد و این شباهت از این لحاظ است که این فیلم احتمالاً مورد علاقه ی طرفداران استتهام واقع می شود اما سعی چندانی نمی کند تا به جرگه ی علاقه مندان او بیفزاید. هیچ چیز غافلگیر کننده یا خلاقانه ای در خط داستانی فیلم وجود ندارد. «پارکر» یک فیلم ساده با موضوع انتقام و سرقت است که همه ی اجزای لازم را در خود دارد و چند مورد برخورد خشونت آمیز و صحنه های اکشن قوی را هم در خود گنجانده است. استتهام، با کمک مناسب از طرف کارگردان موفق، «تیلور هکفورد/Taylor Hackford» (کارگردان فیلم هایی چون «An Officer and a Gentleman» و «Ray») فیلم را که نیازمند تلاش سختی نیست، به سرانجام می رساند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.40.04%20PM.jpegفیلم بر اساس رمان «Flashfire» اثر «دونالد وستلیک/Donald Westlake»، منتشر شده در سال 2000 ساخته شده است. وستلیک این کتاب را با نام هنری خود، «ریچارد استارک» منتشر کرده است. با وجود اینکه شخصیت پارکر مرتباً در رمان های وستلیک حضور دارد (24 نسخه از این کتاب ها چاپ شده اند)، این فیلم به نوعی اولین حضور سینمایی این شخصیت به شمار می رود. ماجراهای پارکر پیش از این مورد اقتباس قرار گرفته اند اما هیچ کدام نام شخصیت اصلی را در خود نداشته اند. به عنوان مثال، در فیلم «Payback»، که اقتباسی از کتاب «شکارچی/The Hunter» به شمار می رود، «مل گیبسون» به جای آنکه نقش پارکر را بازی کند، در قالب شخصیت پورتر ظاهر می شود. از نظر ریتم پیشروی خط داستانی مربوط به انتقام، «پارکر» مانند «Payback» عمل می کند، گرچه وارد کردن خط داستانی فرعی که به شخصیت «جنیفر لوپز/Jennifer Lopez» مربوط است، گهگاهی خط سیر داستان را با مشکل و موانعی مواجه می کند. در نهایت، بزرگترین نقطه ضعف «پارکر» آشنا بودن مواد اولیه ی داستان نیست، بلکه ناسازگاری در لحن فیلم و ناتوانی در ایجاد جنبش و حرکت در لحظه است. شخصیت لوپز زائد است و ممکن بود فیلم بدون حضور او موفقیت آمیز تر از کار دربیاید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.40.30%20PM.jpegصحنه ی افتتاحیه ی فیلم به سبکی تأثیرگذار و جذاب، به جزئیات سرقت یک میلیون دلاری گروهی پنج نفره از نمایشگاه ایالتی اوهایو می پردازد. پارکر (استتهام) سردسته ی گروه است. گروه او از دو گردن کلفت به نام های ملاندر (مایکل چیکلیس/ Michael Chiklis) و کارلسون (وندل پیرس/ Wendell Pierce)، راس موفرفری (کلیفتون کالینز جونیور/ Clifton Collins Jr) و هارتمن مدام سرماخورده (میچاه هاپتمن/Michah Hauptman) که با دار و دسته ی شیکاگو در ارتباط است، تشکیل شده است.

سرقت با موفقیت انجام می شود اما در طول ماشین سواری به سمت خانه، گردن کلفت های دیگری به سراغ پارکر می آیند. پارکر بعد از اینکه مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و از اتومبیل در حال حرکت خود را به بیرون پرت می کند، در یک گودال به حال خود رها می شود تا مرگ به سراغش بیاید. اما کشتن پارکر به این راحتی نیست. او با کمک مربی پیرش (نیک نولت/ Nick Nolte) و دوست دختر وفادارش کلیر (اما بوث/Emma Booth) مشغول کشیدن نقشه ای برای انتقام گرفتن می شود و تصمیم می گیرد به پالم بیچ سفر کند، جایی که سایر اعضای گروهش در حال برنامه ریزی برای سرقتی بزرگ هستند. پارکر وقتی به آنجا می رسد، با لزلی (جنیفر لوپز) رابطه برقرار می کند. لزلی دلال معاملات ملکی جاه طلب و مفلوکی ست که می خواهد از چیزی که نصیب پارکر می شود، سهمی داشته باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.39.56%20PM.jpegبا اینکه استتهام همان بازی همیشگی خود را ارائه می دهد، حداقل لوپز سعی می کند نقش آفرینی اش متفاوت از آن چیزی باشد که پیوسته در فیلم های عاشقانه کمدی (که بن بستی بر سر راه حرفه ی بازیگری او هستند) از خود به نمایش می گذارد. البته نمیتوان این نقش آفرینی را بازگشتی به نقطه ی اوج کارنامه ی سینمایی او، یعنی آنچه در فیلم «خارج از دید/Out of Sight» ارائه کرد، به شمار آورد. اما حداقل حضور او اینجا از بازی سطح پائین اش در فیلم هایی مانند «خدمتکاری در منهتن/Maid in Manhattan» و «نقشه ی پشتیبان/The Back-Up Plan» بهتر است. مشکل شخصیت لزلی این نیست که بد بازی شده باشد. او هیچ دلیل واقعی برای حضور در فیلم ندارد، جز اینکه مقداری جذابیت جنسی و صحنه های طنز ایجاد کند. شخصیت خوب پرورده نشده، رابطه ی عاشقانه ی او با پارکر کوتاه و موقتی است زیرا پارکر به کلیر وفادار است، و نقش او در نقطه ی اوج داستان هم تصادفی است. 15 تا 20 دقیقه ای که به پیش زمینه ی لزلی می پردازد، به «پارکر» آسیب می زند و سیر وقایع را کند می کند و فیلمی را که بایستی یک محصول 90 دقیقه ای سرزنده بود، به چیزی بیش از حد طولانی و نامتوازن تبدیل می کند. وقتی به جای بازیگری کمتر شناخته شده، از چهره ی معروفی مانند لوپز استفاده می شود، این تأثیر منفی هم به همراه آن می آید: نیازی از سر غرور و شهرت پسندی، که مستلزم این است که این بازیگر مدت زمان کافی و مناسبی بر روی پرده ی سینما حضور داشته باشد.

«پارکر» مقدار بسیار زیادی شرح و تفسیر در خود دارد که بعضی از آنها لازم هستند و بعضی دیگر می توانستند حذف یا مختصر شوند. صحنه های اکشن خشونت آمیز و قدرتمند هستند و با سرزندگی و هیجان کارگردانی شده اند. این صحنه ها در فیلم بسیارند و بعد از دو مورد از آنها، پارکر خونین و زخمی برجا می ماند. شاید او تمایلات ابرقهرمانانه داشته باشد، اما فنا ناپذیر نیست. وقتی مخاطب شخصیت پورتر با بازی مل گیبسون در فیلم « Payback» را به یاد بیاورد، تشخیص نیروی همکاری میان دو نسخه ی این شخصیت کار سختی نیست. پارکر یک ضد قهرمان است اما، مانند تمامی ضد قهرمان هایی که به شکلی تأثیرگذار تصویر شده اند، مشکلی بر سر راه مخاطب وجود ندارد تا امیدوار باشد انتقام او با موفقیت به انجام برسد. که البته همین طور هم می شود.

SOURCE:NAGHDEHFARSI

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 19:45 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Snitch (خبرچین)


Snitch (خبرچین)----فوریه 2013 -- اکشن، درام، هیجانی--112 دقیقه -PG-13 -


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Dwayne-Johnson-in-Snitch-2013-Movie-Poster-600x890.jpg

نویسنده : Justin HaytheRic Roman Waugh

بازیگران: Dwayne JohnsonSusan SarandonJon Bernthal

خلاصه داستان :

پدری پس از اینکه برای پسرش پاپوش دوخته شده که در یک معامله مواد مخدر دست داشته و به زندان می افتد، حاضر می شود برای رهایی پسرش به عنوان یک مامور مخفی با سازمان مبارزه با مواد مخدر همکاری کند...

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Dwayne-Johnson-in-Snitch-2013-Movie-Poster-600x890.jpg

 

کارگردان: Ric Roman Waugh


منتقد: مایکل اُ سالیوان (واشنگتن پست) امتیاز ۶ از ۱۰

پیش از آنکه یادداشت من بر فیلم «خبرچین/ Snitch» را بخوانید، چیزی هست که باید با شما مطرح کنم. از زمانی که پسرم به دنیا آمد، به یک عدم تعادل هورمونی خفیف دچار شده ام که اجازه نمی دهد با فیلم های درامی که موضوع اصلی آنها عشق یک پدر نسبت به فرزندش (و یا برعکس) را نشان می دهد، با بی طرفی کامل برخورد کنم. این وضعیت ابتدا سال 2000 در من تشخیص داده شده، هنگامی که تریلر علمی تخیلی «فرکانس/ Frequency» را دیدم. این فیلم درباره ی پسری بود که به وسیله ی یک سیستم رادیویی غیرحرفه ای با پدر درگذشته اش صحبت می کرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Screen%20Shot%202013-02-26%20at%209.30.16%20PM.jpegاز دیدگاه عملی، معنی این صحبت آن است که احتمالاً بهتر است شما حداقل یک نصف ستاره از امتیازی که به این فیلم داده ام کم کنید تا ناتوانی ام را جبران کنید. از دیدگاه زیبایی شناختی، معنی این حرف این است که «خبرچین» از آن فیلم های همیشگی «دواین جانسون/ Dwayne Johnson » نیست. این فیلم یک کمدی مناسب خانواده نیز نیست، ژانری که این کشتی گیر بازیگر شده مدت هاست ناگزیر به آن تن داده، همچنین یک فیلم اکشن بی مایه هم نیست. «خبرچین» از بازیگران خود، به جز مقداری تمرکز دائمی چیزی لازم ندارد. جانسون بیش از حد حواس اش را جمع کرده و این کار را با دقت و مهارت انجام می دهد.

او در نقش جان متیوز بازی می کند، مردی که داوطلبانه مأمور مخفی سازمان مبارزه با مواد مخدر می شود تا حکمی را که برای پسرش تعیین شده، کاهش دهد. پسر 20 ساله ی او (رفی گورون/ Rafi Gavron) مجرم تازه کاری است که هنگام خرید مواد مخدر دستگیر شده و به دلیل قوانین سفت و سخت به مجازات 10 سال حبس محکوم شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Screen%20Shot%202013-02-26%20at%209.29.24%20PM.jpegبا وجود اینکه کاری که جان بر عهده گرفته خطر بالایی دارد، نمیتوان او را یک قهرمان مبارز تلقی کرد. بیشتر مأموریتی که به او داده شده راندن وسیله ای مملو از پول نقد یا کوکائین است. هنگامی که توسط بازپرس بخش قضایی لاغر اندام (سوزان سارندون/ Susan Sarandon) و رئیس گروه قاچاقچی مکزیکی (بنجامین برت/ Benjamin Bratt) که بازپرس در پی اوست، از دو طرف فشار را بر او زیاد کرده و او را عمیق تر از آنکه خواسته بود داخل ماجرا می کنند، بالأخره کمی رندی از خود نشان می دهد و به سختی بتوان این صحنه ها را در حد صحنه های قهرمانی و اکشنی که قبلاً از جانسون دیده ایم، قرار داد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Screen%20Shot%202013-02-26%20at%209.30.05%20PM.jpegاگر تریلر فیلم را دیده باشید، به چشم دیده اید که او در تعقیب و گریز با آدمکش ها به شکلی ناشیانه و مسخره از پنجره ی یک کامیون 18 چرخ با شات گان شلیک می کند و نگاهی حاکی از ترسی فرومایه وار در چهره اش وجود دارد. فیلم تا جایی که صحنه های تعقیب و گریز جریان دارند به اندازه ی کافی هیجان انگیز هست، البته به پای کارهای شوارزنگر نمی رسد. کار سختی که پیش روی جانسون است مربوط به صحنه هایی است که او از پشت شیشه ی اتاقک ملاقات زندان با پسرش ارتباط حسی برقرار می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Screen%20Shot%202013-02-26%20at%209.29.43%20PM.jpegدلیل این موضوع این است که شخصیت جان در اصل مانند یک ماهی بزرگ است که طعمه را به دهان می گیرد. بعد از اینکه ناظر او در سازمان مبارزه با مواد مخدر (بری پپر/ Barry Pepper) تصمیم می گیرد که تا دستگیر کردن مالیک (مایکل کی. ویلیامز/ Michael K. Williams) پیش برود، جان کمکم شک می کند که مورد سؤاستفاده قرار گرفته است. علاوه بر این او به این نکته نیز مشکوک می شود که از بین بردن او کار سختی نیست و اگر حواس خود را جمع کند به زودی جنازه اش در سطلی از اسید پیدا خواهد شد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/snitch/snitch/Screen%20Shot%202013-02-26%20at%209.29.53%20PM.jpegحداقل این چیزی است که پپر در نقش مأمور کوپر به او می گوید. مانند همیشه بازی پپر تماشایی است، آنهم پشت محاسنی که واقعاً پیچ و فر خورده هستند. و «جون برنتال/Jon Bernthal» هم در نقش دنیل خوب بازی می کند. دنیل مجرم سابقی است که کاملاً اصلاح نشده و جان را با زندگی در دنیای زیرزمینی آشنا می کند. در این فیلم شخصیت دنیل بیش از هر کس دیگر به یک قهرمان اکشن شبیه است، زیرا که جانسون تمام آنچه در توانش هست انجام می دهد تا شبیه به یک مرد خانه و خانواده ی ساده به نظر بیاید که تا به حال اسلحه هم به دست نگرفته است.

گرچه به غیر از این جابجایی نقش کوچک، چیز خاص دیگری وجود ندارد که پیش از این ندیده باشیم ( به عنوان مثال در فیلم «قاچاق/ Contraband»).

«خبرچین» در بهترین شکل خود فیلمسازی با پروتئین و نشاسته را ارائه می دهد. یک فیلم شکم پر کن. جانسون در نقش استیک عمل می کند و برنتال، صدای جلز و ولز را در می آورد. داستان درام پدر و پسری مانند سس روی این غذای سبک سرو می شود. اما تا جایی که گوشت بیش از حد نسوخته باشد، چه کسی به دنبال یک غذای درجه یک می گردد؟

source :naghdefarsi

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 15:24 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Skyfall (رگبار) / جدیدترین و یکی از بهترین ترین قسمت های سری فیلم های جیمز باند تاکنون


Skyfall (رگبار)-

کارگردان: Sam Mendeshttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/SKYFALL_POSTER_HI.jpg

نویسنده : Neal PurvisRobert Wade

بازیگران: Daniel CraigJavier Bardem , Naomie Harris

خلاصه داستان :

از نظر سازمان جاسوسی انگلستان باند مرده به حساب می آید ، تا زمانی که خود را نشان می دهد، اما با برخورد سرد مامور M (جودی دنچ) روبرو می شود. گویا توطئه ای در میان است. باند برای پیدا کردن یک هارد دیسک حیاتی به سراسر جهان فرستاده می شود در حالی که ..

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/SKYFALL_POSTER_HI.jpg

منتقد: جمز براردینلی ( امتیاز 9 از 10 )-------

«رگبار/ Skyfall» می تواند جایگاه خود را در کنار فیلم های «از روسیه با عشق/From Russia with Love»، «انگشت طلا/Goldfinger» و «در خدمت سرویس مخفی ملکه/On Her Majesty's Secret Service»، به عنوان یکی از بهترین های مجموعه فیلم های جیمز باند تثبیت کند. این فیلم با داشتن کارگردانی که پیش از این برنده ی اسکار شده و همچنین دو بازیگر برنده ی اسکار در نقش های اصلی، چیزی از لحاظ استعدادهای حرفه ای کم ندارد، اما مانند همیشه این مرد تاکسیدو پوشیده و اسلحه ی والتر پی.پی.کی هستند که تفاوتی میان این نسخه و دیگر فیلم های مجموعه ایجاد می کنند. «دنیل کریگ/Daniel Craig» با چشمان نافذ و آبی رنگش بار دیگر در قالب این نقش تلاش لازم و نام دو بخشی اش ظاهر می شود. حالا پس از طی هشت سال و ساخته شدن سه فیلم به بازیگری او، کریگ توانسته صحنه ی درنده ی «Quantum of Solace» را پشت سر بگذارد و به درجات رفیع تر برسد. بعد از شون کانری، او بهترین جیمز باندی است که دیده ایم و احتمالاً دلیل این موضوع آن است که نقش آفرینی های او به شدت تداعی کننده ی اولین مأمور 007 بر روی پرده ی سینما هستند. دیگر از آن حماقت مربوط به دوره ی «راجر مور/Roger Moore» و همچنین بعد ابرقهرمانی که گرداگرد «پیرس برازنان/Pierce Brosnan» را گرفته بود، خبری نیست. گرچه «رگبار» برای نگاه به گذشته و چیدن مقدمات آینده زمانی مساوی صرف می کند، در هیچ یک از لحظه ی آن از زمان حال غافل نمی شود و در این روند ما را به بهترین ماجراجویی مأمور 007 در چهار دهه ی اخیر میهمان می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Skyfall-007.jpg«سم مندس/ Sam Mendes» خوشحال از اینکه فرصتی پیدا کرده تا سرپرستی پروژه ی ساخت یک قسمت از موفق ترین مجموعه فیلم های سینمایی تمامی دوران سینما را بر عهده داشته باشد، نشان می دهد که در به تصویر کشیدن مسائل دور از واقعیت نیز به اندازه ی چیزهای مهم و جدی مهارت دارد. (البته میتوان گفت که این توانایی ها پیش از این در یکی از فیلم های قدیمی او، «جاده ای به سوی تباهی/Road to Perdition»، که در آن هم با کریگ همکاری کرده بود خود را نشان داده بودند). صحنه آرایی او در سکانس های اکشن «رگبار» زبردستانه انجام شده اند و هر از گاهی نشانی از ذوق هنری هم در آنها دیده می شود (مثل صحنه ی رویارویی پر جرقه ی میان جیمز باند و شخصیت بد ماجرا پاتریس که خط افق آسمان شانگهای در پس زمینه ی تصویر وجود دارد). علاوه بر این او کاری می کند که عناصر درام و گیرایی داستانی از درون لحظات تعلیق آور و آتش بازی های قنی و هنری تراوش کنند. «رگبار» یک بسته ی کامل است، یک فیلم با تمام خصوصیات لازم، حداقل تا حدی که دیگر فیلم هایی که به ماجراهای باند پرداخته اند می توانند چنین ادعایی را داشته باشند. این فیلم بی آنکه قاعده ی همیشگی را زیرپا بگذارد هوش و ادراک مخاطب را به چالش می کشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.32%20PM.jpegمعمولاً اشاره شده است که اجرای دنیل کریگ در دو فیلم اول جیمز باند کمی تحت تأثیر شخصیت بورن از مجموعه فیلم های بورن بوده است. با در نظر گرفتن این نکته، مندس در صحنه ی افتتاحیه ی «رگبار» همان راه «ذره ای آرامش/Quantum of Solace » را پی می گیرد و سپس به تدریج او را در زمان به عقب برمی گرداند، یعنی پیرس برازنان، دالتون و مور را پشت سر می گذارد و تمام راه را طی می کند تا به دوران طلایی اوج جیمز باند با بازی شون کانری برسد. در انتهای فیلم «رگبار» ما به عنوان بیننده در میان جیمز باند های مختلف دوری زده ایم و طرفداران قدیمی این مجموعه احساس می کنند که بالأخره به خانه ی قدیمی خود بازگشته اند. صحنه ی پایانی فیلم واقعاً کامل و فوق العاده است و اگر قرار بود دنیا فردا روزی به پایان برسد و دیگر هیچ فیلم جیمز باندی ساخته نشود، تصور پایان بندی ای بهتر از این برای این مجموعه فیلم کار مشکلی می بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.53%20PM.jpeg«رگبار» با یک سکانس هیجان انگیز پیش از عنوان بندی اولیه آغاز می شود که در استانبول می گذرد و با نبردی مهیج بر روی یک قطار در حال حرکت به نقطه ی اوج می رسد. از نظر سازمان جاسوسی انگلیس/MI6 باند مرده محسوب می شود اما هنگامی که دوباره رو نشان می دهد با برخورد سرد مأمور ام (جودی دنچ/ Judi Dench) مواجه می شود که انگار می گوید "تا الآن کدام گوری بوده ای؟". مأمور ام باند را پیش از آن که آمادگی لازم را پیدا کند به عملیات فیزیکی می فرستد و او را راهی سفری دورادور جهان می کند تا طی آن موقعیت مکانی یک هارد دیسک کامپیوتری را که مشخصات واقعی تمامی مأموران عملیاتی سازمان در آن مخفی شده را، پیش از شکسته شدن کد و خوانده شدن اطلاعات، پیدا کند. در عین حال شخصیت بد داستان سیلوا (خاویر باردم/ Javier Bardem) یکی از همان شخصیت های خود بزرگ بین رایج در مجموعه فیلم های 007 نیست که می خواهند کنترل جهان را به دست بگیرند. او علاقه ای به تسلط بر کل دنیا ندارد، پیروزی بر یک جزیره ی کوچک برای او کافی ست. هدف او کمی شخصی تر است و داستان زندگی او کمی یادآور داستان زندگی مأمور 006 با بازی «شون بن/ Sean Bean » در فیلم «چشم طلایی/Goldeneye» محصول است. در این میان، باند با مأموری جوانتر (اما به همان اندازه بدخلق) به نام مأمور کیو (بن ویشاو/ Ben Whishaw) منازعاتی دارد و با دو نفر از زن های ویژه ی فیلم های جیمز باند همخوابه می شود: مأمور همکارش ایو (نائومی هریس/ Naomie Harris) و یک برده ی جنسی شهوت انگیز و با شعور به نام سورین (برنیس مارلوه/ Berenice Marlohe). علاوه بر این او با رئیس مأمور ام، گرت مالوری (راف فینس/ Ralph Fiennes) هم ملاقات می کند و او را یک بوروکرات/دیوان سالار می خواند.

فیلم ساختار عجیبی دارد. از نقطه ی اوجی چندان با شکوه و عظیم خبری نیست و داستان آن بیشتر به فیلم های جیمز باند دهه ی 60 شباهت دارد تا فیلم هایی که بعد از بازی شون کانری در این نقش ساخته شده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.03%20PM.jpeg«رگبار» موفق می شود احساسات مخاطب را تا حدی درگیر کند که بعد از فیلم « در خدمت سرویس مخفی ملکه» دیده نشده بود؛ حتی فیلم «کازینو رویال/ Casino Royale» هم نتوانست تا بدین حد واکنش حسی مورد نظر را در مخاطب ایجاد کند. در این فیلم جزئیاتی اندک اما تأثیرگذار درباره ی گذشته ی باند می فهمیم، این اطلاعات به حدی نیستند که ویژگی اسرار آمیز "همیشه در لحظه زندگی کردن" شخصیت را از بین ببرند، اما آنقدر هستند که دیگر این نظریه را که "جیمز باند" تنها یک اسم رمزی است باطل می کنند. شخصیتی که «آلبرت فینی/ Albert Finney » نقش آن را بازی کرده فوق العاده دسیسه چین است و تصورش سخت نیست که فکر کنیم موقع نوشتن نقش او، نویسنده شون کانری را به عنوان جیمز باند در ذهن داشته است.

اگر بر فرض زمانی این نقش دوباره به شون کانری پیشنهاد می شد، او همان "دیگر امکان ندارد" همیشگی اش را می گفت و ترجیح می داد از این نقش بازنشسته باقی بماند، اما قوه ی تخیل زیاد قوی ای لازم نیست تا او را در حال گفتن دیالوگ ها تصور کرد و این جملات را از دهان او شنید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.44%20PM.jpegمندس در ساخت این فیلم همکاران تقریباً همیشگی خود، راجر دیکینز و توماس نیومن را نیز همراه می کند. تصویربرداری دیکینز شاید بهترین تصویربرداری ای باشد که فیلم های جیمز باند تا به حال به خود دیده اند و مشخصاً یکی از بهترین فیلمبرداری های سالهای اخیر نیز هست. این استفاده از سبک فیلمبرداری قدیمی و کلاسیک است که باعث می شود تصاویر ثبات داشته باشند و دنبال کردن صحنه های نبرد کار آسانی باشد. موسیقی متن توماس نیومن به شدت از تم مخصوص جیمز باند ساخته ی مونتی نورمن و جان بری بهره می جوید، از زمانی که دنیل کریگ این نقش را بر عهده گرفت این اولین باری ست که این تم موسیقیایی جزیی از موسیقی متن اصلی فیلم در صحنه های دلهره آور و حادثه ای آن است. ترانه ی اولیه ی فیلم با نام «Skyfall» که توسط «Adele» خوانده شده ارجاعاتی به ترانه های مشترک جان بری و شرلی بیسی دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.55.48%20PM.jpegسکانس افتتاحیه ی فیلم های اخیر جیمز باند به واقعه ی مهمی مربوط نبوده اند. اما این یکی استثناء است و حالت رویه کاری ندارد. تأکید بر روی رابطه ی میان مأمور ام و 007 معرفی کننده ی یک جذبه ی تازه و پیش از این پرداخته نشده میان مأمور و رئیس اش است. رابطه ی در هم تنیده ی آنها در «رگبار» را با برخوردهای رسمی و مؤقرانه ی شان در فیلم «Dr. No» مقایسه کنید. جودی دنچ در طی شش حضور پیشین خود ویژگی مستبدانه ی شخصیت خود را تا بدانجایی بالا برده است که کم کم می شد او را شخصیتی کاملاً مستبد در نظر گرفت. در فیلم مندس، او به این هدف می رسد. و قدرت نقش آفرینی او در برابری با قدرت نقش آفرینی خاویر باردم قرار می گیرد که این بار نه یک دیوانه ی دیگر آزار/سادیستیک، بلکه شخصی است که به شدت به او جفا شده و صدمه دیده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/skyfall_fan_quad_poster_by_crqsf-d52zd9w.jpgشکی نیست که در شخصیت سیلوا عناصر اغراق شده ای هم وجود دارد. اصلاً ممکن نیست که شخصیت منفی در فیلم های باند کمی غیر عادی نباشد، اما اصلاً نمی شود وی را با دیگر شخصیت های کمتر مهیجی که در گذشته مقابل مأمور 007 قد علم کردند، معاوضه یا مقایسه کرد.

به دلیل مشکل ورشکستگی مالی کمپانی مترو گلدن مه یر، مجبور بودیم چند سال منتظر بمانیم تا «رگبار» ساخته و اکران شود. مندس که معتقد داستان فیلم ارزش بازگو کردن را دارد، تمامی سعی خود را برای تولید آن به خرج داد و نتیجه ی پایانی هم نشان می دهد که ارزش آن همه انتظار را داشته است. من ترجیح می دهم هر چهار سال یک بار یک چنین فیلمی از مجموعه ی جیمز باند ببینم تا اینکه فاصله ی انتظار نصف شود اما نتیجه چیزی مانند «ذره ای آرامش » باشد.

«رگبار» به تمامی آنچه یک فیلم جیمز باندی باید در خود داشته باشد آراسته است، و انگار بهترین ویژگی های جیمز باند های تک تک دوران گذشته - حتی کارهای کوتاه دالتون و لیزنبی- را درون خود به صورت فشرده جمع آوری کرده است و آن را به شکل فیلمی به ما ارائه می دهد که پنجاهمین سال ساخت این مجموعه را گرامی می دارد و خاطرمان را مطمئن می سازد که جیمز باند بازگشته است.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 15:50 | لینک  | 

چیزی ندارم بهتون بگم just fuck all you mason and zions bithces.البته عید یهودیان عزیز نیز مبارک باد.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 3:55 | لینک  | 

نقد و بررسی انیمیشن Ice Age: Continental Drift (عصر یخبندان: رانش قاره ای)

کارگردان : Steve MartinoMike Thurmeier http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iceage/HJHFDBG.jpg

نویسنده : Michael Berg

بازیگران: Ray RomanoDenis Leary ,John Leguizamo

خلاصه داستان :

ماموت ها و دوستان سری های قبلی عصر یخبندان، در پی آب شدن یخ ها، بر روی تکه های یخ شناور، به دنبال نجات خود هستند که با دنیایی جدید مواجه می شوند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iceage/HJHFDBG.jpg

----------- نقد فیلم

بوسیله ی سری فیلم های عصر یخبندان شما آن چیزی را که انتظار دارید خواهید دید.این قسمت چهارمین قسمت از سری ادامه دار این فیلم از سال 2002 تا کنون است.در این قسمت تصمیم گرفته شده است تا تغییرات کمی در ظاهر و افرادی که به جای شخصیت ها صحبت می کنند اعمال شود.فیلم همچنان مانند یک کارتونی که در روزهای تعطیل پخش می شود ساده و قابل پیش بینی است اما در عین حال کیفیت ساخت بالا می باشد و ظاهر تر و تمیزی دارد.به هیچ وجه چیزی که قابل گلایه کردن باشد در فیلم عصر یخبندان(رانش قاره) وجود ندارد همانطور که هیج دلیل خاصی برای توصیه به دیدن آن وجود ندارد.به عنوان یک پیشنهاد خانوادگی، این یک فیلم کاملا میانه رو است. بچه ها می توانند خودشان از دیدن فیلم لذت ببرند و بزرگسالان نیازی نیست تا به بحث و جدال بپردازند برای اینکه بعضی از قسمت ها توسط بچه ها دیده نشود.بعضی از جک ها و بعضی از حرکت ها خنده دار هستند و اگر خنده دار هم نباشند حداقل بسیار پرزرق و برق و زنده هستند.و مانند همیشه Scrat سنجابی که به دنبال فندق است نشان داده می شود که هنوز هیچ امیدی به بهبودی آن نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iceage/ice-age-4-continental-drift-poster-ice-age-4-30601567-600-480.jpgاین فیلم دومین انیمیشن امسال است که در مورد دریاهای آزاد است( به مانند فیلم Pirates! Band of Misfits ) در این مورد دوست قدیمی ما یعنی Manny همان ماموت دوست داشتنی با صدای Ray Romano/ری رمانو، Diego /دیگو همان پلنگ با دندان های شمشیر مانند با صدای Denis Leary/دنیز لری، و Sid/سید همان تنبل همیشگی با صدای John Leguizamo/جان لگویزامو به جنگ با کاپیتان Gutt/گات با صدای Peter Dinklage/پتر دینکلج می پردازند در حالی که سوار بر روی یک تکه یخ هستند و از اثرات تحولاتی که در قاره اتفاق افتاده است فرار می کنند.مهم ترین هدف Manny/مانی بازگشت به سرزمین خود و ایجاد رابطه ی دوباره با همسر خودش یعنی Ellie/الی با صدای Queen Latifa/کویین لاتیفا و دختر نوجوانش یعنی Peaches/پیچز با صدای Keke Palmer/کک پالمر می باشد.اما نیت کاپیتان Gutt چیز دیگری است.تمام این ماجراها منتهی به فیلمی با تقلا های متعدد،کشتی شکسته، تعقیب و گریز و یک داستان عاشقانه برای Diego می شود که Diego عاشق یک ببر ماده به نام Shira/شیرا با صدای Jennifer Lopez/جنیفر لوپز می شود که این ببر افسر عالی رتبه ی کاپیتان Gutt می باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iceage/fzdvbzd.jpgتنها با تکیه بر تکنیک، عصریخبندان در پشت سر دو انیمیشن که بودجه ی زیادی دارند به نام های Brave/شجاع و Madagascar 3/ماداگاسکار 3 ایستاده است.این خیلی تعجب آور نمی باشد در حالی که Pixar/پیکسار و Dreamworks/دریم ورکز همیشه تلاش های بیشتری در ساخت از 20th Century Fox/فاکس قرن بیستم دارند. بنابراین جزییات در دو فیلم Brave و Madagascar 3 از فیلم Ice Age بیشتر است اما این بدین معنی نیست که این فیلم بدون برنامه ساخته شده و یا بی کیفیت است ضمن اینکه بهترین فیلم 3 بعدی در بین 3 فیلم است. از نظر داستان این فیلم در بین 3 فیلم بهترین است و فیلم Madagascar 3 را با خودمانی تر بودن فیلم و فیلم Brave را با شخصیت های جالب تر خود مغلوب می کند. Manny چیزهایی در مورد پدر بودن پیدا می کند، Peaches در مورد دوستی چیزهایی یاد می گیرد و Diego عاشق می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iceage/afbadgbv.jpgمهره های اصلی صدایی این فیلم دوباره استعداد خود را به شخصیت های داستان قرض می دهند. تعدادی نیروی جدید برای زنده تر کردن داستان اضافه شده اند که شامل Peter Dinklage/پتر دینکلج، Keke Palmer/کک پالمر، Jennifer Lopez/ جنیفر لوپز و Wanda Sykes/واندا سایکز می باشند.

چیز زیادی وجود ندارد که من درنقد خود در مورد این فیلم نگفته باشم، فیلم بیشتر در مورد بچه ها برای فروش اسباب بازی ها مناسب است تا دیدن و لذت بردن.

شخصیت ها همان هستند که باید باشند و برای کسانی که از دیدن اینگونه چیزها لذت می برند کافی به نظر می آیند. پیشنهاد برای دیدن یا ندیدن این فیلم بسیار ساده است.کسانی که از یک یا دو قسمت قبل این فیلم لذت برده اند بهتر است که این قسمت را نیز ببینند اما کسانی که از قسمت های قبل لذت نبرده اند بهتر است از دیدن این قسمت صرفنظر کنند.  منبع نقد سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 19:50 | لینک  | 

قد و بررسی فیلم Dark Shadows (سایه های سیاه)

کارگردان : Tim Burton http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/1111rsgztsz.jpg

نویسنده : Seth Grahame-Smith

بازیگران: Johnny Depp, Michelle Pfeiffer ,Eva Green

خلاصه داستان :

خون اشامی طلسم شده بعد از حدود 200 سال از قبر بر می خیزد و به دنبال سر و سامان دادن به امورد خانوادگی خود می باشد که ..

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/1111rsgztsz.jpg

جیمز براردینلی ------------- نقد فیلم

« سایه های سیاه Dark Shadows» فیلم سردرگمی ست و هنوز مشخص نیست این ترکیب نامأنوس و عجیب و غریب از کمدی، صحنه های ترسناک اغراق شده و ملودرام سبک گاتیک، بتواند در جلب رضایت تماشاگران - صرفنظر از اینکه با منبع اصلی فیلم آشنایی دارند یا خیر - موفق عمل کند.

«تیم برتون/Tim Burton» و نویسندگان فیلمنامه در وفادار ماندن به مجموعه ی تلویزیونی معروف و جریان ساز «Dark Shadows» ساخته ی «دن کورتیس/Dan Curtis» بیش از حد وسواس نشان داده اند. آنها حجم بسیار بالایی از اطلاعات و وقایع داستانی سریال را در یک فیلم دو ساعته گنجانده اند، و در نهایت تصمیم نگرفته اند که این فیلم برای تمسخر و هجو سریال ساخته شده، یا برای گرامی داشتن یاد و خاطره ی آن.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/reggvs.jpgتغییرات شدید و از روی عمد در ریتم و نواخت فیلم باعث شده «Dark Shadows» در وضعیتی قرار بگیرد که مجبور شود به دفعات از فیلم های ترسناک و خشن کمپانی Hammer به فیلم هایی که از The Rocky Horror Picture Show الگو گرفته اند، تغییر سبک دهد./

علاوه بر این، کسانی که به داستان و ماجرای فیلم اهمیت می دهند، خواهند دید که رمزگشایی داستان آنقدر پریشان و غیرمنسجم انجام شده که اغلب اوقات سعی در کنار هم چیدن وقایع و دنبال کردن سیر روایت، خسته کننده و چه بسا بیهوده به نظر می رسد.

مجموعه ی تلویزیونی «Dark Shadows» اواخر دهه ی 1960 از شبکه ی ABC پخش می شد و نمایش آن مدت پنج سال ادامه داشت. 1225 قسمت از این مجموعه ساخته شد و به عنوان آخرین سریال خانوادگی عصرگاهی این شبکه روی آنتن رفت. با وجود اینکه هرگز ادعایی درباره ی محبوبیت فوق العاده ی این مجموعه مطرح نشد، اطلاعات به دست آمده از نظرسنجی ها محبوبیت آن را بین گروه سنی 18 تا 35 سال تأیید کردند و این برنامه هم مانند مجموعه ی «Star Trek» طرفداران پرشوری پیدا کرد.

اوایل دهه ی 1990، یک مجموعه ی تلویزیونی کوتاه به نام «Dark Shadows Revival» ساخته شد که همان داستان را بازگویی می کرد و از بخش شبانگاهی برنامه های تلویزیون پخش شد. در این مجموعه ی فوق العاده جدی و پر هزینه، «بن کراس/Ben Cross » در نقش شخصیت اصلی (بارناباس کالینز) ظاهر شد و در کنار او بازیگرانی مانند «جوآنا گوینگ/Joanna Going»، «جین سیمونز/Jean Simmons»، «ژوزف گوردون لویت/Joseph-Gordon Levitt» به ایفای نقش پرداختند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/qtaefdcz.jpgبعد از گذشت دو دهه ی دیگر، دو تن از هواداران پر و پاقرص مجموعه، تیم برتون و «جانی دپ/Johnny Depp» تصمیم گرفتند این داستان را بر روی پرده ی سینما به نمایش بگذارند. گرچه آنچه در اواخر دهه ی 60 و اوایل دهه ی 70 جدی و مهم طلقی شده بود، امروزه نوعی کمدی سطح پایین به نظر می رسد. تقریباً غیرممکن است که در سال 2012 به تماشای مجموعه ی اصلی «Dark Shadows» بنشینیم و به خنده نیفتیم.

به هر حال با وجود اینکه به نظر می رسد بازگویی طنزآمیز داستان مجموعه های تلویزیونی قدیمی (مانند آنچه در فیلم های Starsky and Hutch و 21 Jump Street انجام گرفت) با موفقیت همراه باشد، برتون تصمیم گرفت «Dark Shadows» را به شیوه ای سرراست و ساده روایت کند که هر از گاهی مقداری طنز و صحنه های اغراق آمیز و عجیب به آن تزریق شده است. اما این موارد به جای آنکه هنرمندانه با یکدیگر تلفیق شوند، حالتی دلمه بسته، منجمد و بی روح پیدا کرده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/qgqbab-qg.jpgپس از پیش درآمد داستان که در اواخر قرن هجدهم رخ می دهد، بخش عمده ی فیلم در سال 1972 می گذرد. مدیره ی جوانی به نام ویکتوریا وینترز که قبلاً مگی اوانز نام داشته (با بازی بلا هیثکوت/Bella Heathcote) در آستانه ی یک عمارت اربابی با معماری سبک گاتیک که در ایالت مین واقع شده، حضور پیدا می کند تا به پسر نوجوانی که اشخاص مرده را به چشم می بیند، کمک کند. عمه ی پسرک، الیزابت کالینز استادرد (با بازی میشل فایفر/Michelle Pfeiffer) به گرمی از او استقبال می کند اما پدرش راجر کالینز (جانی لیر میلر/ Johnny Lee Miller) و پزشک خانگی اش جولیا هافمن (هلنا بونهام کارتر/ Helena Bonham Carter) برخورد سردی با او دارند.

کمی بعد از رسیدن ویکتوریا، تازه وارد دیگری در آستانه ی عمارت کالین وود ظاهر می شود. او بارناباس کالینز (جانی دپ) است، خون آشام 200 ساله ای که از قبر خود گریخته تا به وضعیت خانواده ی سابقاً باشکوهش رسیدگی کند و ایام را به کام آنها گرداند. از بخت بدِ بارناباس، آنجلیک بوچاردِ جادوگر (اوا گرین/ Eva Green)، همان معشوقه ای که بارناباس رهایش کرده بود و تمام این سالها به طلسم او گرفتار بود، زنده و سرحال است و اشتیاق شدیدی دارد تا ارتباطشان را از همانجا که قطع کرده بودند، دوباره از سر بگیرند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/sabvszv-.jpgنمیتوان گفت «Dark Shadows» به کلی از لحظات جذاب و هوشمندانه بی بهره است. یک نمونه ی برجسته استفاده ی عجیب و طعن آمیز از موسیقی ست. ترانه ی « Nights in White Satin» از گروه راک انگلیسی «مودی بلوز/ The Moody Blues» روی تیتراژ آغازین پخش می شود، تصاویری از خواننده و درامر آمریکایی «کارن کارپنتر/ Karen Carpenter» در تلویزیون پخش می شود، و «آلیس کوپر/ Alice Cooper» خواننده ی راک آمریکایی نیز چند دقیقه ای از فیلم را با حضور در نقش خودش مزین می کند. یک صحنه ی پرشور و نشاط از روابط جنسی ( که با یکی از ترانه های «بری وایت/ Barry White » همراهی می شود) هم وجود دارد که از لحاظ حالت ویرانگرانه و شدت جنب و جوش صحنه بیننده را یاد سکانس مشابهی در فیلم «The Tall Guy» محصول 1989 می اندازد.

اگر موارد برجسته ی این چنینی در «Dark Shadows» بیشتر به چشم می خورد، امکان داشت فیلم فوق العاده ای بشود (یا حداقل نقد مثبتی برایش نوشته شود) اما متأسفانه برتون بیش از حد تمایل دارد یاد و خاطره ی مجموعه ی اصلی را زنده کند. او آنقدر داستان های فرعی و شخصیت های متفاوت از داستان مجموعه ی اصلی در فیلم گنجانده که دنبال کردن پیچ و خم های روایت خسته کننده و طاقت فرساست. با این همه تغییرات عمده که در شخصیت ها و روابط داستان رخ داده، پیش بینی اینکه هواداران مجموعه از دیدن فیلم هیجان زده خواهند شد یا خیر، کار سختی ست. چهار نفر از بازیگران مجموعه ی اصلی «Dark Shadows» نیز در این فیلم حضور پیدا کرده اند، از جمله «جاناتان فرید/Jonathan Frid» که نقش بارناباس اصلی را برعهده داشت و کمی بعد از فیلمبرداری صحنه ی کوتاه حضور خود در این فیلم درگذشت.

جانی دپ یکی از طرفداران همیشگی و پر و پاقرص این مجموعه بوده و بازی در نقش شخصیت بارناباس برای او در حکم به واقعیت پیوستن یکی از رؤیاهایش است و به همین دلیل ذکر نواقص نقش آفرینی او قطعا برای او دلسرد کننده خواهد بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/sagvzszv.jpgجانی دپ که در دهه ی 90 و اوایل دهه ی 2000 بازیگر فوق العاده ی به شمار می رفت، جای خود را به آدمی داده که علاقه ی مفرطی دارد تا عجیب و غریب به نظر برسد. تصویری که او از بارناباس ارائه می دهد بی روح و بی عاطفه است، اما نه به این دلیل که او یک خون آشام است. دلیل این موضوع حالت بی روح و اشرافی مانندی ست که دپ برای تصویر کردن او به کار برده است. این حالت در صحنه های اولیه ی فیلم که عجیب و اغراق آمیز هستند جواب می دهد، اما لحظاتی را که قرار است جدی گرفته شوند خراب می کند. بارناباسی که دپ تصویر می کند برای مجموعه های تلویزیونی کمدی - فانتزی دهه ی 60 مانند «The Munsters» یا « The Addams Family» مناسب است و نه فیلمی سینمایی در سال 2012.

اوا گرین سرسختانه تلاش می کند تا بازی خود را در سطح جانی دپ نگه دارد و عمدتاً موفق می شود که این خود جای تحسین دارد. در صحنه هایی که هر دو حضور دارند، روی پرده می درخشند. بقیه ی بازیگران به حال خود رها شده اند تا به نوعی خود را مشغول کنند. بازی هلنا بونهام کارتر طوری ست که انگار هنوز دارد نقش بلاتریکس لسترنج در مجموعه ی هری پاتر را ایفا می کند. «کلوئی گریس مورتز/Chloe Grace Moretz» در قالب شخصیت نوجوان دمدمی مزاجی که مشکلات ماورائی دارد کلیشه شده است.

فوق العاده ترین ادای دین «Dark Shadows» به فیلم های خون آشامی قدیمی در صحنه ی حضور کوتاه «کریستوفر لی/ Christopher Lee» در نقش یک کاپیتان کشتی دیده می شود. موجب حسرت است که مدت زمان حضور او بر صحنه حتی از آلیس کوپر هم کمتر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark/asbvzvf.jpgشاید بزرگترین مشکل فیلم «Dark Shadows» توقعات و انتظاراتی باشد که از آن می رود. اکران این فیلم در ابتدای تابستان 2012، آن را به اشتباه در رده ی فیلم هایی قرار داده که انتظار می رود فروش فوق العاده ای داشته باشند. اما در واقعیت ما با فیلمی مواجه هستیم که یکدست نیست و بیش از حد طولانی است و برای از نو زنده کردن یاد و خاطره ی یک مجموعه ی تلویزیونی ساخته شده که هواداران آن در حال حاضر از حقوق بازنشستگی خود امرار معاش می کنند و به ندرت به سینما می روند.

علاوه بر این، برتون که به تغییر رویه های ناگهانی خود شهرت دارد، پس از موفقیت پیش بینی نشده ی آخرین فیلم خود «آلیس در سرزمین عجایب/Alice in Wonderland» که اثری اصیل بود، سطح انتظارات مخاطبان را بالا برده است. با در نظر گرفتن نرخ تورم، این فیلم بعد از «بتمن/Batman» پرفروشترین فیلم برتون است.

اگر «Dark Shadows» فصل دیگری اکران می شد و از شر این همه رقیب سر سخت در امان بود، موفقیت بیشتری در گیشه کسب می کرد و راحت تر می شد از نواقص بی شمار فیلم چشم پوشی کرد. اما در وضع حاضر، از نظر جلب رضایت تماشاگران و موفقیت در گیشه، احتمالاً با وضعیتی شبیه به فیلم «Speed Racer» محصول 2008 مواجه خواهد شد.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 11:39 | لینک  | 

باسلام خدمت بازدید کنندگان عزیزاین وب اغازسال ۱۳۹۱ هجری شمسی رابه همه شماخوبان تبریک عرض میکنم امیدوار سالی پرموفقیت وپربرکت وصدالبته پرازفیلم های سینمایی باشد.باتشکر عیدتان مبارک مارالینک کنیدنظریادتون نره.
نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:14 | لینک  | 

29 ژانویه چی بشه.اینقدراستار توامسالرویال رامبل هست. معلوم نیست کی برنده میشه

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 15:21 | لینک  | 

بیوگرافی راك:

نام اصلی:Dwayne Johnson

لقب:The Rock                                    

تاریخ تولد:2می1972(34ساله)                            

محل تولد:Davie, Florida

وضعیت:متهل ازدواج كرده باGarcia Johnson

قد:6'6

وزن:275 lbs



مربیان او:

Rocky Johnson

Pat Patterson

تاریخ ورود به كشتی كچ:1995

لقبهای دیگر:

Flex Cavanah (USWA)
Rocky Miavia(WWF)
The People's Champ
The Great One
The Scorpion King (Hollywood

حركتهای پایانی:

Rock Bottom
Sharpshooter

حركتهای مورد علاقه كه زیاد استفاده میكنه:

Spine Buster
The People's Elbow
Samoan Drop
DDT

دشمنان:

Owen Hart
Steve Austin
Triple H
Mick Foley
The Big Show
Vince McMahon
Kurt Angle
Chris Benoit
Booker T
Chris Jericho
Test
Undertaker
Hulk Hogan
Brock Lesnar
The Hurricane
Bill Goldberg
Evolution

وب سایت او:

http://www.therock.com/



افتخارات:

او یك بار به همراه یارش یعنیBret Sawyerتوانست كمربندUSWA Tag Team Titles رو بگیره.

او همچنین 1 بار كمربندWWF Intercontinental Titleرو داشته.

او یك بار كمربندWWF Federation Titleو كمربندWWF Tag Team Titleرو داشته.

او یك بار نفر اول مسابقه رویال رامبل شده.

او همچنین یك بار كمربندWCW Heavyweight Titleرو داشته.


پدرش(Rocky Johnson) و پدربزرگ مادریش(Peter Marivia) هر دو از کشتی کچ کاران خوب و قدیمی بودند.
راک در ابتدای کار به کاراته روی آورد و تا حد قابل توجهی هم پیش رفت کرد.سپس به فوتبال آمریکایی رفت و در سال 1995 برای اولین بار وارد یک لیگ نه خیلی حرفه ای شد.
همون لیگی که خیلی ها مانند کین و UnderTaker کارشون رو در اون جا آغاز کردن یعنی USWA.
راک در ابتدا با نام فلکس کاوانا(Flex Kavanah) وارد این لیگ شد و عنوان تگ تیم رو در کم تر از یک سال در این لیگ از آن خود کنه.
سپس در نوامبر 1996 راکی ماریویا که ترکیبی از اسم پدر و پدر بزرگش بود در سوروایور سیرس به WWF اومد و در اولین بازیش با گلداست بازی کرد و اون رو شکست داد.
خیلی نگذشته بود که راک با شکست تریپل ایچ تونست عنوان بین قاره ای رو از آن خود کنه.
ولی راک یه قهرمان بین قاره ای معمولی نبود.اون جوان ترین قهرمان در تاریخ این عنوان بود.
سپس راک به گروه نیشن آو دامینیشن پیوست و مدتی با اون ها بود(لیدر گروه).این موقع بود که شخصیت جدیدی از اون رو دیدیم و اون چیزی نبود جز : The Rock
برای مثال میتونم از هنری ، فاروغ و مرحوم آون هارت از اعضای اون گروه نام ببرم.
مسلماً راک یکی از محبوب ترین و حتی به احتمال زیاد محبوب ترین کچ کار دنیاست.
از لقب های اون میشه به People"s Champion یعنی قهرمان مردم اشاره کرد.
اونایی که DDP رو میشناسن میدونن که چقدر محبوب بود.کم پیش میومد که از بین تماشاچی ها نره تو رینگ.
توی WCW بهش میگفتن WCW People"s Champion.بعد از منحل شدن اون کمپانی دی دی پی خودش اومد گفت محبوبیت من خیلی کم تر از راک هست و من نمیتونم در این قسمت باهاش رقابت کنم و دیگه بهم نگین People"s Champion.
از دیگر لقب هاش The Great One هست که معنی دقیق فارسی نداره ولی میشه اونو بهترین معنی کرد.
راک به میکروفون علاقه ی زیادی داره و بدون شک دلیل این علاقه استعداد خارق العادش در ضایع کردن افراد به وسیله ی حرف زدنه.
از تیکه های راک پای میکروفون اینا از همه جالب ترن گرچه که یکیدو تا نیستن.
1 - بدون شک کسی که راک رو در رینگ دیده باشه این رو هم شنیده : If you smeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeell ! What The Rock , Is Cookin.
که تو مایه های همون ضرب المثل خودمونه که میگه یه آشی واسه ش پختم.
یعنی : میتونی بو کنی که راک چی داره میپزه ؟
2 - Get Ready , Your Candy Ass Is NEXT.معنیش اینه : آماده باش،تو نفر بعدی هستی(با سانسور).
وقتی راک با کسی مشکل داشت اینو میگفت و هفته ی بعد میومد میکشت یارو رو میرفت.
3 - JUST BRING IT.
4 - Know Your Role , Shut Your ... Mouth.یعنی حدتو بدون و دهن کثیفتو ببند(ترجمه ش مثل دوبله ی ایرانیا بود).
...
بدون شک راک یکی از بزرگ ترین افسانه های WWE هست و یکی از کسانی است که هیچ گاه از یاد مردم نمیره.
راک از همسرش دنی گارسیا یک دختر به نام Simone Alexander داره و اونو Pebles(پِبِلز) صدا میکنه.
جالب اینه بدونین که عاشق همسرشه.
ولی استعداد راک به کاراته و فوتبال و کچ ختم نشد.
اون به پیشنهاد و کمک آرنولد در سال 2000 به هالیوود رفت و به بازی در هالیوود مشغول شد.
اولین فیلمش Mummy بود محصول 2000.
بعد در Scorpione King(2001) , Run Down(2002) , Walking Tall(2003) , Be Cool(2004) , Doom(2005) بازی کرد که آخریش یعنی دوم یک فروش فوق العاده کرد.
راک بعد از هالیوود خیلی کم در WWE پیداش شده و اگر اومده گذرا بوده.
آخرین حضورش در دیوا سرچ 2004 در 23 آگست بود که کوچ من و لا راستیانس رو یه گوشمالی خوبی داد.
راک خیلی باهوشه.برای مثال در یک بازی با گلدبرگ چون میدونست نمیتونه معمولی گلدبرگ رو بزنه از رینگ اومد بیرون و کاری کرد که گلدبرگ بیاد نزدیک طناب.
بعد پرید و صورت گلدبرگ رو زد به طناب و رفت داخل رینگ رو شروع کرد به زدن گلدبرگ.
قهرمانی های راک در WWF/E - اونایی که مال WCW هستن در WWF برنده شده با این که مال WCW بود :
1 - قهرمان بین قاره ای با شکست HHH در RAW - سیزده فوریه 1997
2 - قهرمان بین قاره ای با شکست SCSA در RAW - 8 دسامبر 1997
3 - قهرمان WWF با شکست SCSA در سوروایور سیرس/سنت لوییس - پانزده نوامبر 1998
4 - قهرمان WWF با شکست منکایند در رویال رامبل/آناهیم - بیست و چهار ژانویه 1999
5 - قهرمان WWF با شکست منکایند در RAW/بیرمنگام - پانزده فوریه 1999
  ۶ - قهرمان تگ تیم به همراه منکایند با شکست بیلی گان و راد داگ - دوازده اکتبر 1999
۷ - قهرمان تگ تیم به همراه UnderTaker با شکست اج و کریستین - هیجده دسامبر 2000
۸ - قهرمان تگ تیم به همراه جریکو با شکست دادلی ها - بیست و دو اکتبر 2001
۹ - قهرمان WCW(سنگین وزن جهان فعلی) با شکست بوکر تی در سامرسلم/سن جوز - سی آگست 2001
۱۰ - قهرمان تWCW با شکست جریکو در RAW/سنت لوییس - پنچ نوامبر 2001
۱۱ - برنده ی رویال رامبل 2000
فن های راک :
1 - Spine Buster
2 - Sharp Shooter
3 - The People"s Elbow
4 - Samoan Drop
5 - DDT
فینیشرها :
1 - Rock Bottom
2 - People"s Elbow
نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 15:5 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم War Horse (اسب جنگی)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/eteyght.jpgژانر : درام، جنگی

کارگردان : Steven Spielberg

نویسنده : Lee Hall

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 146 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی :PG-13

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Jeremy Irvine

Emily Watson

David Thewlis

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

War Horse (اسب جنگی)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

استیون اسپیلبرگ  طی 20 سال اخیر دوره ی فیلمسازی خود، اغلب اوقات فیلم هایش را به صورت زوج تولید کرده است و یک فیلم بلاک باستر/ پر هزینه و تماشاگر پسند را در کنار پروژه ای جدی تر و مفهومی تر قرار داده است. به عنوان مثال، در سال 1993، کمی بعد از اکران فیلم «پارک ژوراسیک» Jurassic Park، فیلم «فهرست شیندلر» Schindler's List را راهی بازار کرد. در سال 1997، فیلم های «دنیای گمشده» The Lost World و Amistad را تولید کرد. سال 2005 شاهد ساخت فیلم های «جنگ دنیاها» War of the Worlds و «مونیخ» Munich بودیم.

امسال هم زوج فیلم های «ماجراهای تن تن» The Adventures of Tintin و« اسب جنگی» War Horse این روند را ادامه می دهند. این دو فیلم با فاصله ی زمانی کوتاه از یکدیگر اکران شده اند و احتمالاً هر دو در پی جذب گروه مشترکی از تماشاگران هستند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/etsrfgf.jpgدر میان سایر فیلم های دراماتیک اسپیلبرگ در سالهای اخیر، احتمالاً War Horse یکی از ناموفق ترین تجربه های او به شمار می رود. میتوان گفت فیلم آنچنان "اسپیلبرگی" نیست و ویژگی های سبک کارگردانی اسپیلبرگ در این فیلم کمتر به چشم می خورند و از این لحاظ میتوان آن را در کنار فیلم های «همیشه» Always و Hook قرار داد. War Horse به هیچ وجه فیلم بدی نیست، اما نمی تواند آنطور که خود تلاش می کند، روایتی حماسی و تأثیرگذار باشد و بیشتر شبیه مجموعه تصاویری از دوران جنگ جهانی اول است که چیدمان آنها در کنار یکدیگر فاقد انسجام و یکپارچگی لازم است و متاسفانه  فیلم نمی تواند رابطه ی حسی مستحکمی با بیننده برقرار کند. جذابیت اصلی فیلم War Horse نه در نحوه ی برانگیختن احساسات مخاطب، بلکه در بازسازی فوق العاده ی نبردگاه های جنگ جهانی اول و زیبایی بعضی از صحنه های بی نظیر و خیره کننده ای است که فیلمبردار گروه Janusz Kaminski موفق به خلق آنها شده است.

War Horsehttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/dghdg.jpg سرگذشت اسبی به نام جوئی را دنبال می کند که متولد و پرورش یافته ی شهر Devon انگلستان است. جوئی تنها اسب خانواده ی سه نفره ی ناراکوت است؛ پسر خانواده، آلبرت (Jeremy Irvine)، پدرش تِد (Peter Mullan)، و مادرش رُز (Emily Watson). وقتی مالک زمین ها (David Thewlis) خانواده را تهدید می کند که در صورت عدم پرداخت اجاره، حق استفاده از مزرعه را از آنها سلب می کند، تد ناچار می شود جوئی را به یک فرمانده ی ارتش به نام استوارت (Benedict Cumberbatch) بفروشد. استورات سوار بر اسب راهی نبردهای آغازین جنگ جهانی اول می شود و بعد از کشته شدن او در جنگ، آلمان ها جوئی را تصاحب می کنند. طی سالهای بعد، جوئی گاهی باید آمبولانس (واگن امداد رسانی) جابجا کند و گاهی هم واگن مهمات را این طرف و آن طرف ببرد، مدتی هم نقش حیوان خانگی یک دختر روستایی فرانسوی (Celine Buckens) و پدربزرگش (Niels Arestrup) را بر عهده می گیرد. هنگامی که آلبرت بزرگتر می شود و به ارتش بریتانیا می پیوندد، پیوسته در فکر جوئی است و جبهه های جنگی را در جستجوی او زیر و رو می کند، با اینحال احتمال اینکه او موفق شود اسب محبوبش را پیدا کند، از احتمال پیدا کردن سوزنی در انبار کاه هم ضعیفتر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/wrwtyeataetr.jpgاصلی ترین مشکلی که اسپیلبرگ و نویسندگان فیلمنامه ریچارد کورتیس Richard Curtis و لی هال Lee Hall با آن مواجه بوده اند، مربوط به ساختار فیلمنامه است. رمان مايكل مرپورگو Michael Morpurgo از منظر اسب نوشته شده است،‌ اما انجام چنین کاری در سینما بدون استفاده از روش به کار رفته در برنامه ی تلویزیونی Mister Ed بسیار مشکل است و این روش هم ارزش فیلم را پایین می آورد و مانند این است که آدمی ادای خودش را در بیاورد.
بنابراین،‌ با وجود اینکه در فیلم War Horse جوئی شخصیت اصلی است، در صحنه هایی هم که اسب حضور دارد، تمرکز اصلی بر انسان هاست. در نتیجه ما شاهد حضور شخصیت های فرعی زیادی هستیم که نمی توانیم نسبت به هیچ کدام احساس خاصی داشته باشیم. رابطه ی حسی، نهایتاً‌ بین ما و جوئی شکل می گیرد، اما آدمی مشکل می تواند نسبت به اسبی که بر روی پرده ی سینما می بیند، دلبستگی عمیقی پیدا کند، هر چقدر هم که برای این اسب خصوصیات و جنبه های انسانی در نظر گرفته شده باشد. از آنجایی که بسیاری از صحنه های احساس برانگیز فیلم War Horse مربوط به حیوانات است، اسپیلبرگ نتوانسته است در این فیلم از توانایی بالای خود در تحت تأثیر قراردادن مخاطبان، به اندازه ی آثار قبلی اش بهره بجوید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/ehest5ye5.jpgآنچه بر این مشکل می افزاید، نقش آفرینی Jeremy Irvine است. این اولین تجربه ی بازی او در فیلم های سینمایی ست و بیشترین زمان حضور بر پرده ی سینما نیز در این فیلم از آن اوست. تصویری که Irvine از آلبرت رسم می کند، یکنواخت و بی روح است و همزاد پنداری یا همدردی کردن با شخصیت را بسیار مشکل می کند. بازی او در برخی صحنه ها بیش از حد اغراق شده و تصنعی است و در برخی صحنه های دیگر بیش از حد محتاطانه و کلیشه وار. شاید دلیل این مشکل، اجبار برای همبازی شدن با یک اسب باشد. نقش آفرینی بقیه ی گروه، از جمله بازیگران ارزشمندی چون Peter Mullan، David Thewlis، Emily Watson و همچنین هنرپیشه ی با سابقه ی فرانسوی Niels Arestrup، از کیفیت قابل قبولی برخوردار است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/gtehhytehs.jpgنقطه ی قوت فیلم War Horse نحوه ی به تصویر کشیدن جنگ جهانی اول است. این جنگ میان سایر نبرد های قرن بیستم، به واقع در دنیای سینما دست کم گرفته شده و تاکنون حق مطلب درباره ی آن ادا نشده است. هنوز هم فیلم «در جبهه ی غرب خبری نیست» All Quiet on the Western Front مشهور ترین و جالب توجه ترین فیلمی است که از اتفاقات سنگرهای این نبرد سخن می گوید، با اینحال فیلم های انگشت شماری (به خصوص در میان فیلم های جدید) توانسته اند به جایگاه آن برسند. گرچه اسپیلبرگ در فیلم War Horse، به اندازه ی فیلم «نجات سرباز رایان»Saving Private Ryan صحنه های خونین واقع گرایانه خلق نکرده است، اما تصویری که از میدان جنگ ترسیم می کند به شدت تأثیر گذار است. War Horse به عنوان فیلمی خانوادگی ساخته شده و به همین دلیل کمی تلطیف شده است و اسپیلبرگ هم از نمایش خشونت عریان پرهیز می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/werteat5.jpgدر پی تقابل میان روش های جنگی جدید و روش های قدیمی، و همچنین پیشرفت تکنولوژی که منجر شد قواعد جنگی مهار شده تر و "متمدنانه تر" شوند، آنچه در جنگ جهانی اول گذشت مانند معمایی رمزآمیز و سرشار از تناقض های منطقی به نظر می رسید. اسب های جنگی قاعدتاً متعلق به دوران گذشته بودند، اما میلیون ها اسب در طول این جنگ کشته شدند. اسپیلبرگ هم به شایستگی سایر فیلمسازانی که به این مسائل پرداخته اند، این نکات را به تصویر می کشد. به خصوص صحنه ای که اسب گیر افتاده و تانک جنگی بی توجه از کنار او رد می شود، نشاندهنده ی بی معنی بودن استفاده از ابزار "سنتی و قدیمی" در نبردی به شیوه ی "امروزی" ست. دقیقاً مثل این است که کسی در جنگ با تفنگ، چاقو دستش بگیرد. شاید فیلم War Horse نتواند به اندازه ای که امید آن می رفت، مخاطب را به واکنش حسی پررنگی وا دارد،‌ اما تصویر سازی های تاریخی فیلم در انتقال تماشاگر به فضای واقعی جبهه ی غرب بسیار موفق عمل می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/war/dghszghg.jpgبایستی به زیبایی صحنه ی پایانی فیلم هم اشاره کنم، همان صحنه ای که آسمان با ترکیبی از رنگ های زرد و قرمز و نارنجی مانند شعله ی آتش می ماند. این صحنه خواه بر اثر همیاری طبیعت خلق شده باشد و خواه از طریق روش های از پیش برنامه ریزی شده، شکوه و گرمای این رنگ ها که زمینه ی تصویر را پوشش می دهند، کمک می کند تا این لحظات حال و هوای شاعرانه ای پیدا کنند. این همان نوع زیبایی بصری است که نقاشان غالباً در پی خلق آن هستند، و به ندرت پیش آمده با این کیفیت بر روی پرده ی سینما نقش ببندد. موسیقی جان ویلیامز John Williams هم به شایستگی تصاویرخلق شده توسط اسپیلبرگ و Kaminski را همراهی می کند.

فیلم War Horse در کنار فیلم The Adventures of Tintin نشان دهنده ی این است که اسپیلبرگ بالأخره از عزای شکست چهارمین فیلم ایندیانا جونز « ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین» Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Skul در آمده و بعد از وقفه ی کوتاهی که برای ترمیم روحیه ی خود به آن نیاز داشت، مجدداً بر روی صندلی کارگردانی نشسته است. با اینکه نمیتوان هیچ کدام از این دو فیلم را "موفقیتی چشمگیر" در نظر گرفت،‌ گوشه ای از ویژگی هایی که باعث شده است اسپیلبرگ به جایگاه کنونی برسد، در هر یک از آنها دیده می شود. War Horse فیلمی تماشاگر پسند است و نسبت به بسیاری از فیلم هایی که چنین لقبی می گیرند، ارزشمند تر است، اما نمایشگر دوران اوج سازنده ی خود نیست. War Horse فیلمی قوی و قابل احترام است، اما فیلم فوق العاده ای نیست.

منبع سایت نقدفارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:22 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم The Twilight Saga: Breaking Dawn - Part 1

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/twilight/The-Twilight-Saga-Breaking-Dawn-4e63fe859caca.jpgژانر : ماجرایی، درام، فانتزی

کارگردان : Bill Condon

نویسنده : Melissa Rosenberg

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 117 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG-13

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Kristen Stewart,

Robert Pattinson

Taylor Lautner

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

The Descendants (اولاد)

منتقد : راجر ایبرت

سری فیلم های Twilight سه اپیزود خود را صرف کرد تا نشان دهد بلا سوآن با وجود التماس های ادوار کولنِ خون آشام، مصرّانه قصد دارد باکرگی خود را حفظ کند. حالا اپیزود The Twilight Saga: Breaking Dawn - Part 1 ساخته شده که شما را وا می دارد برای بلا سوآن ارزش قائل شوید. او موفق می شود باکرگی خود را تا بعد از مراسم ازدواج حفظ کند. سپس بلا و ادوارد برای گذراندن ماه عسل خود راهی مخفیگاه مجللی در برزیل می شوند. صبح روز بعد از مراسم ازدواج، تن بلا سیاه و کبود شده، تخت خواب شکسته و همه ی وسایل این طرف آن طرف پرت شده و رومبلی ها پاره پاره شده اند. خدای من! چه اتفاقی افتاده؟!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/twilight/sghgfh.jpgما از هیچ چیز خبر نداریم. فیلم چیزی به ما نشان نمی دهد! بله، صحنه ی از بین رفتن باکرگی بلا که تماشاگران زیادی منتظر رسیدن آن بوده اند، کاملاً پشت پرده رخ می دهد. اینکه آن شب واقعه ی مهم رخ داده، 14 روز بعد از مراسم ازدواج مشخص می شود که بلا (Kristen Stewart) دچار تهوع صبحگاهی شده و می فهمد باردار است. شاید بیش از یک قرن از مرگ ادوارد کولن(Robert Pattinson) بگذرد، اما هنوز می تواند اسپرم های قدرتمندی تولید کند! آیا انسانها و خون آشام ها می توانند با هم جفتگیری کنند؟ ترکیب شیمیایی خون به چه شکل است؟ چه چیزی در نمونه ی ادرار نوزاد دیده می شود؟ شیر؟ یا چیزی غیر قابل تصور؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/twilight/gshrrr.jpgبا وجود این معماهای غامض علمی Breaking Dawn - Part 1 با اینکه کمی کند پیش می رود، فیلم جذابی است و بدون شک خونین ترین صحنه ی تولد نوزاد در یک فیلم با رده بندی سنی PG-13 را به نمایش می گذارد. احتمالاً دیدن بلا و ادوارد در حال ویران کردن اتاق خواب، فیلم را به محدوده ی فیلم های با رده بندی R می فرستاد!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/twilight/fghfhjj.jpgنیمه ی اول فیلم که شامل آماده سازی مقدمات مراسم عروسی است، کند و رؤیایی می گذرد. اگر افسانه های نقل شده در قسمت های قبلی فیلم را به یاد داشته باشید، پس می دانید که ازدواج بلا با ادوارد، به معنی تبدیل شدن او به یک خون آشام است. مراسم عروسی بسیار زیباست و درخت های پر از شکوفه محرابی در کنار دریاچه به وجود آورده اند. پدر بلا، چارلی(Billy Burke) زیاد خوشحال نیست. در سخنرانی کوچک خود با کنایه می گوید که او تفنگی دارد که اگر بلایی به سر بلا بیاید، بلد است به خوبی از آن استفاده کند. البته موقع مشایعت بلا در سرسرا، چهره ی پر شهامتی به خود می گیرد. ادوارد که طبق معمول به نظر می رسد در حال درد کشیدن است، منتظر بلاست.

تصاویری از میهمانان خندان دیده می شود. خیلی از آنها را از فیلم های قبلی می شناسیم، اما بقیه ی کسانی که دو طرف سرسرا ایستاده اند برایمان ناآشنا هستند. من که شیفته ی آنها شدم. چه فکری در سرشان بود؟ چند نفر خبر داشتند بلا قرار است با یک خون آشام ازدواج کند؟ با این موضوع مشکلی نداشتند؟ یعنی هیچ کدامشان از خودش نپرسیده بود چرا هیچ کدام از به ظاهر اقوام ادوارد، بزرگ تر از خودش نبودند؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/twilight/dfbggh.jpgدوست صمیمی بلا جکوب بلک (Taylor Lautner) هم دوباره برگشته است و حتماً خاطرتان هست که حالا میتواند تغییر شکل دهد و به گرگ تبدیل شود. او که از باردار شدن بلا عصبانی است، گروهان خود را احضار می کند. باید گفت که این گرگ ها زیاد در ایفای نقش گروهان موفق نیستند. بلکه جانورهای وحشی غول پیکری هستند با پنجه های تیز و با نهایت سرعت در جنگل یورتمه می روند. خب، فقط همین را می شود گفت. آنها مدام در حال یورتمه رفتن هستند.

با در نظر گرفتن اینکه ادوارد نه ماه وقت داشت تا برای زایمان خانگی آماده شود، به نظر من که او زیاد تمرین نکرده بود!  انگار هر چیزی از پزشکی می دانست را از دیدن فیلم Pulp Fiction یاد گرفته بود. بله با دیدن این فیلم فهمیده بود که اگر سرنگ بزرگی توی قفسه ی سینه ی کسی فرو کنید نتیجه ی کار عالی از آب در می آید!

بازی Kristen Stewart در این فیلم واقعاً خوب است، گرچه او هم مثل اکثر بازیگران زن فکر می کند زن های باردار یکسره برجستگی شکم شان را مالش می دهند. من شخصاً ترجیح می دادم بیشتر از این به افکار او در مورد زندگی زناشویی پرداخته شود. با اینکه به امکان سقط جنین اشاره ای شده، هرگز نمی فهمیم در مورد این سؤال نظری دارد: بچه ی خون آشام هم روح دارد؟ آیا با وجود اینکه از نظر علمی نیمه مرده است، حق زندگی کردن دارد؟ خوشبختانه لازم نیست زیاد منتظر بمانیم، چون فیلم The Twilight Saga: Breaking Dawn - Part 2 در تاریخ 16 نوامبر سال 2012 اکران می شود! بهتر است این فیلم برای سؤال های ما جوابی داشته باشد. چون اگر نداشته باشد چارلی سوآن تفنگی دارد که بلد است به خوبی از آن استفاده کند!
منبع سایت نقدفارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:21 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Hugo (هوگو)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/dsfhfgfhxdgh.jpgژانر : ماجرایی، درام، خانوادگی

کارگردان : Martin Scorsese

نویسنده : John Logan

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 127 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Ben Kingsley,

Asa Butterfield

Chloë Grace Moretz

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

Hugo (هوگو)

منتقد : راجر ایبرت (امتیاز 4 ستاره از 4 ستاره)

فیلم Hugo شبیه هیچ کدام از فیلم های دیگر ماتین اسکورسیزی نیست، اما احتمالاً محبوب ترین کار خود او، از ابتدا تا به الآن می باشد. یک حماسه ی خانوادگی  پر هزینه و به سبک 3D که از بسیاری جهات، حکایت زندگی شخصی خود مارتین را دارد. با تماشای هوگو، آدم احساس می کند منابع و وسایل لازم در اختیار هنرمند بی نظیری قرار گرفته تا فیلمی درباره ی سینما بسازد! اینکه او توانسته در این فیلم، قصه ی جذابی هم برای بچه ها (البته نه همه ی آنها) تعریف کند، بیان کننده ی میزان احساسات و شور و شوقی است که صرف این فیلم  شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/ghfghgh.jpgاز دید کلی،‌ داستان زندگی قهرمان فیلم، هوگو کابرت، داستان زندگی خود اسکورسیزی است. در پاریس دهه ی 30 میلادی، پسر نوجوان باهوشی، دوران کودکی خود را به تماشای دنیای بیرون از دریچه ی پنجره ی خوش منظره ای می گذراند و در عین حال سعی می کند طرز کار دستگاه های مکانیکی مختلف را هم یاد بگیرد. پدر هوگو مسئول نگهداری و رسیدگی به ساعت های یک ایستگاه قطار غار مانند در پاریس است. رؤیای او این است که یک آدم آهنی را که در موزه پیدا کرده است را تکمیل کند. ولی قبل از اتمام کار، پدر هوگو می میرد و آدم آهنی ناقص و هوگو تنها می مانند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/dfffff.jpgپسرک (هوگو) ترجیح می دهد به جای آنکه بگذارد مثل یک بچه یتیم با او رفتار کنند و او را به یتیم خانه ببرند، در دالان ها و راهرو ها و نردبان های مارپیچ و حتی خود چرخ دنده های ساعت ها قایم شود و حواسش باشد که اشتباهی مرتکب نشود. او خودش را با کلوچه هایی که از مغازه های داخل ایستگاه قاپ می زند سیر می کند و یواش یواش دزدکی راهی سالن های سینما نیز می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/2011_hugo_asa-butterfiled-ben-kingsley.jpgزندگی هوگو، توسط پیرمرد ترش رو و  اسباب بازی فروشی که در ایستگاه قطار است با نام ملیس، دستخوش تغییر و تحول می شود. بله، پیرمرد ترشرویی که بن کینگزلی Ben Kingsley نقشش را بازی کرده، کسی نیست جز همان فیلمساز فرانسوی بزرگ و فراموش نشدنی، که ابداع کننده اصلی آدم آهنی نیز بود. البته هوگو از این موضوع خبر ندارد. ملیس واقعی، شعبده بازی بود که اولین فیلم هایش را برای کلک زدن به تماشاچی هایش ساخته بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/fgfhgsjgdzh.jpgاگر یک نفر در عالم سینما باشد، که این حق را داشته باشد یک فیلم سه بعدی درباره سینما و عشق به سینما بسازد، آن یک نفر قطعا مارتین اسکورسیزی می باشد. داستان شباهت زیادی به زندگی واقعی خود اسکورسیزی  دارد. پسرکی که در ایتالیا زندگی می کرد اما اهل آنجا نبود، دنیای بیرون را از دریچه ی پنجره ی آپارتمانش تماشا می کرد، از طریق تلویزیون و تئاترهای کوچک جذب دنیای سینما شد، نزد کارگردان های بزرگ شاگردی کرد، و حتی به Michael Powell بزرگ کمک کرد تا بعد از چندین سال دوری از دنیای سینما، کار خود را از سر بگیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/dgzhsh.jpgشیوه ی پرداخت فیلم Hugo به شخصیت ملیس خودش به تنهایی زیبا و جذاب است، اما نیمه ی اول فیلم بیشتر وقف نمایش قایم شدن ها و فرار کردن های قهرمان کوچک داستان می شود. روش استفاده ی فیلم از تکنیک CGI و تکنیک های دیگر سینمایی برای ساخت ایستگاه قطار و خود شهر، واقعاً مهیج است. اولین نمای فیلم، با نمایش منظره ی وسیع شهر پاریس از بالا شروع شده و به تصویر هوگو (Asa Butterfield) ختم می شود که از شکافی گوچک در صفحه ی ساعت بالای ساختمان ایستگاه قطار، بیرون را تماشا می کند. تماشای هوگو، مانند خواندن یکی از رمان های برجسته چارلز دیکنز می باشد. هوگو مرتبا در تعقیب و گریز میان مسافران، همیشه از بازرس بداخلاق و عصبانی ایستگاه قطار (Sacha Baron Cohen) یک قدم جلوتر است. او هر بار موفق می شود از دست این بازرش عصبانی فرار کند و خودش را به مخفیگاهش پشت دیوار ها و بالای سقف ایستگاه برساند.

پدر هوگو (Jude Law) که در صحنه های فلش بک دیده می شود، یادداشت های زیادی از خود برجا گذاشته که نقشه هایش برای تکمیل آدم آهنی هم در آنها هست. هوگو در کار کردن با چرخ دنده ها و پیش گوشتی ها و  فنر ها و اهرم برای خودش نابغه ای استثنایی است .

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/hugo-2011-movie.jpgبالأخره یک روز سر می رسد که هوگو موفق می شود راز خود را با دختری به نام ایزابل (Chloe Grace Moretz) در میان بگذارد. ایزابل هم در ایستگاه قطار زندگی می کند و پیش Melies پیر و همسرش بزرگ شده است. هوگو دنیای مرموز خود را به ایزابل نشان می دهد و ایزابل هم دنیای اسرار آمیز خودش، یعنی کتاب های کتابخانه های غار مانند ایستگاه را به او نشان می دهد. این دو بچه ی باهوش و زرنگ، فرسنگ ها با آن بچه های نازنازی و کودنی که در اکثر فیلم های خانوادگی سینمای هالیوود دیده می شوند، فرق دارند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/hug222o.jpgبرای عاشقان سینما، بهترین صحنه ی فیلم در نیمه ی دوم آن اتفاق می افتد، وقتی که سابقه ی حرفه ایGeorges Melies (با بازی کینگزلی) ، به صورت فلش بک نمایش داده می شود. احتمالاً‌ معروف ترین فیلم کوتاه او A Trip to the Moon ساخته ی سال 1898 را دیده اید. در این فیلم چند فضانورد وارد سفینه ای می شوند که از دهانه ی یک توپ به سمت ماه شلیک می شود، این سفینه یک راست می خورد توی چشم چهره ی انسانی ای که روی ماه تصور شده است!

اسکورسیزی  مستند های زیادی درباره ی شاهکار های سینمایی و کارگردان های بزرگ آنها ساخته، ‌و حالا با تجربه هایی که کسب کرده ،را وارد حیطه ی داستان سرایی شده است. در فیلم می بینیم که Melies ( که سازنده ی اولین استودیوی سینمایی جهان است) از چیدمان های خارق العاده و لباس های عجیب و غریبی استفاده می کند تا فیلم هایی جادویی بسازد. همه ی این فیلم ها فریم به فریم، به صورت دستی رنگ آمیزی شده اند. با ایجاد برخوردهای عجیب و دور از ذهن سیر داستانی فیلم، این پیرمرد متوجه می شود که مردم او را فراموش نکرده اند بلکه برای او مقام والایی در خور خدایان قائل هستند.

همین چند روز پیش، یک فیلم 3D کودکانه در مورد زندگی پنگوئن ها دیدم. بعد از دیدن هوگو،  به نظرم آمد که در آن فیلم تکنیک سه بعدی، به شکلی بسیار ابتدایی و ضعیف بکار رفته اسنت. اسکورسیزی  در فیلم خود از تکنیک 3D به درستی استفاده می کند، نه به عنوان یک ترفند و حقه ی سینمایی، بلکه برای بالا بردن سطح کلی جلوه های ویژه ی نمایشی. به ویژه بازسازی او از فیلم کوتاه Arrival of a Train at La Ciotat که در سال 1897 توسط برادران لومیر ساخته شد، شایان توجه است. احتمالاً ماجرای این فیلم را شنیده اید: وقتی که قطار به سمت دوربین نزدیک می شود،‌ تماشاگر وحشت می کند و سعی می کند از سر راهش کنار برود. در این صحنه استفاده ی مناسب از تکنیک 3D به خوبی نمایش داده می شود و شاید خود  برادران لومیر هم اگر آن موقع این تکنیک در دسترس بود، از آن استفاده می کردند.

فیلم Hugo باری دیگر زاده شدن سینما را جشن می گیرد.  این فیلم  در قالبی داستانی، به موضوع حفظ فیلم های قدیمی که یکی از دغدغه های شخصی مارتین اسکورسیزی است، می پردازد. در صحنه ای تکان دهنده و ناراحت کننده، متوجه می شویم ملیس که فکر می کند دوران او دیگر گذشته و کارهایش فراموش شده، چندین قطعه فیلم را ذوب می کند تا از سلولید آنها برای ساخت پاشنه ی کفش زنانه استفاده شود. اما همه ی این فیلم ها نسوخته بودند، و در پایان فیلم Hugo، متوجه می شویم که به خاطر تلاش های این پسر، دیگر قرار نیست سوخته شوند. خب، این هم پایان خوشی که منتظرش بودید!

منبع سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:20 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Mission: Impossible - Ghost Protocol (ماموریت غیرممکن: پیمان شبح)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/sethfjghj.jpgژانر : اکشن، ماجرایی، هیجانی

کارگردان : Brad Bird

نویسنده : Josh Appelbaum, André Nemec,

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 133 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG-13

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Tom Cruise,

Jeremy Renner

Simon Pegg

Paula Patton

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

Mission: Impossible - Ghost Protocol (ماموریت غیرممکن: پیمان شبح)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

پیمان شبح چهارمین فیلم بلند سینمایی از سری ماموریت غیرممکن است که از 15 سال پیش تا کنون گویی تبدیل به نسخه فرعی و غیر رسمی از ماجراهای جیمز باند شده است. فیلمی پر از صحنه های اکشن مانند انفجارهای پیاپی و تعقیب و گریز که توسط بدلکاران متبحر اجرا میشوند و البته یک شخصیت منفی خبیث هم طبق معمول در آن هست! شاید تفاوت آن با جیمز باند در شخصیت ملموس تر Tome Cruise باشد که چیزی بیشتر از یک جنتلمن خوشتیپ از خود ارانه میدهد. پیمان شبح یک اکشن تمام عیار است که از لحاظ زمانی بخوبی مدیریت نشده. شاید از این 133 دقیقه، نیم ساعتش اضافه است بطوریکه سکانسهای بمبئی بعد از اتفاقاتی که در مسکو و دبی میافتد را میتوان حذف کرد. فیلم در دقیقه 70 (هم به لحاظ داستانی و هم تصویری) به اوج خود میرسد ولی در نگه داشتن این هیجان تا پایان به مشکل بر میخورد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/yjjfged5.jpgخط روایی اصلی داستان بسیار ساده و سر راست است؛ بدون هیچ گونه پیچیدگی. مامور کار کشته IMF یعنی ایتان هانت به همراه تیمش به دنبال دستگیری تروریستی بین المللی و سوئدی الاصلی بنام هنریکس با ضریب هوشی 190 هستند که میخواهد کنترل چند سلاح اتمی را در دست گیرد. ماموریت آنها در واقع جلوگیری از رسیدن او به هدف اش است. هدفی که ممکن است پس از دو دهه از پایان جنگ سرد منجر به فاجعه ای جهانی شود. هنریکس و همدستش ویسترم آنقدر بیرحم  و بی وجدان هستند که حتی موقع انجام کاری که ممکن است به مرگ میلیاردها انسان منجر شود، حتی پلک هم نمیزنند! (هنری در واقع معتقد است که تنها راه رسیدن به صلح واقعی در جهان، نابود کردن کل آن با بمب اتمی است.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/etghdyet.jpgتیم هانت (با احتساب خودش) متشکل از چهار مامور است. بنجی (با بازی Simon Pegg)، متخصص کامپیوتری که در سری قبل هم حضور داشت؛ برنت (با بازی Jeremy Renner)، تحلیلگری که تا حدی آموزش های ویژه نیز دیده است؛ و جین (با بازی Paula Patton)، که به این جمع مردانه کمی ظرافت اضافه میکند! البته این خود هانت یا Tome Cruise  است که بهترین دیالوگها را دارد و صحنه ها را بازی میکند. وقتی هنریکس موفق به انفجار در کاخ کرملین میشود، در پی شرایطی رئیس جمهور حمایتش را از گروه مامورین داستان قطع میکند. ولی خود ماموریت همچنان ادامه دارد، اما اینبار بودن حمایت دولتی. ماموریتی که آنها را از مسکو به دبی و در نهایت به بمبئی میبرد، شهری که رویاروی نهایی در آنجا رخ میدهد.  

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/rstetet.jpgپیمان شبح در 90 دقیقه، فیلمی خوب و جذاب  و در 45 دقیقه فوق العاده است. ولی مشکل منطق روایی داستان آن است: بعد از انفجار کاخ کرملین و بالا رفتن هانت از بزرگترین ساختمان دنیا دیگر چه میماند؟ سکانسهای بمبئی که همانند صحنهای بازیهای کامپیوتری است، اضافه بنظر میرسند و جذابیت چندانی ندارند. در واقع کارگردان اثر Brad Bird که دو انیمیشن موفق بیست سال گذشته ( شگفت انگیزها و غول آهنی) را ساخته است، هرچقدر در دو سوم ابتدایی فیلم خوب عمل کرده، ولی در باقی دقایق آنچه ریسیده است را پنبه میکند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/rhsthrext.jpgپیمان شبح عظیم و پر از زرق و برق است و عناصری دارد که سری های پیشین فاقد آن هستند. فیلم در ابتدا برای IMAX ساخته شده بود و حتی قبل از اکرن رسمی یک هفته در این نوع پرده سینما به نمایش درآمده بود. در مورد عناصر مختلف فیلم همه چیز سر جای خودش است. ایده اصلی داستان به خوبی توضیح داده شده و شخصیتها پردازی بدون تاثیر منفی بر ضرب آهنگ اثر انجام میشود. صحنه پردازیی کار شامل سکانسهای روی زمین و  آنهایی که از روی هلیکوپتر فیلمبرداری شده، بدون آنکه گیج کننده باشد، استادانه طراحی و اجرا شده اند. جلوه های کامپیتری نیز بسیار طبیعی بنظر میرسند، به طوریکه در برخی از صحنه ها مانند بالا رفتن از برج خلیفه معلوم نمیشود با کمک این تکنولوژی فیلمبرداری شده است یا خیر. همچنین موسیقی Micheael Giacchino که تلفیقی از تم معروف ماموریت غیر ممکن با عناصر جدید است را نیز میتوان یکی از بهترین کارهای سال دانست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mission/e5tgrzdeg.jpgیکی از سوالهایی که همچنان بی جواب مانده این است که آیا این فیلم آخرین حضور Tom Cruise در این سری پرطرفدار است  یا اینکه همچنان ادامه خواهد داد. در گذشته او هرگز اینقدر برای بازی دوباره در فیلم عجله نداشت (فاصله میان قسمتهای مختلف معمولاً 5 سال است)، اما خب، ماموریت غیر ممکن همیشه اقتباسی مطمئن برای مطرح شدن دوباره Tom در رساناها بوده است. در این فیلم شخصیت جدیدی مانند هانت معرفی میشود که جایگزین احتمالی Tom خواهد بود و او کسی نیست جز Jeremy Renner که سعی شده است تا در صحنه های اکشن نیز زیاد شرکت داده نشود. Paula Patton با وجود شخصیتش در فیلم دختری است که سابقه طولانی در هنرهای زرمی و نزاع های خشن داشته ولی در صحنه های مختلف با جذابیت جنسی خود فیلم را از تبدیل شدن به یک اکشن یکنواخت نجات میدهد. Simon Pegg هم که یکی از معدود بازیگران سری اول است، وجه کمیک داستان را در دست دارد.

تلفیق عناصر یک اکشن قدیمی با تکنولوژی مدرن، اثری جذاب را نتیجه داده است که تماشاگر را در طول فیلم میخکوب میکند. اما وجود صحنه های مانند بالا رفتن از برج 1000 متری دوبی، داستان را از خط روایی اصلی خارج و ممکن است تماشاگر را بعداً با این فکر بیاندازد که ربط آن با باقی در چه بوده است. البته مشکل اصلی پیمان شبح طولانی بودن آن است به طوری که متوجه نمیشویم کارگردان کی میخواهد داستان را به پایان برساند.

منبع سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:19 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم New Year's Eve (شب سال نو)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/5sgtssgtset5.jpg

ژانر : درام، عاشقانه

کارگردان : Garry Marshall

نویسنده : Garry Marshall

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 118دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی :PG-13

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Robert De Niro

Halle Berry

Hilary Swank

Zac Efron

Alyssa Milano

Michelle Pfeiffer

Jessica Biel

Katherine Heigl

Jon Bon Jovi

Ashton Kutcher

Sarah Jessica Parker

نقد و بررسی فیلم

Young Adult (جوان بالغ)

منتقد : راجر ایبرت (امتیاز 1 از 4)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/wet5yth.jpg

فیلم New Year's Eve تماشای ریزش آهسته و غم انگیز ذرات شنی زمان است تا لحظه ای که بالأخره آخرین ذره هم از میان ساعت شنی این محصول سینمایی شلخته و بی برنامه فرو می ریزد. آخر چطور ممکن است چندین و چند هنرپیشه ی مشهور را در یک فیلم دور هم جمع کرد و هیچ نقش جذابی برای هیچکدامشان پیدا نکرد؟ Hilary Swank بیچاره مگر مرتکب چه گناهی شده است که بعد از بردن دو جایزه ی اسکار باید نقش زنی را بازی کند که مسئول برنامه ی توپ شب سال نو در میدان Times Square است؟ و اگر فکر می کنید هیچ جایی از فیلم به اینکه مسئولیت توپ به عهده ی اوست اشاره ای نشده، پس حتماً فیلم دیگری را تماشا کرده اید!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/57ujetyh.jpg

من حتی قصد ندارم خلاصه ای از داستان های فرعی یکی دو خطی و بی سر و تهی که این گروه هنرپیشگان مشهور را در خود گیر انداخته برایتان بنویسم. چون شما را دوست دارم! دلم نمی آید!  تا به حال چند بار شده در فیلمی ببینید دو زن باردار با هم رقابت می کنند تا اولین نوزادی که در شب سال نو به دنیا می آید فرزند آنها باشد که بتوانند جایزه ی نقدی را برنده شوند؟ در کدام فیلم دیده اید که Robert De Niro نقش مرد رو به مرگی را بازی کند که آرزوی قبل از مردنش این است که کسی صندلی چرخدارش را هل بدهد تا برود بیرون توی سرما و نمایش افتادن توپ سال نو را تماشا کند؟ اصلاً تا به حال دیده اید دو نفر وقتی توی یک آسانسور باری گیر افتاده اند عاشق هم بشوند و این عشق به زن جرأت بدهد تا وقتی Jon Bon Jovi در جشن نیمه شب میدان Times Square حاضر نمی شود، جای او را پر کند و ترانه ی Auld Lang Syne را آواز بخواند؟ Jon Bon Jovi هم مراسم را پیچانده تا برود پیش زن شیرینی پزی که یک سال پیش در همین شب احساساتش را جریحه دار کرده و از او خواستگاری کند!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/hr6y456y.jpg

من هیچوقت ویژه برنامه های تلویزیونی شب سال نو را تماشا نمیکنم. اگر جایی برنامه ای پخش می شد که خبر از بازنشسته شدن Dick Clark می داد قطعاً از تمام این دست برنامه ها برایم جالب تر بود. پس شما به من کمک کنید. شما آن چند ده هزار نفری که در میدان Times Square جمع می شوند را دیده اید؟ همیشه همینطور است که بیشتر این آدم ها کلاه های اسفنجی هدیه شده توسط یک کارخانه ی خاص را سرشان می کنند؟ چون آنچه در فیلمNew Year's Eve می بینیم، گروهی از برگزار کنندگان هیجان زده است و دریایی آبی از انسان ها. همه ی آنها کلاه هایی به سر دارند که هدیه ی شرکت لوازم بهداشتی و آرایشی Nivea است. اثری از کلاه های تبلیغاتی با نشان Knicks، Budweiser یا I Heart New York دیده نمی شود. همه ی کلاه ها دارای رنگ و نشان کرم مرطوب کننده ی Nivea هستند. من درباره ی تبلیغ محصولات تجاری در تولیدات هنری شنیده بودم، اما اتفاقی که در این فیلم افتاده بیشتر شبیه بمباران تبلیغاتی می ماند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/w5erfgd.jpg

فیلمبرداری این فیلم به عهده ی Charles Minsky بود. یعنی وقتی مدام از دریچه ی دوربین صحنه را تماشا می کرد، پیش نیامد که رو کند به کارگردان فیلم Garry Marshall و بگوید: "گری... به نظرت تراکم رنگ آبی توی این صحنه بیش از حد زیاد نیست؟". نه، فکر نمی کنم، چون به نظر می رسد بیشتر نماهایی که جمعیت را از بالا نشان می دهند، به وسیله ی جلوه های ویژه خلق شده باشند!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/eve/gsrtthyjh.jpg

با اینحال، نماهای کلوزآپ زیادی هستند که آدم ها را با کلاه Nivea نشان می دهند. حتماً سازندگان فیلم خیلی جلوی خودشان را گرفته اند که در جایی از فیلم شخصیت ها را در حال استفاده از محصولات Nivea نشان ندهند. حتی به  «رابرت دنیرو» مرد رو به مرگی که دلداری های پرستار امی ((Halle Berry ساعات پایانی زندگی اش را با آرامش همراه می کند- هم رحم نکرده اند. او می خواهد افتادن توپ را ببیند و بعد بمیرد! با وجود مراقبت های فوق العاده ی پرستارش، صورتش اصلاح نشده و نا مرتب است. یک وقت فکر نکنید فقط ته ریش اش درآمده،‌ نخیر، ریش زبر و ضمختش آنقدر تصنعی است که بیا و ببین. به این مرد بیچاره رحم کنید! صورتش را اصلاح کنید و یک خرده کرم مرطوب کننده ی Nivea به پوستش بزنید!
پانوشت:
نوشته بودم که "من هیچوقت ویژه برنامه های تلویزیونی شب سال نو را تماشا نمیکنم". شگفت زدگی ام از تبلیغ محصولات تجاری شرکت لوازم بهداشتی و آرایشی Nivea هم مهر تأییدی بر این گفته است. خوانندگان زیادی به من اطلاع دادند که در اصل مراسم شب سال نو متعلق به شرکت Nivea است و این کلاه های آبی رنگ در مراسم اصلی هم دیده خواهند شد!


  منبع سایت نقدفارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:16 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم The Girl with the Dragon Tattoo (دختری با خالکوبی اژدها)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/dragon-fincher.jpgژانر : اکشن، ماجرایی، هیجانی

کارگردان : David Fincher

نویسنده : Steven Zaillian -screenplay, Stieg Larsson -novel

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 158 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : R

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Daniel Craig

Rooney Mara

Christopher Plummer

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

The Girl with the Dragon Tattoo (دختری با خالکوبی اژدها)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 4 از 4)

فضای تیره و تاری که هنگام تماشای فیلم دختری با خالکوبی اژدها The Girl with the Dragon مانند موجودی زنده از میان پرده ی سینما می خزد و به ذهن تماشاگر نفوذ می کند، خود شاهدی بر آن است که دیوید فینچرDavid Fincher، این فیلم را تنها برای کسب درآمدی هنگفت نساخته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/sdhgfhdfg.jpgنسخه ی اول فیلم دختری با خالکوبی اژدها که در سال 2009 ساخته شد، فیلمی قدرتمند و گیرا بود و ساخت نسخه ای جدید که قادر به رقابت با آن باشد مشکل می نمود، این موضوع باعث شد تا تماشاگران از نسخه ی جدید توقعات سنگینی داشته باشند. قابل تصور نبود کسی بتواند نسخه ی جدیدی از این فیلم بسازد که انتظارات تماشاگران را برآورده کند، اما فینچر مشخصاً در انجام این کار موفق شده و امضای او که همانا ایجاد صحنه ها ، وقایع و نتایجی است که هیچ کس دیگر جز فینچر توان ایجاد آنها را ندارد،  در بیشتر صحنه های فیلم مشهود است.

فینچر، با کمک فیلمنامه منسجمی که Steven Zaillian از کتاب پرفروش Stieg Larsson اقتباس کرده است، ابتدا لایه های رویی داستان را می شکافد، جزئیات و شیوه ی پرداخت را کنار می گذارد و سپس به شیوه ی خود همه ی آنها را از نو می آفریند و به بدنه ی داستان اضافه می کند. نتیجه ی کار فیلمی است که به وضوح از کتاب The Girl with the Dragon Tattoo اقتباس شده، اما به هیچ وجه کپی برداری از نسخه سوئدی پیشین و یا خود کتاب نیست.

اقتباس سینمایی دقیقاً باید همین طور باشد: فیلمی که داستانش بر اساس منبع اصلی شکل گرفته اما آنچه بر پرده ی سینما ظاهر می شود حال و هوای به خصوص خود را دارد.

هنگامی که در اوایل سال 2010 اعلام شد کمپانی فیلمسازی Columbia Pictures قصد دارد بر اساس کتاب دختری با خالکوبی اژدها فیلمی تولید کند، در ذهن بسیاری از افراد، پرسشی ایجاد شد، "چرا؟"

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/awt4t5tr.jpgپیشتر در سال 2009 فیلم سوئدی ارزشمندی بر اساس این کتاب تولید شده بود. کارگردانی فیلم بر عهده یNiels Arden Oplev بود و موفقیت آن به اندازه ای بود که بازیگر نقش اصلی آن Noomi Rapace، بعد از این فیلم به شهرت جهانی دست پیدا کرد. بنابراین به نظر می آمد "بازسازی" فیلمThe Girl with the Dragon Tattoo  به زبان انگلیسی و با حضور گروهی از بازیگران درجه یک، هدفی جز کسب درآمدی هنگفت را دنبال نکند. با اینحال، انگیزه ی ساخت این فیلم هر چه بوده باشد، این روایت تصویری از داستان Stieg Larsson می تواند با سربلندی در کنار نسخه ی سوئدی قرار بگیرد. داستان اصلی یکی است، اما تفاوت های دو فیلم - برخی در نکات ریز و برخی هم در عناصر اصلی - به اندازه ای است که میتوان از هرکدام به نوعی لذت برد. گرچه نسخه ی ساخت Oplev کماکان از امتیاز اول بودن برخوردار است، اما نکات قوّت نسخه ی فینچر به ما یادآوری می کند که اولین الزاماً بهترین نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/dgzhdfgsdfg.jpgدو نکته ی اساسی وجود دارند که فیلم The Girl with the Dragon Tattoo ساخته ی دیوید فینچر را از فیلم Oplev متمایز می کنند (خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنید و این جمله را به حساب عیبجویی از نسخه ی سوئدی - که از نظر من جزو فیلم های برتر سال 2010 بود - نگذارید). مورد اول جنبه ی زیبایی شناسانه و هنری فیلم است. بودجه ی ساخت نسخه ی سال 2011 چندین برابر بیشتر بوده و از طرف دیگر شخصی که پشت دوربین قرار گرفته کارگردانی صاحب سبک است و ترکیب این دو مؤلفه منجر به ایجاد فضای سرد و تیره ی سراسر تصاویر فیلم شده است. فضای بیرونی زمستانی، نماهای داخلی سرد و تیره، روش تصویربرداری تک تک صحنه ها و سایر عناصر تصویری برای افزایش این خصیصه به خدمت گرفته شده اند. اما شیوه ی پردازش Oplev صریح و سر راست بود و به اندازه ی فیلم فینچر جسورانه نبود. مورد دوم روش به تصویر کشیدن شخصیت هاست. فینچر شخصیت ها را تا حدی تلطیف می کند و ما را با انسان هایی مواجه می کند که نسبت به نسخه ی قبل دارای پیچیدگی های حسی بیشتری هستند. اما تأکید Oplev بر روی مشخصات منحصر به فرد شخصیت هاست. بعضی از شخصیت های نسخه ی سال 2009 ویژگی های کاریکاتور مانندی دارند ( به عنوان مثال Bjurman فاسد و سادیست) اما فینچر در پی به وجود آوردن ابهام و شخصیت هایی چند وجهی ست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/sdfhdhdgh.jpgاگر فیلم The Girl with the Dragon Tattoo نشان دهنده ی دیدگاه فینچر نسبت به ذات بشر باشد (با در نظر گرفتن تلخی و تیره گی فیلم های دیگرش، این موضوع دور از ذهن نیست)، میتوان او را در زمره ی کارگردان هایی چون David Lynch دانست که معتقدند خود جامعه زادگاه و پرورشگاه فساد و انحرافات پنهانی است. این عناصر پلید در بطن فیلم The Girl with the Dragon Tattoo هم دیده می شوند، و فینچر با اینکه گهگاهی شوخی و کنایه هایی هم به کار می بندد، به تماشای روند فاسد شدن آنها می نشیند.

یاد یکی از دیالوگ های فیلم منم، کلودیوس I, Claudius افتادم: "بگذارید هر آنچه زهر و کثافت در دل این لجن هاست، بیرون بیاید"

در مقایسه با فیلمنامه ی نسخه ی سوئدی که توسط Nikolaj Arcel و Rasmus Heisterberg نوشته شده بود، فیلمنامه یZaillian  از این حسن برخوردار است که به نحوی داستان پیچیده ی کتاب Larssson را فشرده و خلاصه می کند که تماشاگرانی که از قبل با داستان آشنایی ندارند، بهتر بتوانند آن را درک کنند. البته باید جانب انصاف را رعایت کنیم و به این نکته توجه داشته باشیم که فیلمنامه ی 180 دقیقه ای نویسندگان سوئدی که در اصل برای یک سریال کوتاه قسمت تلویزیونی نوشته شده بود، در روند بازنویسی برای فیلم سینمایی، 28 دقیقه کوتاه تر شد. یکی از دلایلی که هر از گاهی ضرباهنگ فیلم نا میزان به نظر می رسد و سیر داستانی دچار خلاء یا از هم گسیختگی می شود، همین مسئله است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/dstsgdxdgxgd.jpgاما Zaillian عملاً ساختار کتاب Larsson را دگرگون کرده است و با اعمال حذف، اضافه و تغییر در هر جای داستان که به نظر لازم می رسیده، داستان را طوری پرورانده است که مناسب پرده ی سینما باشد. نتیجه ی نهایی داستان جنایی معمایی، منسجم و پردازش شده ای است که نه بیش از حد شتاب زده پیش می رود و نه کند و کسل کننده. اینجا مجبوریم مدتی منتظر باشیم تا دو شخصیت اصلی داستان با یکدیگر آشنا شوند. ملاقات آنها پس از گذشت یک ساعت اول فیلم، اتفاق می افتد. تا آن لحظه، ماجراهای مربوط به هرکدام جداگانه روایت می شود تا جایگاه آنها در خط داستانی کلی روشن تر شود و ذهنیت قوی تری از خصوصیات فردی آنها ( فارغ از آنچه در کنار هم نشان می دهند) در ذهن مخاطب شکل بگیرد. بعد از ملاقات دو شخصیت اصلی، حضور مشترک آنها در صحنه های فیلم به اندازه ای است که هیجان و تنش های خاص فیلم در تمامی سیر داستان حفظ می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/gfhdsddd.jpgخود Larsson صریحاً تصدیق کرده است که برای پایه گذاری فیلمنامه ی  The Girl with the Dragon Tattooاز سبک داستان های کارآگاهی انگلیسی استفاده کرده است و این نکته در ساختار فیلم مشهود است. روزنامه نگاری به نام میکائیل بلومکویست (Daniel Craig) که در پی توطئه ای موقعیت شغلی خود را از دست داده است، برای دیدار با میلیونر بازنشسته ای به نام هنریک ونگر (Christopher Plummer) به میان گروهی از ساکنین جزیره ای در شمال سوئد برده می شود. هنریک از میکائیل می خواهد درباره ی پرونده ی قتلی که مربوط به 40 سال پیش است، تحقیق کند، پرونده ی فراموش شده ای که چهل سال است ذهن او را به خود مشغول کرده است. نوه ی 16 ساله ی هنریک به نام هریت، از سال 1966 ناپدیده می شود و همگان اعتقاد دارند او به قتل رسیده است. جنازه ی او تا به حال پیدا نشده اما هیچ مدرکی دال بر این که به میل خودش از خانه فرار کرده باشد وجود نداشت. تا به امروز قاتل او شناسایی و مجازات نشده است، اما هنریک باور دارد که قاتل یکی از اعضای خانواده ی خودش است، خانواده ای متشکل از تعدادی آدم های عجیب و غریب،‌ آدم های یاغی و شورشی، و اعضای سابق حزب نازی آلمان. میکائیل پرونده را قبول می کند و هکری منزوی و گریزان از اجتماع به نام لیزبت سلندر (Rooney Mara) را به عنوان دستیار استخدام می کند. لیزبت در استفاده از ابزار ها و انجام تحقیقات خبره است، و هر چه سرنخ ها و کشفیات میکائیل وی را بیشتر در دام عنکبوتی زهرآلود غرق می کنند، ارزش لیزبت و مهارت هایش بیشتر مشخص می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/gdshhdfgdsg.jpgشخصیت اصلی فیلم The Girl with the Dragon Tattoo میکائیل است. بیشترین زمان حضور بر پرده ی سینما از آن اوست و تمامی ویژگی های قهرمان های سینمایی را دارد. معروف ترین بازیگر کل گروه،Daniel Craig که به خاطر بازی در نقش جیمز باند شهرت زیادی دارد نقش او را ایفا می کند. اما به هیچ وجه نمی شود گفت طی 158 دقیقه زمان نمایش فیلم، شخصیتی جذاب تر از او بر روی صحنه ظاهر نمی شود. این ویژگی مختص لیزبت سلندر است؛ دختری افسرده، با احساساتی سرکوب شده و ظاهری گاتیک که  در استفاده از تکنولوژی مهارت ویژه ای دارد و گذشته ی دردآور خود را پشت اندامی خالکوبی شده و مزیّن به انواع اقسام حلقه ها و گوشواره ها piercings پنهان می کند. لیزبت از آن شخصیت هایی است که توجه تماشاگران را جلب می کند. شخصیتی که Rooney Mara ترسیم می کند، دختر بچه ای است که در جسم زنی گیر افتاده و تماشای لحظات خشم و دیوانگی این زن بسیار دردناک است. شخصیت حسی او هم به شدت نفوذ ناپذیر است و هم بسیار ضعیف و شکننده. بر خلاف تصویری که Rooney Mara از لیزبت ترسیم می کند، نقش آفرینی به یادماندنی Noomi Rapace در نسخه ی سوئدی، تقریباً ساده و قراردادی به نظر می رسد. مقایسه ی این دو کاری بیهوده است، بازی هر دوی آنها عالی و در عین حال متفاوت بود. اما لیزبتی که Rooney Mara نقش آن را بازی می کند، احساساتی تر و گاهی اوقات بی رحم تر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/thjhghjgg.jpgدر فیلم فینچر، نقش میکائیل هم پر رنگ تر است و دیگر یک کارآگاه معمولی نیست که تنها وظیفه اش ایجاد زمینه ای برای به چشم آمدن هوش و استعداد بی نظیر لیزبت باشد. میتوان گفت لیزبت در نقش شرلوک هلمز است و او در نقش واتسون.

با همیاری فیلمنامه،Daniel Craig موفق می شود بر جزئیات و خصوصیات شخصیت میکائیل بیفزاید. قطعاً او به هیچ وجه مانند لیزبت فریبنده و محسور کننده نیست، اما دیگر در سایه ی شخصیت او ناپدید نمی شود. رابطه ی نسبتاً عاشقانه ای که بین آن دو شکل می گیرد نسبت به رابطه ی قراردادی در نسخه ی سوئدی، پیچیده تر است و به نوعی پنهان از چشم مخاطب شکل می گیرد و کنجکاوی او را بر می انگیزد. در این فیلم، علاقه و احساسی که دو شخصیت نسبت به یکدیگر دارند، با هم متفاوت است. از دید میکائیل موضوع مهمی در میان نیست اما لیزبت، احتمالاً برای اولین بار در زندگی اش، ترکیب رابطه ی حسی و فیزیکی را تجربه کرده است.

در میان بازیگران نقش های مکمل اسامی افراد مشهوری دیده می شود، مانند Christopher Plummer ( در نقش هنریک) Robin Wright (در نقش اریکا برگر، همکار میکائیل در مجله ی میلنیوم) Stellan Skarsgard (در نقش مارتین، خواهر زاده ی هنریک) و افراد دیگری که شهرتشان کمتر است، مانند Steven Berkoff  (در نقش فرود، وکیل هنریک) و Yorick van Wageningen (در نقش شخصیت نفرت انگیز Bjurman).

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dragon/dfgfg.jpgبه جز Daniel Craig هیچ یک از بازیگران جزو ستارگان دنیای سینما به شمار نمی آیند، اما انتخاب بازیگران به خوبی صورت گرفته است. همگی نقش خود را به نحو احسنت ایفا می کنند و Rooney Mara بدون شک برای این جهش جسورانه در دنیای بازیگری و نقش آفرینی فوق العاده ی خود نامزد جایزه ی اسکار خواهد شد.

کمی حیرت آور است که فینچر موفق شد کاری کند که فیلم نهایتاً جزو فیلم های درجه ی R دسته بندی شود. خشونت جنسی و روابط فیزیکی در این فیلم به وضوح تصویر شده اند. کارگردان به قول خود وفادار مانده و محافظه کاری را کنار گذاشته است، به طوری که این صحنه ها در نسخه ی آمریکائی هم، درست همانند نسخه ی سوئدی، نمایش داده شده اند. در یکی از اولین تریلر های The Girl with the Dragon، از این فیلم به عنوان "فیلم ناراحت کننده ی فصل" نام برده شده بود و این حرف تا حدی حقیقت دارد. قطعاً تماشای این فیلم برای مخاطبان خوشحال کننده نخواهد بود، اما نمی توان قدرت اغواگری و تهییج کنندگی فیلم را انکار کرد. این فیلم در کنار تصویر سیاه و وهمناکی که از دنیای بشریت رسم می کند، فیلمی تماشایی در ژانر رمز آلود/هیجانی است که ویژگی های تعریف شده اش - سرنخ ها، نکات انحرافی، مظنونین انگشت شمار - به بار سرگرم کنندگی آن می افزاید. «دختری با خالکوبی اژدها» یکی از معدود فیلم های ناراحت کننده ای است که میتوان از آن عمیقاً لذت برد و باید حقیقتا به این نکته اذعان کرد که حس تعلیق و تنش مداوم در جانمایه ی فیلم تنیده شده است.

کسانی که با کتاب Larsson آشنایی داشته باشند خبر دارند که او پیش از مرگش دو کتاب دیگر درباره ی میکائیل و لیزبت نوشت؛ دختری که با آتش بازی کرد  The Girl who Played with Fireو دختری که لانه ی زنبور را از بین برد The Girl who Kicked the Hornet's Nest. در سوئد از روی هر دوی این کتاب های فیلمی ساخته شده است. فینچر هم دوست دارد سراغ این دو کتاب برود، گرچه در تصمیم گیری برای انجام این کار، مقدار فروش جهانی فیلم حاضر نقش به سزایی خواهد داشت. من شخصاً واقعاً دوست دارم ببینم این گروه خلاق چه فیلمی از روی آن کتاب ها - که نسبت به کتاب اول ضعیف تر هستند  خواهند ساخت.

با اینحال، هر اتفاقی هم که در آینده بیفتد، فیلم The Girl with the Dragon Tattoo خود به تنهایی می تواند ادای دینی باشد از سوی دیوید فینچر، نسبت به قدرت های نهفته در زن ها، داستان های کارآگاهی، و تناقضات عجیب و غریب احساسات انسان ها.  منبع سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:14 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Sherlock Holmes: A Game of Shadows (شرلوک هلمز: بازی سایه ها)  

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/PHHZwdQDGMzlLP_1_m.jpgژانر : اکشن، ماجرایی، جنایی

کارگردان : Guy Ritchie

نویسنده : Michele Mulroney, Kieran Mulroney, and 1 more credit

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 118دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی :PG-13

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Robert Downey Jr.

Jude Law

Jared Harris

 

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

Sherlock Holmes: A Game of Shadows (شرلوک هلمز: بازی سایه ها)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

شاید بتوان  گفت به غیر از موفقیت، چیزهای زیادی نیستند که به فیلمساز ها جسارت بدهند. هنگامی که گای ریچی-  Guy Ritchie در فیلم خود Sherlock Holmes ساخته ی سال 2009 شخصیت شرلوک هولمز، مشهورترین کارآگاه خصوصی جهان را از نو تعریف کرد، هیچکس از بازخورد این فیلم در میان مخاطبان خبر نداشت. موفقیت جهانی این فیلم در گیشه، به تصویری که Guy Ritchie از این شخصیت ترسیم کرد، اعتبار بخشید. او در فیلم بعدی،Sherlock Holmes: A Game of Shadows روش  اطمینان بخش تری برای ترسیم در پیش می گیرد. با کاهش سطح اتکا به جلوه های تصویری و حرکات دلهره آور دوربین، کارگردان اجازه می دهد که بار پیشبرد فیلم و جذب مخاطب بیش از هر چیزی به عهده ی داستان آن باشد. A Game of Shadows نسبت به فیلم قبلی پرمایه تر است و از نقاط قوّت داستان اصلی برای پیشرفت کار بهره می جوید و بعضی نقاط ضعف را برطرف می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/SH2_MoriartyDutchedActionBflatBA.jpgاز زمانی که Sir Arthur Conan Doyle شخصیت جیمز موریارتی را در داستان The Final Problem نوشته ی سال 1893 معرفی کرد، حدود 120 سال می گذرد و از همان موقع هم این شخصیت به شدت مورد توجه طرفداران قرار گرفت. موریارتی ریاضیدان نابغه ای است که هوش و ذکاوتش با هولمز برابری می کند و میتوان او را به عنوان بهترین رقیب و دشمن ممکن برای این کارآگاه خصوصی در نظر گرفت. Conan Doyle در میان 60 داستانی که درباره ی شرلوک هولمز نوشته است، تنها یک بار از شخصیت موریارتی استفاده می کند (در همان داستانThe Final Problem که به آن اشاره شد) اما این شخصیت به یکی از عناصر اصلی افسانه های هولمز تبدیل می شود و در بسیاری از داستان هایی که نویسنده های دیگری جز Conan Doyle درباره ی ماجراهای شرلوک هولمز نوشته اند، حضور دارد. بنابراین منطقی به نظر می آید که Guy Ritchie هم در فیلم خود از شخصیت موریارتی استفاده کند. به راستی برای تصویری که Robert Downey Jr از هولمز ارائه می دهد چه رقیبی بهتر است از کسی مانند مریارتی که از نظر هوش استنتاجی و توانایی جسمی با او برابری کند و مثل خودش هم پایبند قواعد مبارزه باشد؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/sherlock-holmes.jpgفیلم A Game of Shadows اقتباسی از داستان The Final Problem نیست، با این وجود بعضی از عناصر داستان را وام گرفته است. در این فیلم مشکلاتی که در انسجام سیر داستانی فیلم قبلی وجود داشتند، برطرف شده اند. مبارزه ی غیر مستقیم هولمز و موریارتی (Jared Harris) از همان ابتدای فیلم پا گرفته است. هنگامی که هولمز در اجرای نقشه های شرورانه ی موریارتی مداخله می کند، روند ماجرا تغییر می کند. هولمز عواقب کوتاه مدت نقشه های این جنایتکار خبره را به چشم می بیند اما نتیجه ی نهایی از دید او پنهان است. موریارتی از آنارشیست ها و تیراندازان نظامی بازنشسته برای آدم کشی استفاده می کند. وی همچنین از "زن آرزوها" ی هولمز، ایرن آدلر (Rachel McAdams) به عنوان پیام رسان استفاده می کند. هنگامی که یکی از مأموریت های ایرن به دلیل مداخله ی هولمز با شکست مواجه می شود، موریارتی به شدت عصبانی می شود. در همین حین، دکتر واتسون (Jude Law) دستیار و تنها دوست هولمز، در شرف این است که جهت برگزاری مراسم ازدواج خود و محبوبش مری (Kelly Reilly)، عازم سفر شود. هولمز (برای ادای وظیفه ی خود به عنوان ساقدوش داماد) به مناسبت پیوند ازدواج پیش رو، "جشن مردانه" ای که نوشیدنی های متنوعی هم در آن سرو می شود، برای واتسون ترتیب می دهد و برادر بزرگترش مایکرافت (Stephen Fry) را هم دعوت می کند. هنگامی که واتسون مشغول بازی است، هولمز به دیدن زنی کولی به نام سیمزا (Noomi Rapace) می رود. زنی که امکان دارد از نقشه های موریارتی اطلاع داشته باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/sherlock-holmes-a-game-of-shadows-00-470-75.jpgدر فیلم A Game of Shadows چند سکانس اکشن فوق العاده به چشم می خورد، به عنوان مثال : یک مورد رویارویی چهار نفر به یک نفر که بین هولمز و چند آدمکش رخ می دهد، یک نمونه تعقیب و گریز در میهمانی مجردی واتسون، انفجار و آتش بازی در قطار، سکانس های شکنجه توسط  چنگک آویزان کردن لاشه ی حیوانات ، و آخرین مورد هم یک تعقیب و گریز نفسگیر در جنگل.

علاوه بر این ها چندین مورد انفجار و مبارزات فرعی در فیلم وجود دارند که همگی باعث می شوند این فیلم از تمامی فیلم هایی که بر اساس ماجراهای شرلوک هولمز ساخته شده اند (همه به جز همان فیلم ساخته شده در سال 2009) متمایز شود. هولمز اینجا دیگر نه آن کلاه شکاری اش را به سر می گذارد و نه مدام از کلمه ی ابتدایی معروف هولمز.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/44692000001_1226578293001_SherlockHolmesGameShadows.jpgمشخصات سبک کاری ویژه ی Guy Ritchie به وضوح در فیلم دیده می شود، اما مانند فیلم قبلی بر سراسر فیلم سایه نینداخته است. او برای نمایش چیدمان ذهنی حرکات نبرد که پیش از هر مبارزه در ذهن هولمز شکل می گیرد، از نماهای صحنه ی آهسته استفاده می کند. خلاقانه ترین صحنه ای که در آن از این روش استفاده شده، صحنه ای است که در آن هولمز و موریارتی برای نبرد با یکدیگر آماده می شوند. از آنجایی که هر دوی آنها می توانند در ذهنشان برای تک تک حرکات نبرد برنامه ریزی کنند، کنش ها و واکنش های هر کدام پیش از وقوع درگیری جسمی، به تصویر کشیده می شود. در طول پرواز بر روی جنگل هم برای نمایش برخورد موشک های با سرعت بالا و گلوله های منفجرشونده با درختان و عدم اصابت آنها به آدم ها از نماهای صحنه ی آهسته استفاده شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/sherlock-holmes-460x307.jpgهنگام تماشای A Game of Shadows بیشتر احساس می شود این فیلم از یک داستان مصوّر اقتباس شده باشد،‌ هرچند واقعا اینکه اینطور نبوده است. Guy Ritchie برای روح بخشیدن به این قهرمان قدیمی 124 ساله از این روش استفاده کرده است. وی حالت عصا قورت داده و خشک هولمز را کنار گذاشته و مردی را جایگزین او کرده که جسمش هم به اندازه ی روان و مغزش نیرومند است و از شرکت کردن در عملیات پر خطر باکی ندارد. شوخ طبعی کنایه آمیزGuy Ritchie هم در این فیلم مشهود است. حتی در سخت ترین لحظه های ماجرا، باز هم هولمز دست از طعنه زدن برنمی دارد و هر وقت هم که رابرت داونی جونیور کاری انجام نمی دهد که لبخندی به لب تماشاگر بنشاند، Stephen Fry دست به کار می شود. Stephen Fry همه چیز را به جان می خرد تا مخاطب را به تعجب یا خنده وا دارد. با وجود اینکه این فیلم در رده ی فیلم های PG-13 قرار گرفته است، باز هم دوربین در انتخاب تصاویری که قرار است نمایش داده شوند، دقت و ظرافت لازم را به خرج می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/1iIGjr.AuSt.79.jpgدر این فیلم رابرت داونی جونیور موفق شده است زوایای مختلف نقش خود را بشناسد و به خوبی از پس اجرای آن بر بیاید. در فیلم اول، گاهی اوقات به نظر می رسید او سعی دارد هم از شیوه ی بازی Jeremy Brett تقلید کند و هم با همان سبک بازی او درگیر ماجراهای اکشن فیلم بشود (ترکیبی که اگر هم انجام می شد واقعاً مضحک بود). در این فیلم او آرامتر و خونسرد تر است و موفق شده سبک مناسب بازی در نقش هولمز را پیدا کند. احتمال دارد انتخابJared Harris برای بازی در نقش موریارتی کمی عجیب به نظر برسد (به خصوص بعد از شایعات زیادی مبنی بر اینکه Brad Pitt انتخاب اول کارگردان است)، اما شخصیت کم حاشیه و کمتر دیده شده ی او باعث می شود رعب و تهدید در چهره ی موریاتی بیشتر دیده شوند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/e813ad291a178bf88bba7ff5c28ee3a7.jpgبازی او به خوبی Alan Rickman در فیلم Die Hard نیست، اما روش کاری و شرارت نهفته و دست کم گرفته شده ای که به نمایش می گذارد از همان نوع است.

Noomi Rapace در این فیلم به خوبی از نقش لیزابت سلندر (شخصیت اصلی فیلمThe Girl with the Dragon Tattoo) فاصله گرفته است. نقش او در این فیلم چندان  کلیدی نیست اما به او این امکان را می دهد که نشان دهد (1) زن زیبایی ست، نه یک آدم عجیب و غریب با خالکوبی های متعدد (2) به خوبی به زبان انگلیسی مسلط است. Jude Law هم مجدداً‌ در نقش واتسون مورد اعتماد  ظاهر می شود (نقشی که کسی برای آن ارزشی قائل نیست، مانند این است که Downey Jr در نقش بتمن باشد و او رابین).

من درباره ی فیلم قبلی که سال 2009 ساخته شده بود نوشته بودم که به نظر من به fan fiction (دنباله هایی که طرفداران داستان ها برای آنها می نویسند) شبیه است. اما درباره ی فیلم A Game of Shadows که فیلمنامه اش از استخوانبندی و انسجام مناسب برخوردار است، چنین انتقادی وارد نیست. پایان فیلم مشخص است و ضمن حفظ وفاداری به داستان The Final Problem و بستن پرونده، نکاتی را هم بیان می کند که امکان ساخت دنباله ای در آینده را فراهم می آورند. با اینکه نقشه ی موریارتی در فیلم به آن چیزی که در داستان Conan Doyle ابداع کرده بود، شباهتی ندارد، باز هم شایسته ی آدمی با هوش و ذکاوت او هست و به جذابیت شخصیت موریارتی کمک می کند و اجازه می دهد تا از کاراکتر های منفی مشهور جیمز باندهای قرن نوزدهم نیز جذاب تر به نظر برسد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sherlok/sherlock-holmes-a-game-of-shadows-gets-new-images-61359-05-470-75.jpgدر واقع، حضور یک شخصیت منفی و نقش پیچیده ی او در داستان فیلم دو دلیل اصلی برتری A Game of Shadows بر فیلم قبلی Sherlock Holmes ساخته ی Guy Ritchie هستند. فیلمی که سال 2009 ساخته شد سرگرم کننده بود اما بی نظمی و آشفتگی آن آزار دهنده بود. اما در این فیلم قسمت های آزار دهنده بسیار کمتر شده اند و بیشتر قسمت های فیلم تماشایی و لذت بخش هستند.   منبع سایت نقدفارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:7 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Happy Feet Two (پاهای شاد 2)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/fsghgh.jpgژانر : انیمیشن، کمدی، خانوادگی

کارگردان : George Miller

نویسنده : George Miller

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 100 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

بازیگران:

Elijah Wood,

Robin Williams

Pink

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

Happy Feet Two (پاهای شاد 2)

منتقد : راجر ایبرت

ترانه و سکانس موزیکال افتتاحیه ی انیمیشن Happy Feet Two من را به یاد مراسم رقصی که Zhang Yimou برای افتتاحیه ی المپیک 2008 طراحی کرده بود،‌ می اندازد. هزاران هزار پنگوئن،‌ در کمال هماهنگی، آواز می خوانند و می رقصند. آدم از خودش می پرسد نکند مثل رقاص های چینی مراسم المپیک، کسی آنها را از طریق گوشی های کوچک راهنمایی می کرده؟ ولی آخر گوش های پنگوئن ها کجای سرشان قرار گرفته؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/45647647.jpgواقعیت این است که برای انیماتور ها، کار روی پنگوئن ها نسبت به حیوانات دیگر سخت تر است. آنها نه می توانند بخندند، نه چشمک بزنند. نمی توانند ابرو بالا بیندازند. به جای دست، باله دارند. برای همین به جای رقص، مجبوریم دو تا پای گنده را تماشا کنیم که چند سانتیمتری از یک هیکل گرد و قلمبه فاصله می گیرند و قطعاً‌ این حرکات نمی تواند ما را یاد رقص های زیبای Fred Astaire بیندازند. پنگوئن ها کم و بیش همگی شبیه هم هستند. مطمئنم خودشان می توانند همدیگر را تشخیص بدهند، اما من که خوشحال شدم یکی شان ژاکت بافتنی چند رنگ پوشیده بود و دلم می خواست هر کدامشان نشانه ی مشخصی مثل کلاه بیسبال یا خالکوبی داشته باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/dfsgdfvz.jpgشاید مخاطبان کم سن و سال این فیلم با نظر من موافق نباشند. نسخه ی اول انیمیشن Happy Feet  که خودGeorge Miller در سال 2006 ساخته بود، 365 میلیون دلار فروش کرد و برنده ی جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن شد. قهرمان فیلم، مامبل ( با صداپیشگی Elijah Wood)  به همراه پسر کوچکش اریک ( با صداپیشگی Ava Acres) یک بار دیگر وارد صحنه می شوند. در این انیمیشن هر دوی آنها و حدود ده دوازده پنگوئن دیگر، چند کریل، خوک آبی و مرغ دریایی به عنوان شخصیت های داستانی در نظر گرفته شده اند. آن چندین هزار جانور دیگر مانند اعضای یک گروه رژه هستند. جانوران زیادی هستند که هیچ یک از هم نوعانشان نقش فردی در فیلم ندارند، پرنده ها زیاد شبیه پرنده نیستند، و با اینکه وقتی کریل ها خطر خورده شدن را به جان می خرند برایشان غصه می خوریم، قرار نیست نسبت به خروارها ماهی که زنده زنده بلعیده می شوند، احساس دلسوزی داشته باشیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/4564564.jpgدر این فیلم هم، همانطور که در نسخه ی اول هشدار داده شده بود، قطب جنوب در حال آب شدن است. در فیلمHappy Feet Two تکه ی بزرگی از یک کوه یخ جدا می شود و باعث می شود گروهی که بعداً به نام مجمع پنگوئن ها/ Penguin Nation خوانده می شوند در محفظه ای گیر بیفتند که به نظر نمی رسد راه فراری از آن وجود داشته باشد. خوشبختانه، اریک و چند تا از دوستانش که پنگوئن های شیطانی هستند و از خانه فرار کرده اند، بیرون این محفظه هستند و بیشتر جنب و جوش فیلم صرف پیدا کردن راه فراری برای مجمع پنگوئن ها/Penguin Nation می شود. پنگوئن های فیلم، یا باید هر چه زودتر برای فرار راهی پیدا کنند یا اینکه از گرسنگی بمیرند!

Happy Feet Twohttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/546456456.jpg مانند فیلم موزیکالی است که با هر جور سلیقه ای جور در می آید. از ترانه ی We Are the Champions اثر گروه Queen گرفته تا قطعه ی آواز تکنفره ی E lucevan le stelle از اپرای Tosca اثر  Puccini در موسیقی فیلم وجود دارند. آدم انگشت به دهان می ماند که این پنگوئن ها Puccini را از کجا می شناسند. بعد می بینید که درک اینکه آنها Queen را از کجا می شناسند هم همینقدر عجیب است. مهم نیست. مخاطبان کم سن و سال که اصلاً نمی دانند قطعه ی آواز تکنفره چیست، احتمالاً خیلی راحت از موسیقی فیلم لذت می برند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/456547647.jpgزندگی موجودات ساکن در خشکی، با یک داستان موازی در هم تنیده شده است که دو کریل نارنجی رنگ با صداپیشگی Matt Damon و Brad Pitt شخصیت های اصلی آن هستند. حاضرید چقدر بدهید تا فیلم پشت صحنه ای از جلسه ی صداگذاری این دو در کنار هم را ببینید؟! در ضمن، اگر یک وقت دارید از خودتان می پرسید کریل چیست، بدانید که جانوری شبیه میگو است با بی شمار پاهای دراز و باریک.

همانطور که از بحث های تند و تیز خودشان هم مشخص است، کریل ها آخرین حلقه ی زنجیره ی غذایی در قطب جنوب هستند و نهنگ های کوهان دار و جانوران این چنینی، چندین هزار تا از آنها را یک جا می بلعند. دلیل اینکه این دو کریل زنده مانده اند این است که با بقیه فرق دارند و شهامت این را داشته اند که گله (توده) شان را ترک کنند. به نظر شما دلیل استفاده از همین لغت گله ، پایین آوردن عزت نفس کریل ها نبوده؟ اینکه کسی عضو یک گروه، مدرسه، دسته، تیم یا طایفه ای باشد یک چیز است و عضو یک گله یا توده  بودن، چیزی دیگر! (منظور از گله یا توده در اینجا تعداد بسیار زیادی ماهی است که به صورت کنار هم و به طور هماهنگ حرکت می کنند. تعداد زیاد آنها، باعث میشود که ما حرکت توده ای سیاه از این سو به سویی دیگر را ببینیم)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/happy/4645646.jpgچون باید کل اتفاقات اصلی داستان نزدیک به محفظه ی یخی عمیقی که پنگوئن ها در آن گیر افتاده اند، رخ بدهد، پس امکان در پیش گرفتن دو رویه وجود دارد: بالا رفتن از دیواره ها و یا سر خوردن به سمت پایین. پنگوئن ها مهارت خاصی در سر خوردن روی شکم های فربه و نرم خود دارند، و بعضی از شیرین کاری هایشان شبیه ورزش های پرخطر است. فیلم در طول داستان خود، نکته های قشنگی در مورد زندگی خانوادگی، اعتماد به نفس و امیدواری به مخاطب می آموزد، و همینطور اهمیت این موضوع را که سعی کند در حد ممکن،‌ جایگاه بالاتری در زنجیره غذایی داشته باشد!

انیمیشن Happy Feet Two از نظر من فیلم آبکی و بی رمقی است. از نظر ساختار انیمیشن زیبا و جذاب است، موسیقی هم باعث می شود شخصیت ها بیکار نمانند، اما گفتگوهای فلسفی و تحلیلی فیلم، زیادتر از حد تحمل است. نکته ی آخر اینکه با دیدن این فیلم یک بار دیگر به نظرم رسید که پنگوئن بودن واقعاً سخت و طاقت فرساست!

منبع سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:5 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم جدایی نادر از سیمین

نويسنده، تهيه کننده و کارگردان: اصغر فرهادي

دستياران کارگردان: مهدي لطيفي، مريم نراقي، ياسر قاروني
تدوين صدا: رضا نريمي زاده
مدير تدارکات: کاظم نامني، منصور غضنفري
دستيار دوم فيلمبردار: احمد گودرزي
عکاس: حبيب مجيدي
دستياران صدا: مهدي ابراهيم‌زاده، رضا تهراني
مجريان چهره پردازي:طاهره مهدوي، رضا عربي
دستيار تدوين: شبنم حسيني
دستياران صحنه و لباس: رشيد حسيني، فرشاد مهديادگار، مهناز غني
مجري دكور: احمد ترابي
خياط: زهرا ناموري
تصويربردار پشت صحنه: سيد وحيد حسيني
مشاور حقوقي: فرشته لساني
مشاور رسانه اي: شيما غفاري
امور مالي: محمد هادي آموزگار
دستياران تدارکات: مهدي حسني، شهريار سليمي، ابراهيم نظامي، حسين سيدي، محمود رحيمي، محمدرضا حق‌گو، سعيد ثابتي
سينه موبيل: اكبر نظري

سرمايه گذار: بانک پاسارگارد
مجري طرح: نگار اسکندرفر
مدير فيلمبرداري: محمود کلاري
تدوين: هايده صفي ياري
طراحي و ترکيب صدا: محمدرضا دلپاک
صدابردار: محمود سماک باشي
طراح چهره پردازي: مهرداد ميرکياني
طراح صحنه و لباس: کيوان مقدم
مدير توليد: حسن مصطفوي
دستيار اول کارگردان و برنامه ريز: حميدرضا قرباني
منشي صحنه: مريم نراقي
دستيار اول فيلمبردار: محمد ابراهيميان
نور: کوهيار کلاري
دستياران فيلمبردار: حسين اسدي، اکبر مشکيني، امير محمدي، حسين نصيري، فرزين ابراهيمي


بازيگران: لیلا حاتمی (سیمین)، پیمان معادی (نادر)، ساره بیات (راضیه)، شهاب حسینی (حجت)، سارینا فرهادی (ترمه)، بابک کریمی (قاضی)، علی اصغر شهبازی (پدر نادر)، شیرین یزدانیان بخش (مادر سیمین) و مریلا زارعی (خانم قرایی)

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

****************************************************

نقد و بررسی اول


منتقد: Andrew O'Hehir

در فيلم اصغر فرهادي، كارگردان فيلم جدايي نادر از سيمين، هيچ سياست صريح و روشني نميتوان يافت و زماني كه اصغر فرهادي در كشمكش با مقامات دولتي ايران در حين توليد فيلم بود، سرانجام مهر تاييد بر توليد وي خورده شد. اين فيلم در سال 2011 در جشنواره فيلم فجر در تهران موفق ظاهر شد و هم اكنون رسماً كانديداي اسكار از سوي جمهوري اسلامي ايران ميباشد. دو نتيجه ضد و نقيض ميتوان از اين فيلم برداشت كرد: شايد مقامات فرهنگي ايران چندان زيرك نباشند و يا اين كه شايد سطح اختلاف نظرها و مباحثهها در ايران بسيار پيچيدهتر از آن است كه خارج نشينها گمان ميكنند.

"جدايي نادر از سيمين" در واقع همه چيز است، كه شاخصترين آنها يك ملودرام اجتماعي پيچيده در مورد سقوط يك ازدواج و يك مشكل خانوادگي كه باعث ايجاد زنجيرهاي از حوادث ميشود؛ يك داستان فريبنده و هيچكاكي كه سرنخها در تنگناهاي داستان بافته شدهاند كه شايد ببينده قادر به درك آنها نشود و يك داستان برجسته فلسفي كه هر يك از كاراكترهاي فيلم در آن از لحاظ اخلاقي نقشی منحصر به فرد ایفا می کنند.

عناصر استفاده شده فرهادي در فيلمش در تمام كشورها و در تمام مقاطع زماني يافت ميشوند. (اختلافات زناشويي، مذهب، اختلاف طبقات اجتماعي و فرهنگ سنتي مردسالاري) اما جداي همه اينها " جدايي نادر از سيمين" تصويري واضح از تنش و نفاق و اختلافات خانوادگي جامعه ايران نشان ميدهد. تا آنجا که من از آن مطلع هستم، این موارد از چشم مقامات ايراني هم پنهان نمانده و عده ای واکنش های تندی نیز بدان نشان داده اند اما با تمامی این احوالات، جایگاه فعلی این فیلم نشان می دهد که مقامات ایران واقعاً دوست نداشتند كه فرهادي را سركوب شود. (لازم به ذكر است كه فرهادي جايزه بهترين فيلم را در برلين را هم از آن خود كرد.) اين فيلم يك شاهكار تمام عیار است و ممكن است كه در انتها به عنوان بهترين فيلم در بخش خارجي جوایز نیز انتخاب شود.

تعداد انگشت شماري از علاقهمندان به سينما فرهادي 40 ساله را ميشناسند، كسي كه فيلم قبلياش "درباره الي" تا حدودي از فيلم " L’Avventura" ساخته آنتونيوني اقتباس گرفت و به عنوان كارگرداني پيشرو بعد از كارگردانان معاصر و برجسته ایران همچون عباس كيارستمي، محسن مخملباف و مجيد مجيدي مورد تمجيد قرار گرفت. طبعاً بسياري از علاقهمندان به سينما در آمريكا تا كنون هرگز درباره فرهادي نشنيدهاند و به همين دليل شاید تمایل چندانی به تماشای" جدايي نادر از سيمين"نداشته باشند. شايد ترس از سكانسهاي طولاني و ساكت در خانه و مناظر خشك دليل اين موضوع باشد؛ اما اشتباه نكنيد، اين فيلم بسيار جدي و پيچيده است كه پر است از سرگرمي، شوخي و ترحم كه چشمانداز جذاب خانواده معاصر ايران را در پشت كليشهها به تصوير ميكشد.

در صحنه آغازين ، ما زوج اصلي فيلم را ميبينيم؛ نادر خوش تيپ و باوقار (پيمان معادي) و زن موقرمزش سيمين (ليلا حاتمي) كه در مقابل يك قاضی كه دوربین در ابتدا آن را نشان نمی دهد در حال مشاجره براي طلاق هستند. اما اين قاضی، حوصلهاش از جر و بحث اين دو نفر از طبقه متوسط مردم سر رفته است. سيمين ميخواهد دختر يازده ساله خود ترمه را (سارينا فرهادي كه دختر واقعي اصغر فرهادي است) با خود به خارج از كشور ببرد اما دليل واضح و مشخصي نيز براي اين كار ندارد، اما اين در حالي است كه نادر ميخواهد در ايران بماند و از پدر پير خود كه به بيماري آلزايمر دچار است و نميتواند او را تنها بگذارد، (علي اصغر شهبازي) مراقبت كند.

اين فيلم يك نزاع موشكافانه است؛ هيچكس دین را زیر سوال نمی برد، جايگاه زن را تحقير نميكند و يا برخی قوانین قانون اساسی ایران را محكوم نميكند. ممكن است تصور كنيد نادر و سيمين از همان ثانيههاي اول جو را آلوده ميكنند. در واقع آنها در دعواهای ناتمام خود، باز هم ملاحظه می کنند و تا حرمت یکدیگر را نگه می دارند. اما نکته جالب توجه آنکه، در يك جامعه غربي، يك زوج يا به شدت با هم دعوا كرده و يا دوستانه از هم جدا ميشوند. معمولا در جوامع غربی، حالت دیگری وجود ندارد!

وقتي كه سيمين با مخالفت نادر براي طلاق مواجه ميشود، به خانه پدري خود ميرود و تلاش ميكند تا از طريق قانوني حضانت ترمه را از آن خود كند. اين در حالي است كه نادر و سيمين بدون هيچ خصومتي با هم رفت و آمد دارند. نادر، راضيه (با بازی ساره بيات)، شخصي متدين و نيازمند را كه در حومه شهر زندگي ميكند، براي مراقبت از پدرش استخدام ميكند. راضيه اين كار را دوست ندارد و براي اين كار آماده نيست؛ وي بايد از دختر كوچك خود نيز مراقبت كند و نميتواند به طور همزمان از پدر بيمار نادر نيز كه مدام عادت دارد آپارتمان را ترك كند و در خيابان پرسه بزند، نگهداري كند. راضيه در مورد شغلش به حجت، شوهرش (با بازی شهاب حسيني) دروغ ميگويد،چرا كه ميداند شوهرش به دليل مذهبي و يا هر دليل اجتماعي ديگر اجازه چنين كاري را به او نميدهد. ( در يكي از سكانسهاي تامل برانگيز فيلم، راضيه، در شرایطی که پدر نادر در شرایط بدی به سر می برد، به يك کارشناس امور دینی تلفن ميزند و سئوال ميكند كه آيا شرعاً ميتواند خودش پدر نادر را تميز كند يا خير.)

در واقع راضيه تلاش ميكند تا به نحوي اين شغل را به شوهرش كه به تازگي نيز ورشكسته شده است منتقل كند، اما طوري كه او اصلاً نفهمد اين شغل خود او بوده است. اما از اقبال بد راضيه، اين حقه او موجب آغاز تراژديهاي اجتماعي بعدي ميشود، اما فيلمنامه فرهادي به گونهاي است كه شايد بيننده به سختي متوجه آن شود. سيمين و نادر كاراكترهاي دوست داشتني در اين فيلم هستند كه يك بيننده خارجي از طبقه اجتماعي متوسط به راحتي آن را درك ميكند، كاراكترهايي كه به نوعي قرباني خودخواهي، پيشداوري و غرور خود شدهاند. بيننده در آغاز فيلم شفقت كمتري نسبت به حجت و راضيه دارد – آنها زوجي رنجديده، بسيار حساس بر روی مسائل مذهبی و از طبقه كارگر هستند – اما محروميت و سركوب شدن آنها در اين فيلم غير قابل انكار است و اين سئوال كه كدام زوج موجب آزار زوج ديگر در اين فيلم ميشود در ذهن بيننده به وجود ميآيد. در اين فيلم حتي رفتارهاي غيرطبيعي ترمه، معلم خصوصيش و رفتار همسايه نيز تاثیر گذار هستند.

وقتي نادر به خانه باز ميگردد و پدر خود را پيدا مي كند كه بيهوش شده و به تخت بسته شده است و راضيه كه ظاهراً گمشده است، خشمگين شده و او را اخراج ميكند. در حين همين روند برخي از تابوهاي متعدد ايراني نقض ميشوند و اتفاقات غمانگيزي رخ ميدهد كه شايد مسئول آن نادر باشد و شاید اينكه وي تقصيري نداشته باشد. چيزي كه در پي اين اتفاقات رخ ميدهد نوعي رويهي پليسي است كه در آن تمام كساني كه شامل اين اتفاق ميشوند به نحوي دوست دارند دروغ بگويند و يا حقيقت را لاپوشاني كنند، اما سرنخها همه جا هستند و حقيقت سردرگم، هيچ كجا يافت نميشود. نادر به دليل آنچه با راضيه انجام داده است با محكوميت زندان روبرو ميشود و راضيه نيز به دليل آنچه كه با پدر نادر انجام داده است با همين محكوميت مواجه ميشود. در همين اثنا، حجت كه بسيار دمدمي است تمام افراد را تهديد ميكند، افراد بيگناه نيز براي كتمان حقيقت گمراه ميشوند و سيمين نيز تلاش ميكند كاري را انجام دهد كه تمام افراد پولدار در اين شرايط انجام مي دهند، يعني همه مشكلات را با پول حل و فصل كند.

لوكيشنهاي اين فيلم در تهران و توسط محمود كلاري فيلمبرداري و با بودجهاي در حدود 500 هزار دلار ساخته شده است. "جدايي نادر از سيمين" يك درام با حال و هوای زندگی معاصر است.  فیلمی مملو از پيچيدگي و هيجان، كه توسط شخصي كارگرداني شده است كه سنتهاي سينماي آمريكا و اروپا را در آن گنجانده است. جدایی نادر از سیمین فيلمي است كه زندگي كنوني را به تصوير كشيده است،نه مانند فيلمهاي آمريكايي كه همیشه يك يا دو سال پيش را به نمايش ميگذارند.  علاوه بر آن، اين فيلم نگاهي عميق به درون ملت و جامعهاي دارد كه عده كمي از ما آن را درك ميكنيم، وراي يك كاريكاتور رسانهاي،  يك اثر عميق انساني است كه بازخوردهاي احساسي و ديد تراژديك يك رمان خوب، آن را همراهي ميكند.

منتقد: Andrew O'Hehir

مترجم: سعيد هوشنگی

****************************************************

نقد و بررسی دوم

موحد منتقم

سرانجام شاهکار بی چون و چرای اصغر فرهادی جدایی نادر از سیمین در جشنواره فجر اکران شد.. فیلمی که ارزش شش ساعت قرار گرفتن در صف  بی سابقه ی تماشای فیلم را داشت. فیلم را با هیجان ناشی از دیدن فیلم از کارگردان درباره الی نگاه کردم. و فیلم در انتها من را با چشمان اشک آلود بدرقه کرد! جدایی نادر از سیمین تمامی آنچه شما از یک فیلم عالی انتظار دارید، از میزانسن گرفته تا فیلمنامه و کارگردانی و بازیگری عالی، یک جا در خود دارد. از همه تعجب برانگیزتر بازی حیرت انگیز ساره بیات است. شهاب حسینی هم که اگر فقط به دوربین نگاه کند کافی است! فیلم قبل از اینکه مراحل ساختش تمام شود جایزه بهترین فیلمنامه را  از جشنواره آسیا پاسفیک گرفت و به بخش اصلی مسابقه برلین راه پیدا کرد.

 

جدایی نادر از سیمین با بازی لیلا حاتمی، شهاب حسینی، پیمان معادی، ساره بیات، سارینا فرهادی، علی اصغر شهبازی، بابک کریمی، شیرین یزدان بخش، كیمیا حسینی و با حضور مریلا زارعی روایت می‌شود. این فیلم با فیلمنامه، تهیه‌کنندگی و کارگردانی‌اصغر فرهادی مقابل دوربین رفته است. سیمین (لیلا حاتمی) می خواهد به همراه همسرش نادر و دخترش ترمه از ایران برود و همه مقدمات این کار را فراهم کرده. اما نادر (پیمان معادی) نمی خواهد پدرش را که از بیماری آلزایمر رنج می برد تنها رها کند. این اختلافات باعث می شود سیمین از دادگاه درخواست طلاق کند. اما دادگاه درخواست اش را رد می کند. سیمین مجبور می شود به خانه پدرش برگردد. ترمه به امید اینکه مادرش سیمین پیش آنها برگردد، تصمیم می گیرد پیش پدرش نادر بماند. نادر نمی تواند از عهده مراقبت از پدرش بر بیاید پس برای این کار یک مستخدم به نام راضیه (ساره بیات) استخدام می کند. این زن جوان که باردار است این کار را بدون اطلاع همسرش حجت (شهاب حسینی) قبول کرده است. یک روز نادر به خانه برمی گردد و....

 

فیلم به یکی از مشکلات خانواده های از سنت جدا شده و در راه رسیدن به مدرنیسم  جامعه ما می پردازد. که زن و شوهر بدون هیچ دلیلی و صرفاً دلایل خیلی کوچکی صرفاً به خاطر غروری که دارند تصمیم می گیرند از هم جدا شوند و هیچکدام از آنها حاضر به کوتاه آمدن از خواسته هایش در برابر نیست. به قول  جی اسکینر: گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر، ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم! پدر نادر که مبتلا به بیماری آلزایمر است یک سمبل تمام عیار از فیلم است. نادر  و سیمین در مرز بین داشتن و نداشتن  همدیگر هستند و در این میان احساسی ناپیدا به آنها نوید امید می دهد. ولی احساسی عمیق تر می گوید بهتر است به جای پرداختن به این احساس امیدواری متزلزل، آن را خاتمه دهند. شاید آن حس امید دختر آنها باشد و یا هرچیز دیگری. و دومی هم ممکن است غرورباشد؛ و دوباره هرچیز دیگری! ولی هرچه فیلم پیش می رود ماجراهای جدیدی وارد داستان می شود... همانند درباره الی هرچه به جلو پیش می رویم بازیگران با بحران های سخت تر و پیچیده تری روبرو می شوند و در پایان با یک ماتم تمام عیار (خود زنی های حجت و...) خاتمه می یابد. جدایی نادر از سیمین همانند درباره الی... باعث می شود ما در انتهای به خودمان فیلم بگوییم «همه اینها م یشد هرگز اتفاق نیافتد!»

 

پروانه ساخت فیلم جدایی نادر از سیمین بخاطر حرف هایی که اصغر فرهادی  در جشن خانه زده بود، در حین فیلمبرداری باطل شد. که البته پس از مدتی دوباره مجوز را گرفت. نمی دانم چرا پس از پایان فیلم جدایی نادر ازسیمین با خودم کلنجار می رفتم که انتخاب کنم درباره الی بهتر بود یا جدایی نادر از سیمین؟ باور کنید هرکاری کردم نتوانستم بین دو فیلمی که از بهترین فیلمهای عمرم هستند یکی را انتخاب کنم. این دو فیلم فرسنگ ها از سایر تولید های سینمایی ایران جلوتر هستند! جدایی نادر از سیمین فیلمی است که می تواند به راحتی با فیلمهای درجه یک روز سینمای جهان رقابت کند و نشان می دهد که اصغر فرهادی جامعه شناس بزرگی است که جامعه خود را به خوبی نگاه می کند و درس های خوبی به تماشاگران فیلمش از همین نگاه هایش می دهد. راستی چرا آنقدر پایان فیلم خوب بود؟ چرا بقیه کارگردان ها و فیلمنامه نویس ها نمی توانند چنین پایانی خلق کنند؟ جدایی نادر از سیمین آنقدر فیلمنامه ی خوبی دارد که در انتهای فیلم وقتی دختری که تنها یکی از قربانیان جدایی نادر از سیمین است گریه می کند و باید یا نادر و یا سیمین را  انتخاب کند، خودم هم مثل همان دخترک گریه ام گرفته بود! گویی من هم می خواستم از میان نادر و سیمین یکی را انتخاب کنم!

فیلمبرداری محمود کلاری هم قطعاً یکی از امیدداران کسب سیمرغ است (هرچند که سیمرغ درب رابر این فیلمبرداری اصلاً ارزشی ندارد) که در صحنه ی دادگاه به اوج خودش می رسد. فیلمبرداری فیلم در انتقال فضای فیلم به تماشاگر در جدایی نادر از سیمین کار بزرگی انجام می دهد.

 

همانند فیلم  درباره الی بحران در چهره بازیگران فیلم به شکل تمام عیاری موج می زند .لیلا حاتمی که استاد بازیگری در چنین نقش هایی است. شهاب حسینی و پیمان معادی هم که قبلا در درباره الی امتحان خودرا پس داده اند، در این فیلم حضوری خیره کننده دارند. فیلم فضاهای ساکت و بی روح و افسرده کننده ای دارد، که به خاطر رابطه ی رو به جدایی رونده ی نادر و سیمین به نوعی نشان دهنده روابط بین شخصیت های فیلم است. آدم از دیدن این همه ریزه کاری لذت می برد.یکی از کارهایی که برای انجام اش ثانیه شماری می کنم این است که نسخه ی خانگی فیلم جدایی نادر از سیمین را بگیرم و به صورت سیاه و سفید تماشایش کنم. قطعاً  تماشای فیلم  به صورت سیاه و سفید لذتی وصف نشدنی باید داشته باشد. موقع تماشای فیلم  با خودم احساس می کردم که دارم  یکی از فیلم های فصل اسکار را نگاه می کنم. فیلم اگر پخش کننده های خوبی داشته باشد می تواند حرف های بسیاری در جشنواره ها و محافل سینمایی بین المللی بزندو قطعا گیشه ای رویایی را پیش رو خواهد داشت. موقع بیرون آمدن از سینما تماشاگران اصلاً انگار توی این دنیا نبودند. ساکت مانده بوند. مثل مرده های متحرک از سینما بیرون می آمدند و معلوم نبود دارند به چه چیزی فکر می کنند!

«اینکه من باشم و تو باشی ولی ما نباشیم. جدایی همین است»

موحد منتقم

****************************************************

نقد و بررسی سوم

لی مارشال - هالیوود ریپورتر

برلین- درست وقتی که به نظر غیر ممکن می رسد فیلمسازان ایرانی پا را فراتر از حدود ممیزی گذاشته و نظرشان را به تمام معنا ابراز کنند, جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی از گرد راه می رسد تا خلافش را ثابت کند. فیلم که در سطح روایت به ظاهر ساده اما از لحاظ روانی, اخلاقی اجتماعی پیچیده می نماید, موفق می شود جامعه ایرانی را در کانون توجه قرار دهد به گونه ای که کمتر فیلمی تا کنون قادر به این کار بوده است. مانند درباره الی, که دو سال قبل جایزه بهترین کارگردانی جشنواره برلین را برای فرهادی به ارمغان آورد و در بسیاری کشورها به روی پرده رفت, این فلیم هم توانایی آن را دارد که تماشاگران غربی را مجذوب خود کرده نبض‌شان را به درستی در دست گیرد.

با ابنکه ظاهراً سیاست جایی در تصویر ندارد, تمام داستان بر پایه جدایی زوجی از طبقه متوسط بنا شده چرا که زن قصه, سیمین (لیلا حاتمی) به دنبال آینده ای بهتر برای دخترش ترمه (سارینا فرهادی) می خواهد به خارج سفر کند. اما ممکن است این دلیل اصلی جدایی نباشد.

نادر (پیمان معادی که در درباره الی هم ظاهر شده) مرد نجیب اما سرسختی ست که توجهی به همسرش ندارد. آنقدر مغرور است که از همسرش نمی خواهد کنارش بماند و به خانه ی مادرش باز نگردد و این در حالی ست که همراه دخترش ترمه باید از پدر پیر خود که از آلزایمر رنج می برد نگه داری کند. با عجله زن فقیری به نام راضیه (ساره بیات) را برای کار روزانه استخدام می کند. زنی که باردار است اما بدون اجازه (یا با اجازه؟)ی شوهرش این کار را قبول می کند. چند روز بعد مرد او را اخراج و از در خانه به بیرون پرت می کند؛ زن از پله پرت و جنین سقط می شود. ادامه فیلم حول تنشی می گردد که با ورود شوهر جوشی و بدهکار راضیه به داستان و احضار نادر به دادگاه به جرم قتل نفس اوج می گیرد.

صحنه به صحنه, جزئیات چنان اضافه می شوند که ابعاد اخلاقی داستان را تغییر می دهند. فیلمنامه ی فرهادی به طرز قابل ملاحظه ای طرف هیچ یک از شخصیتها را نمی گیرد؛ حتی در مقابل, همه شان در آنِ واحد به یک اندازه حق دارند و ندارند. آنها همه در دام غرور و وجدان, اخلاق و مذهب, پول و شرافت گرفتارند.

فرهادی به رسم سومین اثر تاثیر گذار خود, چهارشنبه سوری, که ازدواج یک زوج طبقه متوسط را از نگاه کارگر جوانی نشان می داد به دقت روی تضاد طبقاتی گسنرده در ایران انگشت گذاشته, چیزی که از آن به فرق میان "مرفهین و مردم عادی" تعبیر می شود. سیمن و نادر و ترمه شغل, آپارتمان, ماشین, مدرسه و جهاان بینی طبقه متوسطی دارند؛ حتی وقتی هم دعوا می کنند صدایشان را بالا نمی برند و به راحتی می توانند قاضی (با بازی همدلی برانگیز بابک کریمی) را تحت تاثیر قرار دهند. در مقابل, راضیه و حجت به شدت فقیرند و در حاشیه شهر زندگی می کنند و از قشر آسیب پذیر جامعه اند.

راضیه بسیار مذهبی ست. حتی در جایی با مشاوری مذهبی تلفنی مشورت می کند تا ببیند عوض کردن لباسهای نجس پیرمرد حواس پرت هشتاد ساله ای گناه دارد یا نه. امتناع او از قسم به قرآن نقطه تحول داستان است.

دیگر شخصیت اخلاقگرای داستان ترمه نوجوان است, دختری به شدت جدی که یاد می گیرد در جامعه ای که تنها بر پایه دروغ عمل می کند باید از اصولش کوتاه بیاید. وقتی لحظه بیان حقیقت برای او فرا می رسد به انتخابی بسیار متفاوت از راضیه ی تحصیل نکرده می رسد.

مانند همه ی کارهای کارگردان, بیشترین توجه به بازیگران شده و بازیهای باورپذیر به عمقی نامتعارف در شخصیت پردازیها انجامیده است. هر پنج بازیگر فیلم در فیلمبرداری درخشان محمود کلاری به شدت برجسته نشان داده شده اند. گرچه فیلم دو ساعت به طول می انجامد, تدوین پر تحرک هایده صفی یاری اکشن در گیرکننده داستان از ابتدا تا انتها حفظ می کند.

لی مارشال - هالیوود ریپورتر

****************************************************

نقد و بررسی چهارم

اسکرین دیلی

اثر تازه اصغر فرهادی پس از فیلم خوب درباره الی یک درام نفس گیر اجتماعی اخلاقی ست که در ایران امروز می گذرد و کارگردانش را تا حد و اندازه ی کارگردانان درجه یک معاصرجهان ارتقا می بخشد, اثری که دیدن‌اش برای آنها که می خواهند بدانند بر سینمای ایران چه گذشته ضروری می نماید. فرهادی همچنان که کنترل خود را بر ریتم بازجویانه داستان (که شیوه ی کلاسیک هیچکاک را به ذهن متبادر می کند) و تضاد اخلاقی مختص خودش نشان می دهد, داستانی را بازگو می کند که نه فقط درباره زنان و مردان, والدین و فرزندان و عدالت و مذهب در ایران امروز است, بلکه پیچیدگی ها و سوالاتی جهانی را در رابطه با مسنولیت, فردیت و پیامدهای "راستگویی" مطرح می کند و اینکه چقدر مرز میان سرسختی و غرور (بخصوص در میان انواع مردان) و خودخواهی و ظلم می تواند باریک باشد.

درباره الی که در بخش مسابقه جشنواره برلین 2009 حضور داشت پخش گسترده ای نداشت, اما جدایی نادر از سیمین اثری هنری ست با جنبه های تجاری بیشتر. درباره الی نوعی درهم تنیدگی ذاتی و حسی کم و بیش تصنعی در برخی دیالوگها داشت اما فرهادی اینجا داستانی را یافته که طنین درونی خود را از طریق درام خانوادگی پر تنشی به تعالی می رساند که در تمامی اعصار واقعی و موجه خواهد بود.

بازی های باور پذیر از تیم بازیگری قوی با استاندارهای جهانی – شامل دو بازیگر کودک و نوجوان- و فیلمبردای روی دست با تصاویری دقیق و خودمانی بی آنکه حتی ذره ای پرتحرک جلوه کند, کمک می کند مهر تایید زده شود و بالاخره کارگردان در سرزمینهای گوناگون به رسمیت شناخته شود.

سیمین ناکام در طلاق, بالاخره خانه را ترک می کند (آن طور که بعداً مشخص می شود به قصد خانه ی مادرش) و نادر مجبور می شود راضیه (ساره بیات) را (که دختر بچه ای به نام سمیه دارد) استخدام کند تا وقتی سرکار است از پدرش نگه داری کند. تضاد طبقاتی میان راضیه و صاحب کارش حتی برای کسانی که با جامعه ایرانی آشنایی ندارند روشن است: او زن مومن و نجیبی است و چادر سیاهی به سر دارد, در مقایسه با روسری نخی ای که سیمین سرسری روی سر انداخته, در حالی که از کار در خانه مردی که از همسرش جداست ناراضی ست و حتی بیشتر, از تمیز کردن پدر او که خود را خیس کرده (او حتی با یک دوست یا مشاور مذهبی در مورد این که عوض کردن شلوار پیرمرد گناه دارد یا نه تلفنی مشورت می کند).

از طرفی نادر و سیمین ایرانی های مدرن فرنگی مابی هستند, از همان روشنفکر های طبقه مرفه ی که کارگردان در فیلم قبلی خود روی آنها متمرکز شده بود. این موضوع گرچه به زبان نمی آید اما اینکه این طبقه روشنفکر جایگاهی نه چندان راحت در ایرانی دارد که نه در دست طبقات ثروتمند بلکه حکومتی مذهبی اداره می شود, شکاف بین خانواده ی مرفه فرنگی ماب سیمین و خانواده مذهبی فقیر راضیه را پر رنگ تر و عمیق تر می کند آنگاه که وقوع یک اتفاق, اتهاماتی جدی را متوجه نادر می کند.

در حالی که پیچ و تابهای بازجویانه بعدی همچنان قانع کننده اند, تیزهوشی فیلم در روشی است که به کار می برد تا همزمان دلسوزی بیننده را در برابر دو کودک معلق نگاه دارد. نادر که خود درست نمی داند چگونه درستکار باشد, مدام مسئولیت اخلاقی را به دوش دخترش می اندازد و در حالی که فکر میکند دارد با او مثل بزرگها رفتار می کند فرزندش را از نظر احساسی تحت فشار قرار می دهد. در شکافی که در ادامه ظاهر می شود سمیه , دختر بچه کودکستانی, هم نقش دارد و آن یک نگاهی که دو دختر در دادگاه با هم رد و بدل می کنند خود گویا تر از یک صفحه دیالوگ است.

همچنان که فیلم به اوج خود نزدیک می شود, ما مانده ایم که کارگردان چطور می تواند یک پایان بندی در خور روایت داستانی قانع کننده خود و پیچیدگی های مضمونی آن پیدا کند. تشویق بی امانی که سالن مطبوعات بخش مسابقه جشنواره برلین را پر کرده – حداقل تا اندازه ای- در ستایش حساسیت و شاید ضرورت راه حلی ست که او در پایان به آن می رسد.

اسکرین دیلی

****************************************************

نقد و بررسی پنجم

پوریا صادقی - نقد فارسی

شاید بزرگترین اتفاق امسال در نوروز اکران فیلم جدایی نادر از سیمین بود ، فیلمی که هیچ کس انتظار موفقیتش را نداشت . بعد از دیدن فیلم زیبای درباره الی همه می گفتند که فرهادی نمی تواند دوباره فیلم بسازد که به اندازه درباره الی موفق باشد ، ولی همه اشتباه می کردند . موفقیت بزرگ جدایی ، هنر فرهادی را به رخ ایرانیان و جهان کشید که اصغر فرهادی از آن دسته نیست که موفقیتی چشمشان را کور کند و دیگر نتوانند راهشان را ادامه دهند . او نشان داد چگونه می تواند به زیبایی هرچه تمام تر دنیای پیرامون خود را به شاهکاری تبدیل کند .

بعضی جدایی را کمتر از درباره الی می دانند ( مانند شبکه اجتماعی فینچر که بخاطر کمتر درگیری داشتن هایش بعضی ها آنرا جز ضعیف ترین آثار فینچر می دانند ) که این مسئله بازهم به داستان فیلم باز می گردد . اتفاق درونی جدایی به بزرگی اتفاق فیلم درباره الی نیست یا به گفته آقای مسعود فراستی : جدایی داستان کوچک را بسیار بزرگ می کند ، من این جمله را کاملا اشتباه می دانم ، زیبایی جدایی همین است ، نشان می دهد حتی اتفاقی کوچک چگونه می تواند عواقبی بزرگ داشته باشد .

در فیلم چهارشنبه سوری داستان در خانه ای اتفاق می افتد یا در طبقه ای از آپارتمان ، در درباره الی کمی باز تر می شود ، شخصیت های داستان بیشتر می شوند ، در ویلایی در شمال ، در جدایی داستان به 2 طبقه اجتماعی کشانده می شود و وسعت دیدش بسیار فراتر از چهارشنبه سوری و درباره الی می رود و همین است که آن را به فیلمی بهتر از درباره الی تبدیل می کند . جدایی هم وسعت دید بیشتری دارد و هم اینکه بیشتر قضاوت را بر عهده مخاطب می گذارد و این دید از همان صحنه اول فیلم ، وقتی که نادر و سیمین رو به دوربین نشسته اند و شما نقش قاضی را دارید نمایان می شود . هنر فرهادی این است که خود را در فیلمش پنهان می کند ، شما در هیچ صحنه ای از فیلم یادی از فرهادی نمی کنید ، حتی کمی به او فکر هم نمی کنید . دومین زیبایی کار او بیگناهی افراد در عین گناهکاریشان است .تا آخر فیلم تصمیم بر اینکه تقصیر کار را چه کسی بدانیم سخت است . همه با هم تقصیر کارند ، کارها در هم گره می اندازد و این مسئله پیش میآید . برای مثال لحظه ای که شخصیت 1 تقصیر کار است و شخصیت 2 سختی می بیند دلیل بر لحظاتی بعد است که شخصیت 2 گناهکار است و شخصیت 1 زجر می کشد . پس هیچ کدام بیگناه و هیچ کدام گناهکار نیستند . میتوان به همه حق داد میتوان هم نداد .

ولی این مسئله دلیلی بر ماندگاری و زیبایی فیلم نیست . فیلم های فرهادی با فیلم های ایرانی که تا بحال دیده ایم تفاوت زیادی دارند ، آن چیست ؟ چرا راضی می شویم غم و غصه های شخصیت ها را بدون هیچ استراحتی به چشمان و مغزمان تحمل کنیم و ببنیم ، فقط یک دلیل وجود داردو آن آینه بودن فیلم های فرهادی است . شخصیت های فیلم خود ما هستیم ، چرا قضاوت سخت است ، چون فکر که می کنیم میبینیم اینجا اگه من هم بودم اینطور می کردم ، فرهادی جامعه اش را به زیبایی تمام می شناسد ،او در زندگی اطرافش جستجو می کند ، کوچکترین موارد هم از چشمانش نمی افتد ، و این مسئله است فیلم های فرهادی را از دیگر فیلم ها متمایز می کند ، همین است که باعث می شود وقت خودمان را صرف دیدن اتفاقی کوچک بکنیم ، چون در حال دیدن خودمان هستیم .

فیلم به یادمان می اندازد که کمی به کارهایمان با دید بازتری نگاه کنیم ، شاید حرفی از ما دیگری را خورد کند و باعث لحظاتی همچون لحظه خودزنی های شهاب حسینی در آخر فیلم شود که واقعا یادش هم قلب را به درد می آورد ، شاید باید بیشتر حواسمان باشد ، غرور و تکبر را کمی کنار بگذاریم مگر نه در این میان کسانی را که کمتر درگیر مسائل ما هستند را بیشتر نابود می کنیم ، اشک های ترمه در آخر فیلم نشان همین موضوع است و چه بسا از این ترمه ها در اطراف ما بسیار زیاد هستند . یه فیلم اگر بخواهد می تواند مانند جدایی دنیایی بزرگ باشد یا فقط یک فیلم باشد .

وقتی می خواهیم فیلمی کمدی بسازیم معمولا به سراغ قشر پولدار جامعه می رویم و یا تقابل او با قشر فقیر ، برای فیلم های معنا گرا هم معمولا دنبال خانواده هایی که دچار مشکل خیلی وخیمی معمولا قتل شده اند یا بدنبال پول هستند می رویم . فیلم فرهادی ( اینجا باید خدا را شکر کرد ) نه کمدی است نه معنا گرا همین مسئله آن را از فیلمهای ایرانی جدا می سازد . فیلم او فیلم است ، نه معنا گرا نه کمدی ، فیلمی اصیل است ، نه تقلید است نه کپی ، نه از ریتمی تقلید می کند نه از موضوعی ، اصالت خود را به هیچ عنوان از دست نمی دهد و همین باعث شد برای اولین بار  فیلمی از کشورم را دوبار در سینما ببینم !

صحبت در مورد موضوع کلی فیلم سخت است ، شما می گویید اساس فیلم دروغ است من می گویم نه اساس فیلم درگیری دو قشر جامعه است دیگری آن را تکذیب کرده اساس فیلم را تلاق می داند و هزاران پایه و اساس دیگر برای فیلم که باز هم هنر فرهادی را به رخ می کشد و اینجاست که از خود می پرسیم ، چرا در میان 70 میلیون انسان ، 70 میلیون ایرانی که ادعای فرهنگ و قدرت داریم ، یک نفر است که خودمان را خوب می شناسد .

پوریا صادقی - نقد فارسی

****************************************************

نقد و بررسی ششم

راجر ایبرت

این فیلم ایرانی تا پیش از 27 ام ماه ژانویه در شیکاگو اکران نمی شود. فیلم برنده ی جایزه ی خرس طلایی برلین شد و به تازگی هم توسط حلقه ی منتقدان فیلم نیویورک، بهترین فیلم خارجی سال لقب گرفت. این فیلم مشخصاً از ویژگی های ایرانی برخوردار است، اما به عقیده ی من هر چقدر فیلمی بیشتر به تجربیات انسانی بپردازد، جهانی تر است. از سوی دیگر، به نظر می رسد فیلم هایی که "برای همه" مناسبند، برای گروه خاصی از آدم ها ساخته نشده اند. در این فیلم، طرح داستان که به راستی شایسته ی یک رمان ارزشمند است با تأثیر حسی نمایشی ملودرام، همراه شده است. جدال و کوشش برای گرفتن حق حضانت فرزند، چالشِ داشتن پدری آلزایمری، ریزه کاری های قانونی، و معمای پیچیده ای که باید پاسخ حقیقی آن کشف شود، از مسائلی هستند که در این فیلم به آنها پرداخته می شود. از نظر بازنمایی چندین روایت مختلف از یک اتفاق معین، پیچیدگی فیلم در حد فیلم راشومون Rashomon است.

یک زوج امروزی ایرانی در فکر مهاجرت به اروپا هستند تا برای دخترشان فرصت زندگی آسوده تری ایجاد کنند. مادر خانواده قصد دارد هر چه زودتر برود. پدر خانواده به دلیل بیماری آلزایمر پدرش و نیاز او به مراقبت، تعلل می کند. در یکی از جلسات دادگاه زن به او می گوید: "اون حتی نمیدونه تو پسرشی!" و شوهرش جواب می دهد:"ولی من که می دونم اون پدرمه". فکر می کنم بتوانیم گفته های هر دو را درک کنیم و خودمان را در موقعیت آنها تصور کنیم.
پرستار مردی را برای نگهداری از پدر استخدام می کنند،‌ اما او نمی تواند سر کار خود حاضر شود و همسرش مخفیانه به جای او مشغول به کار می شود. دست زدن به مردی غریبه بر خلاف اصول مذهبی زن است، اما آنها به درآمد این کار نیاز دارند. این موضوع سرآغاز اتفاقاتی است که به ایجاد یک تنگنای اخلاقی شدید منجر می شوند. درونمایه ی اصلی فیلم اصغر فرهادی حقیقت است و اینکه هنگامی که تا حدودی از اصل واقعه با خبر هستیم اما آدم های مورد احترام ما بر سر راست و دروغ آن اختلاف دارند، چه احساسی پیدا می کنیم
. فیلم "جدایی نادر از سیمین" قطعاً یکی از آن شاهکارهای تماشایی خواهد بود که تا چند دهه ی بعد هم تماشاگران خود را پیدا خواهد کرد.

منبع سایت نقدفارسی

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:2 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم The Adventures of Tintin (ماجراهای تن تن)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/sfdgh5.jpgژانر : انیمیشن، اکشن، ماجرایی

کارگردان : Steven Spielberg

نویسنده : Steven Moffat (screenplay), Edgar Wright (screenplay)

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 107 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

صداپیشگان و بازیگران:

Jamie Bell

Andy Serkis

Daniel Craig

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

The Adventures of Tintin (ماجراهای تن تن)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

اگر ماجراهای تن تن انیمیشنی با استفاده از تکنیک موشن کپچر * نبود و به صورت فیلم ساخته می شد، امکان داشت آن را با فیلم های ایندیانا جونز: مهاجمان مقبره ی گمشده (Raiders of the Lost Ark ) و دزدان دریایی کارائیب (Pirates of the Caribbean ) مقایسه کرد. در حالت فعلی و با وجود شخصیت های کارتونی شده بر روی پس زمینه ی عکس photorealistic، این انیمیشن بیشتر به مجموعه ی بازی های ویدئوی Uncharted شباهت دارد. در میان بازی های کنسولی، نسخه های 3،2،1 از بازی ویدئویی Uncharted از بیشترین خصوصیات سینمایی برخوردار هستند، اما در این بازی ها جلوه های تصویری و تعاملات فیزیکی در کنار مهارت فوق العاده ی داستان سرایی به کار رفته است و نتیجه ی کار به شکلی درآمده که دل کندن از آن مشکل است.
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/erasgfhdgh.jpgاما همین بازی ویدئویی هم، اگر امکان ایفای نقش شخصیت های داستان را برای ما فراهم نکند، جذابیت خود را از دست می دهد. The Adventures of Tintin دقیقاً چنین چیزی ست، یک بازی ویدئویی سرگرم کننده و پر تحرک که نمی شود در آن نقشی به عهده داشت و صد البته که به هیچ وجه نمیتوان آن را در جایگاه سایر فیلم های صرفاً سرگرم کننده ی کارگردان آن، استیون اسپیلبرگ Steven Spielberg قرار داد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/yrs5yrshgrh.jpgفیلم ماجراهای تن تن (The Adventures of Tintin)  از روی یک مجموعه کتاب داستان مصوّر که به زبان فرانسه نوشته شده بود،‌ ساخته شده است. در این سالهای زیادی که از خلق این مجموعه می گذرد (از سال 1929)، شهرت و محبوبیت شخصیت تن تن در اروپا بیشتر از آمریکای شمالی بوده است. گرچه این شخصیت در ایالات متحده به هیچ وجه ناشناخته و مهجور نیست، اما حضور او در ذهن و خاطرات ساکنین اینجا، از کشورهای اروپایی کمرنگ تر است و بیشتر کودکان این دوره او را نمی شناسند. استیون اسپیلبرگ و پیتر جکسون Peter Jackson که هر دو از علاقمندان پر و پا قرص این مجموعه ی داستان های مصوّر و نویسنده ی بلژیکی آنها هرژه Hergé هستند، با یکدیگر همراه شده اند تا بر پایه ی ماجراهای تن تن، تعدادی فیلم بسازند. گفته می شود ساخت این فیلم، نشان دهنده ی کسب امتیاز ساخت مجموعه ی انیمیشنی جدیدی بر پایه ی این کتابها ست و با توجه به موفقیت جهانی این فیلم، برای ساخته شدن فیلم بعدی، به فروش بالای آن در سینماهای ایالات متحده نیازی نیست. اولین نسخه ی فیلمنامه ی The Adventures of Tintin توسط  Steven Moffat نوشته شد. اما کمی بعد از طرف شبکه ی BBC TV به او پیشنهاد شد به عنوان جایگزین Russell T. Davies در تهیه و تولید مجموعه های تلویزیونی با آنها همکاری کند، وی هم این فرصت رؤیایی را از دست نداد و به ناچار از پروژه ی تن تن کناره گیری کرد. در پی این اتفاق Edgar Wright و Joe Cornish جای خالی او را پر کردند.

The Adventures of Tintinhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/wet45terzt.jpg اولین ساخته ی 3-D اسپیلبرگ است. فیلم چندین حس متفاوت را در بیننده ایجاد می کند. در کل باید گفت در این فیلم استفاده از این تکنیک با مهارت انجام شده، اما هیچ چیز شگفت انگیز و جالب توجهی خلق نشده که نشان بدهد  The Adventures of Tintinاستحقاق صرف زحمت و هزینه ی تولید به این روش را داشته است. مقدار نور صحنه اصلاح شده است اما با این وجود هم تکنیک 3-D به گونه ای به کار نرفته که شما را محو فیلم کند. تماشای فیلم در حالت دو بعدی چیزی از داشته های آن کم نمی کند، و در حالت 3-D هم همینطور است. به چشم زدن عینک و پرداخت بهای اضافه، بیشتر برای این هستند که مشخص شود تماشاگران کدام نسخه ی فیلم را ترجیح داده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/dstgy55gt.jpgداستان فیلم درباره ی یک خبرنگار جوان ماجراجو به نام تن تن (با صدا پیشگی Jamie Bell) است که به همراه سگ وفادارش برفی (میلو) و کاپیتان هادوک همیشه مست (با صدا پیشگی Andy Serkis)، به جستجوی گنجینه ی گمشده ی اجداد دریانورد کاپیتان هادوک می پردازند. با این وجود تنها تن تن و کاپیتان هادوک در پی به دست آوردن این گنجینه نیستند.  فردی مرموز و بسیار جدی به نام ساخارین (با صدا پیشگی Daniel Craig) هم به دنبال پیدا کردن محل غرق شدن کشتی است. او برای رسیدن به هدفش از کشتن آدم ها ابایی ندارد. یکی از سرنخ ها نزد تن تن و یکی دیگر نزد ساخارین است. پیدا کردن تکه ی سوم و نهایی معما که در تملک یکی از شیخ های با نفوذ خاورمیانه است، هدفی است که تن تن و ساخارین برای رسیدن به آن با یکدیگر رقابت می کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/rthghhj.jpgکیفیت انیمیشن موشن کپچر در این فیلم هم به خوبی تجربه های پیشین است، اما در داستان فیلم و نحوه ی ساخت آن هیچ ویژگی خاصی وجود ندارد که نشان دهد ساخته ی اسپیلبرگ است. گرچه این فیلم نسبت به ساخته ی قبلی او Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Skull پیشرفت به سزایی محسوب می شود، اما انتظارات ما را از کسی که به نظر من یکی از بزرگترین فیلمسازان عصر حاضر آمریکاست، برآورده نمی کند. فیلمThe Adventures of Tintin از نظر ساختار فنی و تکنیکی فیلمی درجه یک است، اما داستان و شخصیت پردازی ها ضعیف و کم مایه است. صحنه های اکشن که از ضرباهنگ سریعی برخوردارند، مانند اغلب صحنه های اکشن انیمیشنی، هیجان انگیز هستند، اما با وجود جذابیت نمایشی،‌ در انتقال حس تنش و تعلیق به مخاطب، ضعیف عمل می کنند. فیلمنامه مملو از شوخی های زیرکانه و کنایه آمیز است، اما این کنایه ها آنچنان هم ویژه ی مخاطبان بزرگسال نوشته نشده و در همان سطحی است که در اکثر تولیدات انیمیشن ممتاز دیده می شود. فیلم Tintin ویژگی های مثبتی هم دارد که باعث می شود تماشای آن را - به خصوص به خانواده هایی که می خواهند در تعطیلات کریسمس فیلمی سرگرم کننده و بی تکلف ببینند - توصیه کنم، اما فیلم ویژگی خاصی ندارد که آن را به سطح بالاتری ارتقا دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/szfgdghjfhn.jpgانتخاب گویندگان فیلم به خوبی انجام شده است. اسامی بعضی از آن ها برای ما آشناست اما آنها موفق شده اند صدای خود را طوری تغییر بدهند که قابل شناسایی نباشد و این موضوع به ما کمک می کند شخصیت ها را باور کنیم و شنیدن صدایی آشنا حواسمان را پرت نکند. از آنجایی که شخصیت های انیمیشنی به شکلی طراحی نشده اند که شبیه گویندگان باشند، روی پرده ی سینما از نسخه ی دیجیتالی شده ی Jamie Bell یا Daniel Craig اثری نیست. البته ظاهر کاپیتان هادوک کمی شبیه به Walter Matthauجوانی می ماند که ریش درآورده باشد.

Andy Serkishttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tintin/dsgsdgs.jpg که معمولاً در اکثر فیلم هایی که از روش موشن کپچر استفاده می کنند حضور دارد، این بار موفق می شود در نقش یک آدمیزاد بازی کند ( به جای گالوم در The Lord of the Rings یا گوریل در فیلم King Kong).

قطعاً طرفداران داستان های تن تن نسبت به سایر مخاطبان از این فیلم بیشتر لذت خواهند برد. ممکن است دوستداران حقیقی این شخصیت و ماجراهایش از Moffat، Jackson و Spielberg سپاسگزار باشند که در ساخت فیلم سینمایی از این داستان ها، این چنین از جان و دل مایه گذاشته اند. اما به نظر سایرین - به خصوص آنهایی که تفاوت "تن تن" و سگی به نام "رین تن تن" را نمی دانند -  این فیلم، چیزی نیست جز یک انیمیشن ماجراجویانه با ضرباهنگی بالا که تا حدودی هم از فیلم Raiders of the Lost Ark و بازی ویدئویی Uncharted الگو گرفته و وامدار آنهاست. شاید The Adventures of Tintin خلاقانه ترین فیلم در حال اکران نباشد، اما میتوان آن را جزو سرگرم کننده ترین فیلم های آخر سال دانست.

*motion capture: تکنیک حرکت و جذب / ثبت حرکت. در این تکنیک هنرپیشه ها لباس هایی به تن دارند که تمام حرکات را ضبط کرده و داده های حاصل توسط رایانه به تصاویر سه بعدی تبدیل می شوند.   منبع سایت نقدفارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 21:53 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم The Muppets (موپت ها)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/fdsvfg.jpgژانر : کمدی، خانوادگی، موزیکال

کارگردان : James Bobin

نویسنده : Jim Henson

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 98 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG

بازیگران:

Amy Adams,

Jason Segel

Chris Cooper

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

The Muppets (موپت ها)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 ستاره از 4 ستاره)

فیلم The Muppets از آن فیلم های خانوادگی نادر است که احتمالاً برای پدر و مادر ها جذاب تر از بچه هایشان است. گرچه بیشتر بچه های این دوره چیزهایی راجع به شخصیت هایی که Jim Henson خلق کرده بود می دانند، اما این ماپت ها با ماهیت وجودی بزرگترهای این دهه گره خورده اند. فرض اولیه ی این فیلم، که از اوایل دهه ی 80 دیگر کسی به یاد ماپت ها نیست، اغراق آمیز است. نمی شود تصور کرد فردی بین 35 تا 50 سال سن داشته باشد و کودکی و نوجوانی خود را با این عروسک های دوست داشتنی نگذرانده باشد، حالا چه با سریال Sesame Street و یا سریال The Muppet Show و یا فیلم های سینمایی که پیش از آنها ساخته شدند. فیلم The Muppets عملاً یک کمدی موزیکال به شمار می رود اما در اصل یک فرصت 97 دقیقه ای برای یاد کردن از خاطرات گذشته است. بعد از درگذشت Jim Henson  این اولین باری است که ماپت ها اینگونه خوش می درخشند و انگار به دورانی بازگشته اند که سریال تلویزیونی شان محبوب بود و اولین فیلم سینمایی آنها، The Muppet Movie ساخته ی سال 1979 موفقیت درخور توجهی کسب کرد. بچه های این دوره از دیدن فیلم The Muppets به اندازه ی سایر فیلم های این چنینی لذت خواهند برد. با این وجود بزرگترها ارتباط عمیق تری با آن برقرار می کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/5447467.jpgداستان فیلم مانند بقیه ی فیلم های ماپت ها، بهانه ای است برای نمایش آواز خواندن، رقصیدن، جابجایی های خنده دار، حضور عمدی اشخاص مشهور در طول فیلم، و در نهایت فضای شگفت انگیزی که از به هم پیوستن دوباره ی این شخصیت های پارچه ای روی پرده ی سینما شکل می گیرد. مانند سریال های تلویزیونی مربوط به این شخصیت ها، این فیلم هم بیشتر از آنکه طبق عرف سایر فیلم های سینمایی در پی روایت داستان خود باشد، به یک برنامه ی چند بخشی و جنُگ وار شبیه است که عوامل ساخت آن با وسواس و علاقه ی زیادی تک تک بخش هایش را کنار هم چیده اند. با وجود گذشتن چند دهه، ماپت ها تغییر چندانی نکرده اند. پیشرفت تکنولوژی روی آنها تأثیری نگذاشته است. سعی نشده با استفاده از تکنیک CGI به آنها "رنگ و لعاب" داده شود. با اینکه دو نفر از گویندگان ورژن اولیه در این پروژه حاضر نیستند (Henson درگذشته و Frank Oz عروسک گردانی را کنار گذاشته)، شخصیت ها  تغییر خاصی نکرده اند و Kermit، Miss Piggy، Fozzie و بقیه ی گروه تقریباً مانند قبل هستند. فیلمThe Muppets ثابت می کند که گاهی اوقات رعایت همان فرمول موفقیت آمیز همیشگی و دستکاری نکردن آن، بهتر جواب می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/5y6e7yettttt5.jpgتمرکز داستان بر روی پسری با شکل و شمایلی شبیه به ماپت ها و به نام Walter (با ظاهری شبیه به Bert و صداپیشگی Peter Linz) است که همیشه آرزو داشته به استودیوی ماپت ها در کالیفرنیا برود. برادر بزرگ او گری (Jason Segel) قصد دارد با دوست دخترش مری (Amy Adams) برای تعطیلات به هالیوود برود، و او را هم دعوت می کند. هنگام گشتن در مخروبه ای که از استودیوی ماپت ها باقیمانده، Walter تصادفاً متوجه نقشه ی شریرانه ی فرد بدجنسی به نام Tex Richman (Chris Cooper) می شود: او می خواهد استودیو را بخرد و خراب کند تا به ذخایر نفتی که زیر زمین آن وجود دارند، دست پیدا کند. Walter وحشت زده و مبهوت، به دنبال تنها کسی می رود که می تواند جلوی این اتفاق را بگیرد: Kermit the Frog. اما پیدا کردن Kermit فقط بخشی از مشکل را حل می کند، چون آنها برای اینکه جلوی Tex را بگیرند ، باید 10 میلیون دلار پول جمع کنند. Kermit تنها کاری که از دستش برمی آید را انجام می دهد. جمع کردن دوباره ی ماپت ها دور هم و ترتیب دادن یک برنامه ی تلویزیونی دو ساعته برای زنده کردن خاطره ی سریال The Muppet Show و جمع آوری مبلغ لازم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/5yu46ru67ue5u.jpgهمانطور که انتظارش می رود، در فیلم The Muppets بازیگران نقش خیلی مهمی ندارند. هنرپیشه های اصلی Jason Segel (که  در نوشتن فیلمنامه و  هم تهیه کنندگی اجرایی فیلم هم مشارکت داشته) و Amy Adams فرصتی برای آواز خواندن و رقصیدن پیدا می کنند اما جز این، کار اصلی آنها لبخند زدن و شاد بودن است. Chris Cooper از قواعد خاصی پیروی نمی کند و رفتارهای عجیب و غریب اما دوست داشتنی زیادی از خود نشان می دهد که تماشای آنها به خصوص موقع اجرای ترانه ی  Let's Talk about Me لذت بخش است. Jack Black در نقش ورژن اغراق آمیزی از شخصیت خودش بازی می کند و شاید بتوان گفت این یکی از بهترین بازی های او در سالهای اخیر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/tewt5ttw.jpgفیلم The Muppets از ترانه هایی که همراه با رقص و آواز  در فیلم The Muppets اجرا می شوند، شش مورد جدید است و سه مورد هم از نسخه های قدیمی این سری وام گرفته شده است که شامل ترانه های The Muppet Show Theme و The Rainbow Connection  هم می شود. هر دوی این ترانه ها می توانند در افرادی که سریال تلویزیونی و اولین فیلم این سری را دیده اند، خاطرات زیادی را زنده کنند. از آنجایی که ترانه ی The Rainbow Connection  سال 1979 از رادیو هم پخش می شد و جزو 30 ترانه ی اول آن سال بود، حتی کسانی که فیلم را ندیده اند هم امکان دارد آن را شنیده باشند. در فیلم از بیشتر ماپت های دوران اوج این سری یاد شده و یا حداقل تصویری از آنها نشان داده شده است. من شخصاً فقط متوجه غیبت Rizzo the Rat شدم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/mupet/mupet/ur7ujhdyh.jpgگفتگو ها غالباً طنز آمیز هستند و گاهی اوقات تماشاگر را هم مخاطب قرار می دهند که هر دوی این ها از ویژگی های دوره ی اولیه ی حضور ماپت ها در سینما و تلویزیون است.  برای یاد کردن از سه فیلم اول سری ماپت ها، چهره های مشهور زیادی هم در این فیلم حضوری کوتاه و نمایشی دارند: Mickey Rooney، Emily Blunt، Sarah Silverman،Alan Arkin، Whoopi Goldberg، Selena Gomez، Neil Patrick Harris و James Carville.

نقش Jack Black به عنوان مجری برنامه ی تلویزیونی ماپت ها چیزی بیش از یک حضور نمایشی است و مدت زمان حضور او و Chris Cooper در فیلم تقریباً برابر هستند.

خلاصه اینکه The Muppets فیلمی شاد و سرگرم کننده است. سازندگان فیلم نه تنها خواسته ی طرفداران قدیمی این فیلم و دوستانش را درک می کنند، بلکه موفق می شوند جایگاهی که آنها 30 سال پیش در بین مردم داشتند را هم بار دیگر و از ابتدا به نمایش بگذارند. دیدن این فیلم برای همه ی کسانی که زمانی شیفته ی شخصیت های تلویزیونی و سینمایی بی نظیر Jim Henson بوده اند، جذاب است. پیام ضمنی فیلم (درباره ی اهمیت خانواده و دوستان) با مفاهیم اخلاقی فیلم های قبلی ماپت ها، همخوانی دارد. همه ی ما روزی مانند Walter بودیم و هنگامی که اواخر دهه ی هفتاد اجازه دادیم این شخصیت ها میهمان خانه هایمان بشوند، آنها با به وجود آوردن خاطراتی شگفت انگیز، میهمان نوازی ما را جبران کردند. و حالا، James Bobin کارگردان این فیلم، توانسته ویژگی های منحصر به فرد ماپت ها را به نمایش بگذارد و آنها را هم برای نسل جدید و هم برای بزرگتر ها، از نو زنده کند. منبع سایت نقد فارسی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 21:49 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم Tower Heist (سرقت از برج)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tower/fhnhf.jpgژانر : اکشن، کمدی، جنایی

کارگردان : Brett Ratner

نویسنده : Ted Griffin

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 104 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : PG-13

میانگین امتیاز منتقدین :

بازیگران:

Eddie Murphy

Ben Stiller

Casey Affleck

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

نقد و بررسی فیلم Tower Heist (سرقت از برج)

منتقد : جیمز براردینلی

فیلمهای با مضمون سرقت، چه پر از صحنه های پرتنش و چه خنده دار، همگی از زمان اوج فیلمهای نوآر طرفداران بسیاری داشته اند. فیلمهای خوش ساخت با این مضمون طبق الگویی تثبیت شده پیش می روند که درآن به جزئیات طرح سرقت هم در مرحله برنامه ریزی و هم در مرحله اجرای سرقت توجه موشکافانه می شود. تغییرات و درهم پیچیدگیهای ناگهانی در داستان فیلم بسیار ماهرانه طراحی شده اند و فیلمنامه اغلب هوشمندانه و زیرکانه است. متاسفانه این مشخصه ها به ندرت در فیلم "سرقت از برج" به کارگردانی "برت راتنر" یافت میشود و تا جایی که من به یاد دارم، جزء آبکی ترین فیلمهای این ژانر است. نقش آفرینی کمدی بازیگران اصلی فیلم "بن استیلر" و "ادی مورفی"تا حدودی فیلم را قابل قبول کرده¬اند. پویایی فیلم که با آهنگسازی پر شتاب "کریستوفر بک" دوچندان شده، آنچنان سریع است که گاهی اوقات تماشاگر متوجه بعضی ضعفهای فیلمنامه نمی شود. اما ماجراهای فیلم از ابتدا تا انتها آنچنان آبکی و احمقانه و باورنکردنی است که حتی برای لحظات کوتاهی هم نمی¬توان فیلم را جدی گرفت.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tower/gshsgh.jpg
شهرت راتنر کارگردان این فیلم بیشتر به خاطر فیلمهای سه گانه "ساعت شلوغی" است که ترکیب محدود "کریس تاکر" و "جکی چان" را به طور افراطی به نمایش گذاشت. راتنر در فیلم سرقت از برج سعی میکند فیلمی مشابه را این بار با ترکیب استیلر و مورفی بسازد. با این حال، شکل گیری رابطه بین این دو بازیگر غیرممکن به نظر می رسد- آنها مدت زمان محدودی با هم در این فیلم نقش آفرینی می کنند. همین مسأله درمورد رابطه عاشقانه ناموفق بین "استیلر" و "تی لونی" صادق است. راتنر شخصیتهای فیلم را خوب نپرداخته است، و انگار آنها را بدون هدف وارد فیلم کرده، آنها را با هم ترکیب کرده و به این امید است که همه چیز خوب پیش میرود. اما در بیشتر جاهای فیلم این امر صورت نمی گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tower/8987997.jpgداستان فیلم درباره برج مسکونی منحصربفرد و بلندی است در منطقه منهتن که در آنجا قیمت آپارتمانها از 5 میلیون دلار به بالاست. "آرتور شاو"(با بازی "آلن آلدا") میلیاردر ساکن این پنت هاوس است که دارای دید عالی و استخر روی پشت بام است. شخصیت پردازی بد آرتور شاو به سبک "برنی مداف" است. تمامی خواسته های او توسط کارکنان برج از جمله سرایدار، چارلی(با بازی "کیسی افلک")، اپراتور آسانسور، انریکه(با ابازی "مایکل پنا")، دربان، لستر(با ابازی "استفن مک کینلی هندرسون") و رییس آنها جاش(با بازی "بن استیلر") برآورده می شود. سپس مامور مخصوص اف بی آی "کلر دنهام"(با بازی "تی لونی") شوک اصلی را به فیلم وارد می کند: علیه شاو به اتهام کلاهبرداریهای متعددی کیفرخواست صادر می شود. تمامی ثروت و سرمایه گذاریهای او حقه بازی بودند و تمام پولهایی که روی شاو سرمایه گذاری شده بود، از جمله مستمری کارکنان برج، همگی برباد رفت. جاش راه حلی ارایه می کند: با کمک سارقی به نام اسلاید(با بازی "ادی مورفی" گاوصندوق مخفی شاو را باز می¬کنند و پولی که از آنها سرقت شده بود را دوباره به دست می¬آورند. برای سرقت از این صندوق می¬بایست سیستم امنیتی قوی و با فن آوری پیشرفته برج را از کار بیاندازند، اف بی آی را فریب دهند و صندوق را باز کنند. با اخراج جاش، انریکه و چارلی و ممانعت از ورود آنها به برج، شرایط بیش از پیش سخت میشود.


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tower/654757.jpgبیمزگی و مسخرگی فیلمنامه "سرقت از برج" بیش از همه ناامید کننده است. تغییر اصلی همان صحنه ای است که در آن اتومبیل فراری از کابلی به فاصله چندین کیلومتر از زمین در هوا معلق است. چنین صحنه ای نه تنها واقعی نیست بلکه هیجان انگیز نیز نیست. فرار و گریزهای فیلم در کل خوب طراحی نشده اند و جزییات فیلم آنچنان تکراری هستند که بیشتر آنچه در قسمتهای انتهایی فیلم اتفاق می افتد بی معنی است. این فیلم نمونه خوبی از یک فیلمساز است که فیلم خود را برای مخاطبان بی اعتنا و تنبل می سازند و به پیوستگی و انسجام داستان فیلم اهمیت نمی دهند. این فیلم نمونه یک فیلم هندی است که باید در هنگام دیدن آن منطق را نادیده گرفت!

استیلر و مورفی در دیگر فیلمهای خود بامزه تر بودند، اما در عین حال صحنه های خنده داری را در فیلم ایجاد میکنند و هر یک حداقل چند بار تماشاگران را می خندانند. آلن آلدا نقش آدم بد و چرب زبان را خوب بازی می کند. او مانند پدربزرگی با نگرش بد است و به نظر میرسد ویدیوهای "مداف" را قبل از شروع نقش آفرینی به خوبی تماشا کرده است. هیچ بازیگر دیگری از خود بازی تاثیرگذاری به نمایش نمیگذارد، و بیشتر به دکور پس زمینه شبیه هستند تا به شخصیتهای واقعی.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 21:45 | لینک  | 

سرانجام فهرست نهایی نامزدهای اسکار 2012 هم معرفی شدند.

تام شراک رئیس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی و جنیفر لارنس بازیگر آمریکایی سه‌شنبه عصر به وقت تهران در یک نشست مطبوعاتی در سالن ساموئل گلدوین تیه‌تر در بورلی هیلز اسامی نامزدهای 24 بخش جوایز اسکار 2012 را اعلام کردند.

در بخش اسکار بهترین فیلم 9 فیلم نامزد دریافت جایزه شده‌اند. آکادمی امسال با تغییر قوانین این بخش این امکان را ایجاد کرد که در بخش بهترین فیلم بین پنج تا 10 فیلم بخت رقابت کنند.  

«هوگو» مارتین اسکورسیزی در 11 بخش بخت دریافت جوایز اسکار 2012 را دارد و فیلم صامت و سیاه و سفید «هنرمند» به کارگردانی میشل هازاناویسیوس در 10 بخش نامزد اسکار است.

نکته قابل اهمیت آنکه جدایی نادر از سیمین، نماینده کشورمان ایران، در دو بخش بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم خارجی، در میان نامزدهای نهایی جای گرفت.

با کلیک بر روی عنوان هر فیلم، می توانید صفحه مربوط به آن فیلم (به همراه نقد و بررسی مربوطه) را در نقد فارسی مشاهده نمایید.

خبر خوب دیگر آنکه به زودی و تا فاصله ای که به اسکار مانده، نقد و بررسی معدود فیلم های نامزدی که تاکنون شاهد بررسی آنها در نقد فارسی نبوده ایم هم در سایت قرار خواهد گرفت.

بهترین فیلم

آرتیست (The Artist)

وراث (The Descendants)

به شدت بلند و بسیار نزدیک (Extremely Loud and Incredibly Close)

کمک (یاری)  (The Help)

نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

هوگو (Hugo)

مانی بال (Moneyball)

درخت زندگی (The Tree of Life )

اسب جنگی (War Horse )

 

بهترین بازیگر نقش اول مرد

Demián Bichir برای زندگی بهتر (A Better Life )

جرج کلونی برای وراث (The Descendants)

Jean Dujardin برای آرتیست (The Artist)

گری اولدمن برای دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس (Tinker Tailor Soldier Spy)

براد پیت برای مانی بال (Moneyball)

 

بهترین بازیگر نقش اول زن

گلن کلوز (Glenn Close) برای آلبرت نابز (Albert Nobbs) _

Viola Davis برای کمک (یاری)  (The Help)

رونی مارا (Rooney Mara) برای دختری با خالکوبی اژدها (The Girl with Dragon Tattoo)

مریل استریپ برای بانوی آهنین (Iron Lady )

میشل ویلیامز (Michelle Williams ) برای هفته من با مرلین (My Week with Marilyn)

 

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

Kenneth Branagh برای هفته من با مرلین (My Week with Marilyn)

Jonah Hill برای مانی بال (Moneyball)

Nick Nolte برای مبارز (Warrior)

کریستوفر پلامر (Christopher Plummer) برای مبتدی ها (Beginners )

Max von Sydow  برای به شدت بلند و بسیار نزدیک (Extremely Loud and Incredibly Close)

 

بهترین بازیگر نقش مکمل زن

Bérénice Bejo برای آرتیست (The Artist)

Jessica Chastain برای کمک (یاری)  (The Help)

Melissa McCarthy برای ساقدوش ها (Bridesmaids)

Janet McTeer برای آلبرت نابز (Albert Nobbs) _

Octavia Spencer برای کمک (یاری)  (The Help)

 

بهترین کارگردان

وودی آلن برای نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

Michel Hazanavicius برای آرتیست (The Artist)

Terrence Malick برای درخت زندگی (The Tree of Life )

Alexander Payne برای وراث (The Descendants)

مارتین اسکورسیزی برای هوگو (Hugo)

 

بهترین فیلمنامه اورجینال

اصغر فرهادی برای جدایی نادر از سیمین (A Separation)

Michel Hazanavicius برای آرتیست (The Artist)

Kristen Wiig, Annie Mumolo برای ساقدوش ها (Bridesmaids)

J.C. Chandor برای درخواست نهایی (Margin Call )

وودی آلن برای نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

 

بهترین فیلمنامه اقتباسی

Alexander Payne برای وراث (The Descendants)

John Logan برای هوگو (Hugo)

جرج کلونی برای نیمه ماه مارس (The Ides of March )

آرن سورکین (Aaron Sorkin) برای مانی بال (Moneyball)

Bridget O'Connor, Peter Straughan برای دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس (Tinker Tailor Soldier Spy)

 

بهترین انیمیشن

گربه ای در پاریس (A Cat in Paris )

چیکو و ریتا (Chico & Rita)

کونگ فو پاندا 2 ( Kung Fu Panda 2 )

گربه چکمه پوش ( Puss in Boots )

رنگو ( Rango )

 

بهترین فیلم خارجی

جدایی نادر از سیمین (A Separation) از ایران

Bullhead از بلژیک _

Footnote از رژیم اشغالگر قدس _

In Darkness از لهستان _

Monsieur Lazhar  از کانادا _

 

بهترین فیلمبرداری

آرتیست (The Artist)

دختری با خالکوبی اژدها (The Girl with Dragon Tattoo)

هوگو (Hugo)

درخت زندگی (The Tree of Life )

اسب جنگی (War Horse )

 

بهترین تدوین

آرتیست (The Artist)

وراث (The Descendants)

دختری با خالکوبی اژدها (The Girl with Dragon Tattoo)

هوگو (Hugo)

مانی بال (Moneyball)

 

بهترین طراحی صحنه

آرتیست (The Artist)

هوگو (Hugo)

اسب جنگی (War Horse )

نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

هری پاتر و یادگاران مرگ 2 ( Harry Potter and the Deathly Hallows: Part 2 )

 

بهترین طراحی لباس

Anonymous

آرتیست (The Artist)

هوگو (Hugo)

W.E

جین ایر (Jane Eyre) _

 

بهترین چهره پردازی و گریم

آلبرت نابز (Albert Nobbs) _ هری پاتر و یادگاران مرگ 2 ( Harry Potter and the Deathly Hallows: Part 2 )

مریل استریپ برای بانوی آهنین (Iron Lady )

 

بهترین موسیقی متن

ماجراهای تن تن (The Adventures of Tintin )

آرتیست (The Artist)

هوگو (Hugo)

دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس (Tinker Tailor Soldier Spy)

اسب جنگی (War Horse )

 

بهترین ترانه

موپت ها (The Muppets )

ریو (Rio)

 

بهترین صدا برداری

دختری با خالکوبی اژدها (The Girl with Dragon Tattoo)

هوگو (Hugo)

مانی بال (Moneyball)

تغییر شکل دهندگان: سیاهی ماه (Transformers: Dark of the Moon )

اسب جنگی (War Horse )

 

بهترین تدوین صدا

هری پاتر و یادگاران مرگ 2 ( Harry Potter and the Deathly Hallows: Part 2 )

هوگو (Hugo)

تغییر شکل دهندگان: سیاهی ماه (Transformers: Dark of the Moon )

فولاد واقعی (Real Steel )

ظهور سیاره میمون ها (Transformers: Dark of the Moon )

 

بهترین فیلم مستند

Hell and Back Again

If a Tree Falls: A Story of the Earth Liberation Front

Paradise Lost 3: Purgatory

Pina

Undefeated

 

بهترین فیلم مستند کوتاه

The Barber of Birmingham: Foot Soldier of the Civil Rights Movement

God Is the Bigger Elvis

Incident in New Baghdad

Saving Face

The Tsunami and the Cherry Blossom

 

بهترین انیمیشن کوتاه

Dimanche

The Fantastic Flying Books of Mr. Morris Lessmore

La Luna

A Morning Stroll

Wild Life

 

بهترین فیلم کوتاه

Pentecost

Raju

The Shore

Time Freak

Tuba Atlantic

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 21:39 | لینک  | 

نقد و بررسی فیلم The Iron Lady (بانوی آهنین)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-lady/78568567.jpgژانر : بیوگرافی، درام

کارگردان : Phyllida Lloyd

نویسنده : Abi Morgan

تاریخ اکران : ژانویه 2012

زمان فیلم : 105 دقیقه

زبان : English

درجه سنی :PG-13

بازیگران:

Meryl Streep

Jim Broadbent

Richard E. Grant

 

 

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

The Iron Lady (بانوی آهنین)

منتقد : جیمز براردینلی

اگر می خواستیم تنها از روی این زندگینامه ی سینمایی درباره ی زندگی حرفه ای مارگرت تاچر-  نخست وزیر انگلیس طی سالهای 1979 تا 1990- قضاوت کنیم، ممکن بود به این نتیجه برسیم که جایگاه اجتماعی او آنقدر مهم نبوده که لازم باشد یک فیلم سینمایی درباره اش ساخته شود. در فیلم «بانوی آهنین» The Iron Lady به کارگردانی Phyllida Lloyd، مارگرت تاچر (با بازی Meryl Streep) زنی مصمم و سخت کوش تصویر شده، اما هیچ اثری از شخصیت گیرا و کاریزماتیک و قابل توجه او دیده نمی شود. ملاقات ما با مارگرت تاچر در سالهای آخر دهه ی اول قرن بیست و یکم - نزدیک به دو دهه پس از خاتمه ی دوران نخست وزیری وی - روی می دهد و دوران اوج فعالیت او طی صحنه های فلش بک بازنمایی می شود. اما سیر داستانی ای که از این شیوه ی روایت حاصل شده، مجموعه ای گلچین شده از دستاوردهای مهم شغلی اوست که به صورتی پراکنده و غیر منسجم لابلای تصاویری گنجانده شده که پیرزنی مبتلا به اختلال حواس را در حال گفتگو با تصویر خیالی همسر مُرده اش، دنیس (با بازی Jim Broadbent) نشان می دهند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-lady/21221123.jpgناامید کننده ترین جنبه ی فیلم The Iron Lady این است که برخی از به یادماندنی ترین وقایع مهم دوران قدرت تاچر،‌ یا مورد غفلت قرار گرفته اند و یا تنها به صورت حاشیه ای و گذرا به آنها پرداخته شده است. تنها دو سه دقیقه از فیلم به سوءقصد «ارتش جمهوری خواه ایرلند» (I.R.A) به جان او می پردازد. نمایش رابطه ی او با رئیس جمهور ایالات متحده، رونالد ریگان، منحصر به یک صحنه ی کوتاه رقص در مراسمی رسمی ست. به دلیل صرف بیش از حد زمان فیلم برای نمایش تاچر در دوران پیری، فیلم نمی تواند ماجراهای سالهای جوانی و فعالیت او را به شکلی قانع کننده و تأثیر گذار روایت کند. فکر می کنم خواندن صفحه ی ویژه ی او در سایت ویکی پدیا، بیشتر از این فیلم بتواند مخاطب را در درک اهمیت شخصیت او در تاریخ معاصر جهان، یاری کند.

ریتم فیلم به شدت آهسته است. حتی در موارد نادری که صحنه های فلش مقداری جنب و جوش و هیجان به فضای فیلم اضافه می کنند، بازگشت به "زمان حال" و کند شدن ریتم فیلم از سوی کارگردان اجتناب ناپذیر به نظر آمده است. چنین شیوه ای در صورتی نتیجه می دهد که فیلم از دیالوگ های قوی و تأثیر گذار و نقش آفرینی بی عیب و نقص بازیگران برخوردار باشد، اما در فیلم The Iron Lady هیچ یک از این دو ویژگی دیده نمی شود. فیلمنامه بی روح و کم رمق است و بازی ها، حتی بازی ستاره ی معروف سینما مریل استریپ Meryl Streep به یادماندنی یا ویژه نیست. تعجبی ندارد که شرکت پخش کننده ی آمریکایی The Weinstein Company، اکران فیلم را تا اواخر ماه ژانویه و آن هم در گروه فیلم های هنری به تعویق انداخته است، زیرا به نظر نمی رسد این فیلم بتواند موفقیت خاصی در گیشه کسب کند، حتی در میان تماشاگران علاقه مند به فرهنگ و سیاست انگلستان. البته در اواخر ماه دسامبر این فیلم از سر اجبار و به صورت محدود اکران شد تا با دیده شدن بازیMeryl Streep  شایستگی او محرز گردد تا طبق روال سال های گذشته نامزد دریافت جایزه اسکار شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-lady/the_iron_lady_movie_stills_2_17ejbmt-17ejbn2.jpgبرخی از بهترین صحنه های فیلم، آنهایی هستند که ورود چالش برانگیز مارگرت تاچر جوان به دنیای سیاست را به تصویر می کشند. در این صحنه ها Alexandra Roach نقش او را بازی می کند و شور و حرارتی که در نقش آفرینی او دیده می شود همان چیزی ست که تصویری که Meryl Streep از تاچر ارائه می دهد، به شدت از فقدان آن رنج می برد. شگفت انگیزترین و جالب توجه ترین نکته ای که از تماشای فیلم به آن پی می بریم، این است که تاچر چطور به سختی و با کوشش فراوان توانست به درون یک سیستم مردسالارانه راه پیدا کند و مراحل ترقی در مسیر قدرت سیاسی را تا رسیدن به مقام نخست وزیری پشت سر بگذارد. رابطه ی او و همسرش دنیس به خوبی پرداخت شده و مدت زمان مناسبی برای بررسی آن در نظر گرفته شده است. تصویری که از همسر تاچر می بینیم، مرد وفادار و علاقه مندی است که خصوصیت ویژه ای ندارد و بسیاری از اهداف شخصی خود را پیش پای جاه طلبی و بلند پروازی تاچر قربانی می کند. اینکه تا مدت ها بعد از مرگ دنیس، شبح و تصویر خیالی او یار و همراه وفادار تاچر باقی می ماند، خود نشانی از وابستگی و اتکای تاچر به اوست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-lady/The_Iron_Lady_2533_2078844a.jpgشاید بتوان گفت بازی Meryl Streep در این فیلم، مأیوس کننده ترین نقش آفرینی او در سالهای اخیر است. گریم بسیار سنگینی بر چهره ی او انجام شده و گاهی اوقات به واقع شناسایی اش را سخت و غیر ممکن می سازد، اما همین خود دلیلی است تا چهره ی او که در حالت طبیعی قابلیت بالایی در بیان احساسات دارد، انعطاف پذیری خود را از دست بدهد. گرچه تصویری که Meryl Streep از این شخصیت برجسته ی دهه ی 80 ارائه می دهد از نظر فنون بازیگری و ظاهری بسیار ماهرانه ترسیم شده است - به ویژه لهجه ی بریتانیایی بی عیب و نقص - اما به هیچ وجه موفق نمی شود ویژگی های درونی و شخصیتی تاچر را بازنمایی کند (در این مورد میتوان فیلمنامه ی بی رمق Abi Morgan را مقصر دانست). Streep موفق شده هویت شخصی خود را از چشم مخاطب پنهان کند و طوری نیست که در طول فیلم مدام پرده ی سینما را نشان بدهیم و بگوئیم "مریل استریپ!"، اما شاید گاهی اوقات از خودمان بپرسیم چرا قیافه و صدای مارگرت تاچر اینقدر به Julia Child - نویسنده ی کتاب های آشپزی که شخصیت اصلی فیلم «جولی و جولیا» Julie & Julia بود و Meryl Streep نقش او را بازی می کرد - شبیه است. شاید دوست داشته باشید Streep را تنها محض خاطر اینکه Streep است تحسین کنید، در هر صورت، با اینکه او پیش از این بارها موفق شده تا با بازی خود به فیلمنامه های بی رمق بسیاری گرما و جلوه ببخشد، میتوان گفت بعد از آواز خواندن و رقصیدن در فیلم Mamma Mia (کارگردان آن فیلم هم Lloyd بود)، بازی او در این فیلم یکی از معمولی ترین نقش آفرینی های اوست. بازی Jim Broadbent در نقش مکمل قوی تر است، اما او تنها به عنوان مدخلی برای روایت داستان در نظر گرفته شده، و نمی شود وی را به راستی شخصیتی حقیقی به حساب آورد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-lady/meryl-streep-as-margaret-thatcher-in-the.jpgفیلم  The Iron Ladyدر کل با دیدگاهی مثبت و در عین حال با سعی در رعایت جانب انصاف و تعادل، شخصیت مارگرت تاچر را بررسی می کند. فیلم نه جنبه ی یک حمله ی اعتراض آمیز چپ گرایانه به خود می گیرد و نه از سنت قهرمان پروری محافظه کارانه پیروی می کند. پای گذاشتن در هر کدام از این دو مسیر ممکن بود اعتراض طرفداران متعصب طرفین را بر انگیزد. فیلم با دقت و توجه آزاردهنده ای که در تألیف کتاب های آموزشی کودکان به کار بسته می شود، محاسن و معایب دهه ی نخست وزیری تاچر را به تصویر می کشد. اما در نهایت فیلم نافذ یا روشنگری از کار درنیامده است. ما با فیلمی سر راست و یکنواخت روبرو هستیم و اگر هم Meryl Streep به خاطر بازی در این فیلم نامزد اسکار می شود، در اصل به اعتبار نام و شهرت اوست و نمیتوان نقش آفرینی او در این فیلم را یکی دیگر از نقاط برجسته ی کارنامه ی بازیگری او دانست. افرادی که واقعاً تمایل دارند درباره ی زندگی حرفه ای مارگرت تاچر اطلاعاتی کسب کنند، بهتر است به جای تماشای این فیلم سراغ یکی از کتاب های بیشماری بروند که درباره ی او نوشته شده است. آنچه فیلم The Iron Lady از دوران فعالیت اجتماعی و سیاسی تاچر نشان می هد، خلاصه ای سطحی و سرسری است و کلیت فیلم از آن انرژی و نیروی درونی که باعث می شد چنین فیلمی بیش از اینکه حالت آموزشی داشته باشد، جنبه ی سرگرم کننده گی پیدا کند بی بهره است.

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 21:33 | لینک  | 

تام کروز

تام کروز
TomCruiseDec08MTV.jpg
تام کروز دسامبر ۲۰۰۸
نام اصلی تام کروز ماپوتر چهارم
زمینه فعالیت سینما
ملیت  ایالات متحده
تولد ۳ ژوئیه ۱۹۶۲
سیراکیوز، نیویورک
پیشه بازیگر، تهیه کننده
سال‌های فعالیت از ۱۹۸۱ تا به حال
شریک(های)
زندگی
نیکول کیدمن (۱۹۹۰ تا ۲۰۰۱)
کیتی هلمز (۲۰۰۶ تا به‌حال)
وب‌گاه رسمی http://www.tomcruise.com/
صفحه در وب‌گاه IMDb

تام کروز (به انگلیسی: Tom Cruise) (زاده ۳ ژوئیه ۱۹۶۲) هنرپیشه و تهیه کننده سرشناس آمریکایی است. او تاکنون سه بار نامزد جایزه اسکار شده و ده‌ها جایزه مهم دیگر از جمله سه جایزه گلدن گلوب را به دست آورده است [۱]. وی با بازی در فیلم تاپ گان (۱۹۸۶) به شهرت جهانی رسید و از آن پس، بیش از دو دهه است که همچنان فعالانه در فیلمهای گوناگون حاضر می‌شود. بنابر گزارش مجله فوربس، میزان دارایی تام کروز در سال ۲۰۰۷ بیش از سی و یک میلیون دلار بوده است [۲].

زندگینامه

تام کروز در سال ۱۹۸۹

تام کروز در سیراکیوز از شهرهای مرکزی ایالت نیویورک آمریکا به دنیا آمد. نام کامل وی تام کروز ماپوتر چهارم Thomas Cruise Mapother IV است. پدرش مهندس برق و مادرش معلم بود. خانواده آنها در اصل ریشه‌ای آلمانی، انگلیسی و ولزی دارند. تام دارای سه خواهر است که ماریان، لی آن و کاس نام دارند. لی آن کار تبلیغات تام کروز را بر عهده دارد [۳]. زندگی آنها در مکان ثابتی نبود و خانواده آنها به شهرهای گوناگونی مهاجرت کردند. بنابر گفته تام کروز، وی تا به پایان رساندن دوره دبیرستان، در پانزده مدرسه مختلف درس خواند [۴]. تام دوازده ساله بود که والدینش از هم جدا شدند. وی و خواهرش تحت سرپرستی مادرشان قرار گرفتند و در سالهای بعد در شهرهای گوناگونی ساکن شدند. تام مدتی آموزش مذهبی دید و قصد داشت کشیش شود اما از این کار رویگردان شد و در نهایت در سال ۱۹۸۰ از دبیرستانی در نیوجرسی فارغ التحصیل شد.


تام کروز در سال ۱۹۸۷ با میمی راجرز هنرپیشه آمریکایی ازدواج کرد. میمی باعث آشنایی او با آئین مذهبی ساینتولوژی شد. این زوج در سال ۱۹۹۰ از هم جدا شدند. در همین سال به هنگام بازی در فیلم «روزهای تندر» با نیکول کیدمن بازیگر استرالیایی آشنا شد و مدتی بعد با وی ازدواج کرد. این ازدواج یازده سال دوام یافت. این زوج سرشناس، جذاب و محبوب، تا سالها از سرشناسترین زوجهای هالیوود به شمار می‌آمدند. آنها دو کودک را به فرزندی پذیرفتند. در سال ۲۰۰۱ در حالی که نیکول سه ماهه باردار بود از یکدیگر جدا شدند که موجب شد نیکول کودک مذکور را سقط کند. برخی نیز معتقدند دلیل جدایی وی از نیکول ناتوانی نیکول کیدمن در بچه دار شدن بوده است [۵]. وی تا سال ۲۰۰۴ با پنه‌لوپه کروز بازیگر اسپانیایی ارتباط داشت. در سال ۲۰۰۵ با کیتی هولمز بازیگر آمریکایی آشنا شد و مدتی بعد بر فراز برج ایفل به وی پیشنهاد ازدواج داد. مراسم عروسی آنها در دسامبر ۲۰۰۶ در براچیانو ایتالیا برگزار شد. این زوج هنری به اختصار با عنوان تام کت نیز شناخته می‌شوند . پیش از آن در ماه آوریل همان سال نخستین فرزند آنها به دنیا آمد که نام فارسی - عبری سوری را برای وی برگزیدند. سوری نخستین فرزند تنی تام و کیتی است و سومین فرزند تام کروز به حساب می‌آید.

زندگی هنری

تام کروز در سالهای دبیرستان در فیلم موزیکالی از طرف مدرسه شرکت کرد و مورد تحسین قرار گرفت. همین مساله باعث شد وی به بازیگری بطور جدی علاقه مند شود. نخستین بازی جدی وی، تنها یک سال پس از به پایان بردن دوره دبیرستان، در فیلم «عشق بی پایان» به سال ۱۹۸۱ اتفاق افتاد. تا سال ۱۹۸۶ در چندین فیلم بازی کرد که چندان شهرتی برایش نداشت. اما در این سال وی به عنوان بازیگر اصلی فیلم تاپ گان برگزیده شد. داستان این فیلم حادثه‌ای در مورد آموزش خلبانان هواپیماهای شکاری در ارتش ایالات متحده بود. این فیلم پرفروشترین فیلم سال آمریکا شد و برای تام کروز شهرت فراوانی به همراه آورد.

سالهای بعد، حضور تام کروز در فیلم‌های مشهور نمایان تر شد. در سال ۱۹۸۹ به همراه داستین هافمن در فیلم مرد بارانی شرکت کرد که این فیلم نامزده هشت جایزه اسکار شد. اما وی یک سال بعد توانست نخستین بار نامزد جایزه اسکار بهتری بازیگر نقش اول مرد برای بازی در فیلم «متولد چهارم ژوئیه» شود. در همین سال با بازی در فیلم «روزهای تندر» با نیکول کیدمن آشنا شد و بعدها با وی ازدواج کرد. تام کروز در سال ۱۹۹۶ به عنوان تهیه کننده و بازیگر نقش اول در فیلم ماموریت غیرممکن حاضر شد که با اقبال فراوان مواجه شد. چشمان کاملاً بسته به کارگردانی استنلی کوبریک با حضور تام کروز و نیکول کیدمن در نقش یک زوج ثروتمند نقطه عطف دیگری در آثار هنری تام کروز به حساب می‌آید. این فیلم در سال ۱۹۹۹ اکران شد. قسمت دوم فیلم ماموریت غیرممکن در سال ۲۰۰۰ اکران شد و سومین فیلم پرفروش سال شد [۶].

تام کروز در سال ۲۰۰۲ در فیلم گزارش اقلیت ساخته استیون اسپیلبرگ بازی کرد. دو سال بعد فیلم جانبی یا کلترال از وی به نمایش درآمد که جوایز متعددی به همراه داشت. یک سال بعد در فیلم پرفروش جنگ دنیاها باز هم به کارگردانی استیون اسپیلبرگ نقش آفرینی کرد. سومین بخش از فیلم ماموریت غیر ممکن در سال ۲۰۰۶ به روی پرده رفت که همانند دو قسمت قبلی فروش بالایی داشت. وی در سال ۲۰۰۷ در فیلم شیرها برای بره‌ها بازی کرد.

علاوه بر بازیگری، تام کروز از سال ۱۹۹۶ به عنوان تهیه‌کننده در تعدادی از فیلم های سینمایی مشارکت کرده است. وی از سال ۲۰۰۶ همراه با پائولا واگنر صاحب شرکت فیلمسازی یونایتد آرتیستز شد [۷].

تام کروز و همسرش کیتی هولمز

تام کروز در رسانه‌ها

شهرت و محبوبیت تام کروز باعث شده تا همواره در فهرست بازیگران برگزیده در مجلات گوناگون بدرخشد. وی در سال ۱۹۹۷ از سوی مجله امپایر به عنوان یکی از پنج بازیگر برتر تاریخ سینما برگزیده شد. دو سال قبل همین مجله وی را در فهرست یکصد بازیگر جذاب (سکسی) برتر سینما جای داده بود [۸]. در سالهای ۱۹۹۰، ۱۹۹۱ و ۱۹۹۷ در فهرست پنجاه انسان زیبای هفته نامه مردم قرار گرفت [۹]. در سال ۲۰۰۶ از سوی مجله فوربس برترین چهره سرشناس سال شناخته شد. در همان سال از سوی مجله پرمیر چهاردهمین چهره سرشناس قدرتمند جهان لقب گرفت [۱۰].


فیلم‌شناسی

فهرست فیلم هایی که تام کروز در آنها به ایفای نقش پرداخته است

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 13:49 | لینک  | 

آمیتاب باچان

 
آمیتاب باچان
Amitabh Bachchan.jpg
نام اصلی آمیتاب ویجی باچان
زمینه فعالیت بازیگر
ملیت هندی
تولد ۱۱ اکتبر ۱۹۴۲
الله آباد، هند
والدین هاریوانش رای باچان
سال‌های فعالیت ۱۹۶۹ تا کنون
همسر(ها) جایا باچان
فرزندان آبیشک باچان
شوتا باچان
صفحه در وب‌گاه IMDb

آمیتاب باچان (به خط دِوَناگَری: अमिताभ बच्चन) (زادهٔ ۱۱ اکتبر ۱۹۴۲ در الله‌آباد هند) بازیگر، تهیه کننده، خواننده و مجری تلویزیونی فیلم‌های بالیوودی در کشور هند است.

او از سال ۱۹۶۹ و با فیلم سیاه و سفید «هفت هندی» پا به سینما گذاشت و از آن پس همیشه از مطرح‌ترین چهره‌های سینمای هند بوده‌است. او تا بحال دوازده بار جایزه فیلم فیر، جایزه اصلی فیلمهای هندی، را از آن خود کرده‌است.

پدرش یک شاعر معروف هندی بود. همسر او جایا و پسر او آبیشک نیز از هنرپیشگان سرشناس سینمای هند به‌شمار می‌روند.

آمیتاب باچان در کنار بازیگری در زمینه تهیه‌کنندگی نیز فعالیت می‌کند. او هنرپیشگی را درسال ۱۹۶۹ با فیلم سات هندوستانی آغاز کرده و این حرفه را تا به امروز ادامه داده‌است. او یکی از بهترین بازیگران سینمای هند و یکی از گران‌قیمت‌ترین ستارگان در این زمینه می‌باشد. او در سال ۱۹۸۴ دستی نیز در سیاست داشت و به عنوان نماینده پارلمان هند انتخاب شد ولی در سال ۱۹۸۷ این سمت را کنار گذاشت.

زندگی شخصی

آمیتاب باچان در یازده اکتبر ۱۹۴۲ در شهر الله‌آباد هند به دنیا آمد. مادرش تجی یک سیک و پدرش هاریوانش رای باچان یک هندو بود. دکتر هاریوانش رای باچان یک شاعر خوشنام و معروف زبان هندو بود. نام فامیل اصلی او سریواستاوا بود ولی او خود، نام مستعار باچان را برگزید و تمام اشعار و نوشته‌های خود را با این نام امضا می‌کرد. بعدها آمیتاب نیز با همین نام فامیل وارد سینما شد و به خاطر شناخته شده بودن این نام تمام اعضای خانواده با نام باچان معروف شدند. مادر آمیتاب، تجی زنی از فرقه سیک‌هاست که زادگاهش پنجاب می‌باشد و پدرش از اهالی اوتار پرادش بود. باچان در نوجوانی در دبیرستان پسرانه الله آباد ثبت‌نام کرد و پس از آن وارد کالج شروود شد.

پس از اتمام کالج، آمیتاب وارد دانشگاه دهلی شد و مدرک لیسانس خود را در رشته علوم کسب کرد. باچان مدتی بعد به کار معاملات محموله‌های دریایی در شرکت کشتیرانی برداندکو روی آورد ولی کمی بعد آن شغل را رها کرد و به کلکته رفت تا آینده خود را در بازیگری جستجو کند. آمیتاب در سال ۱۹۷۳ با جایا بادوری هنرپیشه دیگر هند ازدواج کرد. آمیتاب و جایا در فیلم‌هایی همچون چوبکه چوبکه (۱۹۷۵)، زنجیر (۱۹۷۳) و شعله (۱۹۷۵) همبازی بودند. این دو صاحب دو فرزند، یک دختر به نام شوتا و دیگری پسری به نام آبیشک شدند.

در سال ۱۹۸۲ در زمان ساخت فیلم اکشن کولی آمیتاب ضربه سختی خورد و به علت پارگی روده‌ها در بیمارستان بستری شد. پزشکان وضعیت او را خطرناک توصیف کردند و حتی خطر مرگ را برای او پیش‌بینی کردند ولی آمیتاب بهبود یافت و پس از چندین ماه دوباره به کار برگشت. فیلم کولی از برکت مصدومیت باچان از فروش بالایی برخوردار شد. در ۳۰ نوامبر ۲۰۰۵ باچان بار دیگر تحت عمل جراحی قرار گرفت. او از چند روز قبل از درد شکم شکایت داشت. در طول مدت بیماری، عمل جراحی و در زمان نقاهت، بیشتر پروژه‌های کاری او معلق نگه داشته شدند تا او بازگردد و خود کارش را ادامه دهد. زیرا هیچ‌کس در هند پیدا نمی‌شود که بتواند جانشین او شود. آمیتاب مارس ۲۰۰۶ به کار برگشت. باچان مبتلا به آسم، تالاسمی مینور و افتادگی و سستی عضلات نیز هست.

حرفه

آمیتاب باچان با فیلم سات هندوستانی (۱۹۶۹) وارد عالم سینما شد.این فیلم با آنکه از موفقیت چندانی برخوردار نشد ولی باچان در همان نخستین حضور سینمایی برنده جایزه ملی فیلم شد. با این وجود شاید او هرگز فکر نمی‌کرد زمانی ستاره بی‌بدیل آسمان پرستاره سینمای هند شود. در سال۱۹۷۰ آمیتاب در فیلم آناند ظاهر شد و در آن با سوپراستار آن زمان هند راجش خانا همبازی بود. در این فیلم نیز باچان برنده جایزه بهترین هنرپیشه نقش مکمل شد زیرا منتقدان سینمایی معتقد بودند او اجرایی به یادماندنی و قوی از خود ارائه داده‌است. پس از آناند فیلم‌های موفق بسیاری نام آمیتاب باچان را روی سر در سینماها آوردند. فیلم‌هایی همچون رشما اورشرا (۱۹۷۱) و پروانه (۱۹۷۱) و از همان زمان باچان پا به مسیری نهاد که او را روز به روز و سال به سال در میان میلیون‌ها نفر از مردم دنیا محبوب و معروف می‌کرد. نخستین فیلم پرفروش و ماندگار آمیتاب به نام زنجیر به کارگردانی پراکاش مه‌را بود. این فیلم تضادی واضح با فیلم‌های رمانتیک هندی داشت و فیلمی بود که مردم به داستان آن عادت نداشتند و همین موضوع از آمیتاب شخصیتی تازه ساخت و تا مدت‌ها با نام «جوان عصبانی بالیوود» شهرت یافت. دهه بعدی عمر آمیتاب او را به اوج محبوبیت پرتاب کرد. او دست کم در سال در یک فیلم موفق ظاهر می‌شد و گاه تعداد کارهایش به سالی چند عدد هم می‌رسید. از فیلم‌های دهه هفتاد باچان می‌توان به دیوار] (۱۹۷۵)، شعله (۱۹۷۵)، تریشن (۱۹۷۸)، دون (۱۹۷۸) و لاواریس (۱۹۸۱) اشاره کرد. این فیلم‌ها لقب او را به عنوان قهرمان اکشن فیلم‌های بالیوود تحکیم بخشیدند. همچنان که آمیتاب موفق‌تر می‌شد، کم‌کم تصمیم گرفت فقط در فیلم‌های اکشن ظاهر نشود و استعداد خود را در زمینه‌های دیگر نیز به معرض نمایش بگذارد. بازی‌های تحسین‌برانگیز کمدی او در فیلم‌های چوبکه چوبکه (۵۷۹۱)، امراکه آنتونی (۷۷۹۱) و نمک حرام (۲۸۹۱) به همه فهماند که آمیتاب باچان تنها در کتک‌کاری تبحر ندارد و حس شیرین طنز و توانایی خنداندن نیز از هنرهای دیگر اوست. او در نقش‌های رمانتیک هم موفق بود و فیلم‌های گاهی‌گاهی (۱۹۷۶) و سیسیلا (۱۹۸۱) از نمونه‌هایی بودند که اشک همه را درآوردند. باچان در دهه هفتاد و تا اواسط دهه هشتاد یکی از چهره‌های دائمی بالیوود بود، ولی با ورود به دنیای سیاست، سه سال از عمر خود را به دور از هنر سینما سپری کرد. در سال ۱۹۸۸ بار دیگر با فیلم جدیدی به نام شاهنشاه راهی پرده سینماها شد و این فیلم نیز با موفقیت بسیاری روبه‌رو شد، ولی بعد از بازگشت مجدد، قدرت باچان رو به زوال گذاشت و تعداد زیادی از آثارش با شکست گیشه مواجه شد، روند سقوط همچنان ادامه داشت. در سال ۱۹۹۰ و با بازی در فیلم آلینپات که در آن باچان نقش رییس یک باند مافیایی را بازی می‌کرد، برنده جایزه بهترین هنرپیشه داخلی شد ولی باچان کم‌کار شده بود.

تندیس آمیتاب باچان در موزه مادام توسو لندن.

در سال ۱۹۹۲ خداگواه را بازی کرد اما پس از آن به مدت دو سال خود را نیمه بازنشسته کرد. در سال ۱۹۹۴ پس از مدت‌ها در فیلم انسانیت به ایفای نقش پرداخت ولی آن هم فروش چندانی نداشت. باچان در سال ۱۹۹۶ شرکت سهامی آمیتاب باچان را تاسیس کرد. کار این شرکت معرفی محصولات و خدمات صنعت سینمایی هند بود. این شرکت به کار تولید و توزیع فیلم‌های سینمایی و کاست و نوارهای ویدیویی و کارهایی از این دست می‌پرداخت. در سال ۱۹۹۷ باچان با فیلمی از تولیدات شرکت خودش به عالم بازیگری بازگشت ولی این فیلم هم از نظر مالی و هم از نظر منتقدان شکست خورد. سرانجام در همان سال شرکت باچان ورشکست شد. پس از آن باچان باز هم در چند فیلم بازی کرد که همگی از موفقیت پایین یا متوسطی برخوردار شدند. دیگر فیلمسازان و مردم به این فکر افتادند که دوران درخشندگی باچان به انتها رسیده‌است. در سال ۲۰۰۰ جنگ تلویزیونی جدیدی با اقتباس از جنگ انگلیسی «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» را ساخت و مجری آن شد. این پروژه با موفقیت سریع مواجه شد. می‌گویند آمیتاب هفته‌ای ۵/۲ میلیون روپیه (نیم میلیون دلار) از این طریق پول درمی‌آورد و این موضوع باچان و خانواده‌اش را چه از نظر مالی و چه از نظر روحی به شدت تحت تاثیر قرار داده و وضعیتشان را پس از آن ورشکستگی زیر و رو کرده این برنامه تا نوامبر ۲۰۰۵ ادامه داشت. باچان در سال ۲۰۰۰ در فیلم محبتین ساخته یاش چوپرا در نقش مردی عبوس و سختگیر ظاهر شد که به شدت مورد پسند مردم قرار گرفت. در فیلم رشته محبت (۲۰۰۱)، گاهی خوشی گاهی غم (۲۰۰۱) و باغبان (۲۰۰۳) در نقش پدر یک خانواده بود. او در این سال‌ها انواع و اقسام نقش‌ها را بازی کرد. از دیگر فیلم‌های برجسته او عکس (۲۰۰۱)، آنکن (۲۰۰۲)، خاکی (۲۰۰۴)، دو (۲۰۰۴) و برجسته‌تر از همه تاریکی (سیاه) (۲۰۰۵) بودند. شهرت او پس از سال ۲۰۰۰ به حدی رسید که تصویر او در اکثر بیلبوردها و برنامه‌های تلویزیونی به چشم می‌خورد. باچان در سال ۲۰۰۵ با پسرش آبیشک در چند فیلم ظاهر شد. از جمله این فیلم‌ها بانتی اوربابلی و سرکار با اقتباس از فیلم پدرخوانده می‌باشند. جدیدترین فیلم‌های اکران شده باچان بزرگ، بابول (۲۰۰۶) اکلاویا (۲۰۰۷) و نیشاب (۲۰۰۷) هستند. آخرین فیلم باچان که هنوز اکران نشده شانتارام است که در آن با جانی دپ ستاره هالیوود هم بازی شد.

سیاست

عمر سیاسی باچان چندان بلند نبود. او در سال ۱۹۸۴ وارد دنیای سیاست شد و این کار را در واقع برای حمایت از دوست خانوادگی و قدیمی خود راجیو گاندی انجام داد. در آن سال او به رقابت با سیاست‌مدار معروف آن زمان و به موافقت با سیاست‌های گاندی پرداخت و با آرای بسیار بالایی برنده انتخابات پارلمان شد و با اکتساب ۶۸/۲ درصد از آرا روی کرسی پارلمان نشست. ولی این کار دوام زیادی نداشت زیرا باچان سه سال بعد استعفا داد و کار خود را نیمه‌کاره رها کرد اما همسرش پا جای پای او گذاشت و فعالیت در امور سیاسی را ادامه داد. او هم اکنون عضو یکی از احزاب سیاسی هند می‌باشد.

جوایز وجوایز فیلم فیر

آمیتاب باچان در طول سه دهه گذشته بارها جوایز مختلفی را از فیلم فیر، جشنواره اصلی فیلمهای هندی، دریافت کرده‌است.

  • بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در سال ۱۹۷۲ در فیلم Anand
  • بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در سال ۱۹۷۴ در فیلم نمک‌حرام (Namak Haram)
  • بهترین بازیگر مرد در سال ۱۹۷۸ در فیلم Amar Akbar Anthony
  • بهترین بازیگر مرد در سال ۱۹۷۹ در فیلم Don
  • جایزه یک عمر دستاورد در سال ۱۹۹۱
  • بهترین بازیگر مرد در سال ۱۹۹۲ در فیلم Hum
  • جایزه فوق ستاره هزاره
  • بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در سال ۲۰۰۱ در فیلم Mohabbatein
  • بهترین بازیگر مرد از نگاه منتقدین در سال ۲۰۰۲ در فیلم Aks
  • جایزه نام قدرتمند سال در ۲۰۰۴
  • بهترین بازیگر مرد از نگاه منتقدین در سال ۲۰۰۶ برای فیلم «سیاه»
  • بهترین بازیگر مرد در سال ۲۰۰۶ برای فیلم «سیاه»

او در طی ۴ دهه دوران بازیگری خود، شاید معروف‌ترین بازیگر (یا دست‌کم یکی از معروف‌ترین بازیگران) سینمای هند بوده‌است.

افتخارات

آمیتاب باچان تاکنون به خاطر بازی‌های خوب خود جوایز بی‌شماری را از آن خود کرده‌است ولی افتخارات او در کشورهای دیگر دنیا نیز کم نیستند.

  • در ژوئیه ۱۹۹۹ وب‌گاه بی‌بی‌سی پس از انجام یک نظرسنجی از باچان به عنوان «بزرگ‌ترین ستاره هزاره» یاد کرد. در این نظرسنجی باچان گوی سبقت را از الک گینس، مارلون براندو، سر لورنس اولیویه و چارلی چاپلین ربود.
  • در ژوئن ۲۰۰۰ باچان نخستین آسیایی شد که مجسمه مومی‌اش در موزه مجسمه‌های مومی مادام توسو در لندن قرار گرفت.
  • در مارس ۲۰۰۱ سایت «فوربس» از باچان به عنوان «قدرتمندترین هنرپیشه بالیوود» نام برد.
  • در سپتامبر ۲۰۰۱ در جشنواره فیلم اسکندریه مفتخر به دریافت جایزه «ستاره قرن» شد.
  • در سال ۲۰۰۳ باچان سفیر حسن‌نیت یونیسف شد.
  • در دسامبر ۲۰۰۴ او اولین آسیایی و چهارمین سفیر بنیاد نلسون ماندلا شد.
  • در آوریل ۲۰۰۵ مرکز تئاتر لینکلن در نیویورک ویژه برنامه‌ای با نام «یک شب با آمیتاب باچان» ترتیب داد و لقب «بزرگ‌ترین ستاره سینمای دنیا» را به او داد.
  • در سال ۲۰۰۵ با اجازه باچان، صدای او روی فیلم رژه پنگوئن‌ها گذاشته شد.
  • روزنامه انگلیسی ساندی تایمز در مقاله‌ای عنوان کرد باچان تلفیقی از تام کروز، شون کانری و کلینت ایست‌وود است. چندی پیش زندگینامه باچان در لندن به چاپ رسید. نویسنده انگلیسی این کتاب در اثر خود نوشت آمیتاب باچان آمیخته‌ای از کلینت ایست‌وود، آل پاچینو، الویس پریسلی و کمی هم جان تراولتاست.
نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 15:13 | لینک  | 

فانوس سبز

فانوس سبز
Green Lantern

پوستر فیلم فانوس سبز
کارگردان مارتین کمپل
تهیه‌کننده گرگ بروانتی
دونالد دولاین
نویسنده مایکل گرین
مارک گوگنهایم
مایکل گلدنبرگ
بازیگران رایان رینولدز
بلیک لایولی
پیتر سارزگارد
مارک استرانگ
تیم رابینز
انجلا باست
موسیقی جیمز نیوتون هاوارد
فیلم‌برداری دیون بی بی
تدوین استوارد بیرد
استودیو دی سی کامیکس
دی لاین پیکچرز
توزیع‌کننده برادران وارنر
تاریخ انتشار ۱۷ ژوئن ۲۰۱۱
کشور  ایالات متحده
زبان انگلیسی
بودجه ۱۵۰ میلیون دلار

فانوس سبز (به انگلیسی: Green Lantern) یک فیلم علمی-تخیلی، ابرقهرمانی سه بعدی است که در ۱۷ ژوئن ۲۰۱۱ در سینماهای سه بعدی و دو بعدی آمریکا و انگلیس، اکران شد.

این فیلم به کارگردانی مارتین کمپل کارگردن فیلم کازینو رویال که سال گذشته مژده ساخت این فیلم را به طرفدارانش داده بود، ساخته شد. «فانوس سبز»تولید جدید شرکت برادران وارنر، با بهره گیری از تکنولوژی ساخت فیلم‌های سه بعدی است. این فیلم که با دوربین‌های سه بعدی و با بهره گیری از جلوه‌های ویژه حرفه‌ای ساخته شده، جز جدید ترین ساخته‌های سه بعدی هالیوود تلقی می‌شود.«مایکل گلدنبرگ» خالق آثاری چون هری پاتر و محفل ققنوس نگارش فیلمنامه «فانوس سبز» را پذیرفته‌است. فانوس سبز» زندگی «هال جردن» خلبان نیروی هوایی را به تصویر می‌کشد که توسط بیگانگانی از سایر سیارات ربوده شده و سفری میان کهکشانی را به سوی منطقه‌ای معروف به «فانوس سبز» آغاز می‌کند.

خلاصه داستان فیلم

سالها گروهی با نام »سپاهیان فانوس سبز« وظیفه دارند تا صلح و تعادل را در بین دنیاهای مختلف برقرار کنند. افراد این گروه با استفاده از حلقه های سبزی که در اختیار دارند به قدرت های ویژه ای دست پیدا می کنند که از آن برای مقابله با نیروهای شیطانی و شرور بهره می گیرند. اما با ظهور یک دشمن جدید به نام پارالاکس این سپاهیان سبز دچار مشکلی بزرگ می شود. »پارالاکس« دارای قدرتی زیاد است و افراد فانوس نمی توانند در برابر او مقاومت کنند و روز به روز از قدرتشان کاسته می شود. در این بین یکی از افراد فانوس سبز فردی را پیدا می کنند به نام »هال جوردن«، که به نظر می رسد توانایی های روحی او کلید پیروزی بر تاریکی و شرارت »پارالاکس« است.اما »جوردن« تا آستانه ی پیوستن به فانوس های سیز و در دست گرفتن قدرت یک حلقه، راه زیادی در پیش دارد. به زودی جوردن باید با شرورترین نیروی هستی به مبارزه برخیزد، و سرنوشت دنیاها را رقم بزند.

 

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 18:3 | لینک  | 

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:31 | لینک  | 

کارلس برنارد

کارلس برنارد
زادروز ۱۲ اکتبر ۱۹۶۲(۱۹۶۲-10-۱۲) ‏(۴۸ سال)
اوانستون، ایلینویز، آمریکا
ملیت  ایالات متحده
پیشه بازیگر
سال‌های فعالیت ۱۹۹۶ تا کنون
همسر شاریش بیکر (۱۹۹۹ تا کنون)
وبگاه
http://www.carlosbernard.com/
صفحه در وب‌گاه IMDb

اطلاعات فردی

کارلوس برنارد از بازیگران توانا و بسیار معروف هالیوود می‌باشد این بازیگر متودلد ۱۲ اکتبر ۱۹۶۲ می‌باشد. از مشخصات ظاهری آن قد او ۱۷۸ سانتی مترمی باشد، همسر آن به نام بیکر برنارد است که تا کنون او دارای یک فرزند می‌باشد.

اولین فیلمی که او در آن بازی کرده و می‌توان گفت که در این فیلم موفقیت بزرگی را از آن خود کرد به نام «جار کشتن» در سال ۱۹۹۷ می‌باشد و فیلم بعدی آن ۲۴ بود که باز هم در این سریال بسیار زیبا در خشید و توانست جز بازیگران برتر این سریال محسوب شود. کار آن در اینجا نتها به بازیگری ختم نمی‌شود و او نه تنها یک مرد خوش ذوق در عرصه هنر می‌باشد بلکه ثابت کرده که می‌تواند در زمینه‌های دیگر مانند هنرهای زیبا خودی نشان دهد، کارلوس برنارد استاد هنرهای زیبا و دارای مدرک از دانشگاه تئاتر آمریکا از سانفرانسیسکومی باشد.

نقش آفرینی در مجموعه تلویزیونی ۲۴

او به جز فصل‌های هشت و شش بیست و چهار در شش فصل دیگر سریال در نقش تونی آلمیدا بازی می‌کند. او در مجموع در ۱۱۵ قسمت این سریال بازی می‌کند.

 

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 22:15 | لینک  | 

جودی دنچ

 
جودی دِنچ
Judi Dench at the BAFTAs 2007.jpg
جودی دِنچ در مراسم جایزۀ بفتا (۲۰۰۷ میلادی)
نام اصلی دِیم جودیت اولیویا دِنچ
زمینه فعالیت بازیگر و نویسنده
ملیت انگلیسی
تولد ۹ دسامبر ۱۹۳۴(۱۹۳۴-12-0۹) ‏(۷۶ سال)
یورک، انگلستان، پادشاهی متحده
سال‌های فعالیت ۱۹۵۷ - تاکنون
همسر(ها) مایکل ویلیامز (۱۹۷۱-۲۰۰۱)
فرزندان فینتی ویلیامز
صفحه در وب‌گاه IMDb

دِیم جودیت اولیویا دِنچ (به انگلیسی: Judi Dench) بازیگر بریتانیایی تئاتر، سینما و تلویزیون[۱] است.

زندگی‌نامه

جودی دیچ فعالیت هنری خود را از سال ۱۹۵۷ میلادی، با بازی در نقش اوفلیا در نمایش‌نامه هَملِت آغاز کرد و از آن پس در ده‌ها نمایشنامه درام و موزیکال معتبر بازی کرد. جودی دنچ نخستین بار در سال ۱۹۶۴ میلادی، در یک فیلم سینمایی ظاهر شد و با بازی در فیلم‌هایی چون هنری پنجم، شکسپیر عاشق، شکلات، آیریس و چند فیلم از مجموعه جیمز باند در نقش «M» شهرتی جهانی پیدا کرد.[۲]

جودی دنچ در سال ۱۹۷۱ میلادی، با مایکل ویلیامز ازدواج کرد. حاصل ازدواج‌شان یک دختر به نام فینتی است. همسرش در سال ۲۰۰۱ میلادی، بر اثر ابتلا به سرطان ریه و در سن ۶۵ سالگی درگذشت.[۳]

جوایز و افتخارات

وی در سال ۱۹۹۸ میلادی، از سوی الیزابت دوم، ملکه بریتانیا نشان سلطنتی گرفت و ملقب به لقب دِیم شد که معادل لقب «سِر» برای زنان است.[۴]

جودی دِنچ در سال ۲۰۰۸ میلادی، برای بازی در نقش اليزابت اول در فيلم شکسپیر عاشق، برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن شد. او هم‌چنین در سال ۲۰۰۸ میلادی، برای «یک عمر فعالیت هنری» برنده جایزه‌ی فیلم اروپا شد.[۵]

نوشته شده توسط محمد فرزانپور ملقب به کماندوی مرزعه. در ساعت 17:53 | لینک  |